.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس - بیوگرافی شهدا ، زندگینامه شهدا

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

آکاایران: زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس

 

 

به گزارش آکاایران: سردار سرلشکر پاسدار سید محمد علی جهان آرا معروف به محمّد جهان آرا (۹ شهریور ۱۳۳۳ خرمشهر – ۷ مهر ۱۳۶۰) یکی از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بود که در زمان این جنگ بر اثر سانحهٔ هوایی به شهادت رسید.

نام کامل : سید محمد علی جهان آرا معروف به محمد جهان آرا

تاریخ تولد : ۹ شهریور ۱۳۳۳

محل تولد : خرمشهر، ایران

تاریخ کشته‌شدن : ۷ مهر ۱۳۶۰

محل کشته‌شدن : تهران کهریزک، ایران

درجه : سرلشکر پاسدار (پس از درجه‌بندی در سپاه از ۱۳۷۰)

فرماندهی : یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران

 

 

دوران قبل از انقلاب

محمد جهان‌آرا در خرمشهر به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۸ تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری روح الله خمینی همراه عده‌ای از دوستان‌اش وارد مبارزات سیاسی علیه دولت محمدرضا پهلوی شد و گروه الله اکبر را راه اندازی کرد. در اواخر سال ۱۳۴۹ همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد. دو سال بعد اعضای گروه توسط ساواک شناسایی شد و تمام اعضای آن دستگیر و زندانی شدند. در جریان این دستگیری،محمد جهان‌آرا به یک سال زندان محکوم شد.

وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۴ در کنکور دانشگاه‌ها شرکت کرد و برای ادامهٔ تحصیل راهی مدرسهٔ عالی بازرگانی تبریز شد.

در سال ۱۳۵۵ جهان آرا به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه معتقد به مبارزه مسلحانه بود درآمد. در سال ۱۳۵۷، هنگامی که قرار بود به سرپرستی سید علی اندرزگو به سوریه و اردوگاه‌های مقاومت فلسطین سفر کند، به دلیل کشتار مردم تهران در میدان ژاله در هفدهم شهریور ۱۳۵۷ از سفر بازماند.

در پاییز سال ۱۳۵۷ در پی اعزام تانک‌های ارتش به خیابان‌های اهواز و کشتار مردم، گروه منصورون، تصمیم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر کننده می‌گیرند. اعضای گروه در یکی از این درگیری‌ها با نیروهای زرهی، حدود ۳۰ نفر از نیروهای شاهنشاهی را مجروح کردند.

 

پس از انقلاب

بعد از پیروزی انقلاب ایران (۱۳۵۷) محمد جهان‌آرا پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر تشکیل دادند.

محمد جهان آرا در سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد. در همان سال فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و هم‌زمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا مرحله جدیدی از جنگ آغاز شد. اولین گام شکستن محاصرهٔ آبادان بود. این پیروزی در مهر ۱۳۶۰ روی داد. به دنبال این پیروزی در روز هفتم مهر محمد جهان‌آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد نیروها را به روح‌الله خمینی بدهند اما در میانه راه بر اثر سقوط هواپیمای پرواز هرکولس سی-۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران ۱۳۶۰ کشته شد.

نوحهٔ معروف «ممد نبودی ببینی» پس از آزادسازی خرمشهر اوّلین بار توسط حسین فخری هم‌رزم او بر سر مزارش خوانده شد و یک‎‌سال بعد توسط غلام کویتی‌پور همزمان با آزادسازی خرمشهر خوانده شد.

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

 

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

 

 



:: بازدید از این مطلب : 253
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.
,[categoriy]

آکاایران: زندگی نامه شهید ایت الله سید محمد باقر حکیم

 

آکاایران: آیت الله سید محمد باقر حکیم فرزند آیت الله العظمی سید محسن طباطبایی حکیم 66 سال پیش در شهر نجف متولد شد. نسب خاندان حکیم که از سادات طباطبایی محسوب می گردند به امام حسن مجتبی(ع) بر می گردد. جد این خاندان، یعنی آیت الله سیدمهدی حکیم از بزرگان علما و سرآمد مجتهدان عصر خود بود که چندی در لبنان اقامت داشت و در آنجانیز به خاک سپرده شد.

به گزارش آکاایران: تلاشهای آیت الله سیدمحسن حکیم در حوزه نجف هم زمان با تهاجم نیروهای انگلیسی به عراق در آغاز جنگ جهانی اول و اشغال این کشور بود.

 

,[categoriy]

 

آیت الله حکیم جوان نیز همگام با دیگر علمای مبارز در صفوف مجاهدین در جبهه های نبرد به رویارویی با متجاوزان پرداخت. حکیم در زمره مراجعی است که از هوشیاری سیاسی بالایی بهره مند بود. ایشان نخستین مرجعی است که نسبت به صدور حکم جهاد با غاصبان قدس شریف اهتمام ورزید و به مبارزه مجاهدین فلسطینی به منظور احقاق حقوق قانونی شان مشروعیت دینی بخشید. فتاوای وی درباره عملیات فداییان فلسطینی علیه متجاوزان به سرزمینی که قبله اول مسلمین جهان شهره عام و خاص است

به هر روی از آیت الله العظمی حکیم ده فرزند پسر (مجموعا از دو همسر عراقی و لبنانی) به یادگار ماند و محمدباقر پنجمین پسر ایشان به شمار می آید. مادر محمدباقر از خانواده ای سرشناس در لبنان است. اگر چه باید توجه داشت که خاستگاه تاریخی خاندان حکیم به شهر اصفهان باز می گردد.

 

,[categoriy]

 

سیدمحمدباقر حکیم نزد آیات عظام سیدیوسف حکیم، سیدابوالقاسم خویی و سیدمحمدباقر صدر تلمذ کرد و در سن بیست و پنج سالگی از سوی آیت الله یاسین به درجه اجتهاد نائل آمد. وی از 24 سالگی به عرصه سیاست گام نهاد و در 1959 در بنیانگذاری «حزب الدعوه الاسلامیه» زیر نظر پدرش مشارکت داشت. محمدباقر حکیم در خلال سال های 1964تا 1965 به عنوان استاد علوم قرآنی در «کلیه اصول الدین» (دانشکده الهیات) بغداد به تدریس اشتغال داشت. حضور در جمع اساتید دانشگاهی در انفتاح فکری او موثر بود. وی همواره در کنار اشتغالات علمی و دینی به سیاست نیز توجه خاصی داشت. همین امر باعث شد در مدت اقامت در عراق سه مرتبه از سوی ماموران حزب بعث دستگیر و در آخرین مرتبه محکوم به اعدام گردد که البته پس از گذراندن هیجده ماه زندان در پی صدور عفو عمومی رهایی یافت و چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ناگزیر رهسپار ایران شد. در خلال حدود 24 سال شمار 50 نفر از افراد خاندان حکیم به دست حزب بعث حاکم بر عراق به شهادت رسیدند که سرشناس ترین آنها عبارتند از: آیت الله سیدعبدالصاحب حکیم، حجت الاسلام سید علوم الدین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدحسین حکیم، حجت الاسلام سیدکمال حکیم، حجت الاسلام سیدعبدالوهاب حکیم، سیداحمد حکیم، آیت الله سیدمجید حکیم، حجت الاسلام دکتر سیدعبدالهادی حکیم، حجت الاسلام سیدحسن حکیم، حجت الاسلام سیدحسین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدرضا حکیم، سیدمحمد حکیم، سیدمحمدعلی حکیم، سیدضیاءالدین حکیم، سیدبهاءالدین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدمهدی حکیم. که در این میان شش نفر از برادران آیت الله سیدمحمدباقر صدر در خیل شهدا هستند. پس از خاندان حکیم، می توان از خاندان های «صدر»، «شبر» و «بحرالعلوم» یاد کرد که متحمل آسیب های فراوانی از سوی رژیم بعث حاکم بر عراق شدند.

یادآوری این نکته ضروری است که تاکنون از سوی سازمان اطلاعات و امنیت رژیم سابق عراق (استخبارات) هشت مرتبه به جان آیت الله سیدمحمدباقر حکیم سوءقصد شده که همه آنها با ناکامی مواجه شد.

ایت الله سید محمد باقر حکیم مدت 23 سال در ایران بود و بجز یک دوره 30ماه که ایت الله شاهرودی ریاست مجلس اعلا شیعیان عراق را بر عهده داشت عهده دار این مسولیت بود.

ایشان بسیار مورد علاقه شیعیان عراقی بودند و این موضوع را دوست ودشمن به ان اذعان داشت.مثلابیل کلینتون در نامه ای به آیت الله حکیم از او به عنوان رهبر روحی و معنوی میلیون ها عراقی نام برد و این دیدگاه کلینتون هنوز نیز از طرف مقامات رسمی صحیح تلقی می شود

ایت الله سید محمد باقر حکیم در تاریخ 19/2/1382 در سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه تهران از مردم و مسؤولان ایران خداحافظی و قدردانی کرد.

 

,[categoriy]

 

وی در تاریخ 20/2/1382 با بدرقه ایت الله جزایری نماینده ولی فقیه در استان خوزستان و فتح الله معین استاندار استان خوزستان از طریق مرز میان ایران وعراق وارد شهر بصره شده و مورد استقبال مردم عراق قرار گرفتند وچند روز بعد در یک استقبال بی نظیر که خیلی ها ان را به ورود امام خمینی به ایران تشبیه کردند وارد شهر نجف شدند.
و هدایت شیعیان را مستقیما بر عهده گرفتند

آیت الله سیدمحمدباقر حکیم در نهمین نماز جمعه شهر نجف اشرف، دشمنان مردم عراق را چهار گروه دانست و گفت: یکی از آنها صدام و مزدوران هستند. اینها می خواهند با نفوذ در جماعت اهل بیت(ع) باعث چالش آفرینی شوند. دیگری نواصب که منظور من اهل سنت نیست، چرا که آنها دوستار اهل بیت و برادران ما هستند. آنها این چالش ها را می خواهند به مناطق ما تسری دهند که باید مانع از نفوذ آنان شویم.

وی اشغالگران عراق را دشمن دیگر مردم دانست و افزود: اینها می خواهند این همبستگی را ضعیف کنند و هر روز به تجاوزگری نسبت به جماعت اهل بیت می پردازند. مثلا به مقرهای مجلس اعلا و تشکل های اسلامی و دیگر تشکل های عراقی حمله می کنند. این تجاوز همراه با دزدی اموال و دستگاه ها و ذلیل سازی و تحقیر انجام می گیرد. زنان را روی زمین می خوابانند و بازرسی می کنند. بعضی دستگاه های سری وجود دارند که کارشان تفرقه افکنی در داخل شیعیان است تا بهانه ای برای بقای آنها به وجود بیاید، چون خواهند گفت، اگر ما برویم جنگ می شود. اینها می خواهند قدرت خودشان را نهادینه سازند و این در صورتی امکان پذیر است که ملت ضعیف باشد. ما صلاح نمی بینیم که در حال حاضر، وارد جنگ مسلحانه با آنان شویم، اما منطق و زبان داریم و اعتراض می کنیم و این کارها را محکوم می کنیم.

وی چهارمین دشمن مردم عراق را سیاست های برخی از کشورهای خلیج دانست و افزود: برخی از آنها خانواده و مزدوران صدام را پناه دادند. موقعی که صدام ملت را قتل عام می کرد، کسی اعتراض نمی کرد. اینها از این مزدوران همانند مبارزان پیروزمند استقبال می کنند. برای آنها هواپیما می فرستند. من به صراحت بیان می کنم: ما با هیچ کس دشمنی نداریم؛ نه با ملتی خاص یا کشوری خاص، بلکه تنها تلاش می کنیم که منافع ملتمان را حفظ کنیم و هر کس که با ملت ما به دشمنی پردازد، در وهله اول خداوند تبارکت و تعالی و در وهله دوم، ملت عراق در کمین آنها خواهد بود. ما می خواهیم روابط خوبی با همسایگانمان داشته باشیم، اما اینکه هم و غم دیگران، ضرر رساندن به ملتمان باشد، برای ما قابل قبول نیست. من از همه ملت عراق شیعه، سنی، عرب، ترکمن، آشوری، صمیمانه دعوت می کنم که شعار وحدت اسلامی و ملی را در نظر بگیرند و در برابر این تلاش های تفرقه افکنانه با حکمت و موعظه حسنه بایستند و در برابر جاهلان ایستادگی و با نفوذگرایان مقابله کنند.

 

,[categoriy]


شهادت

 

و در نهایت ایت الله سید محمد باقر حکیم در تاریخ 7 شهریور سال 82 مصادف با اول رجب سال 1424 میلاد با برکت امام محمد باقر پس از اقامه نماز جمعه در حین خروج از مرقد مطهر حضرت امام علی (ع) در یک عملیات تروریستی به شهادت رسیدند

                                                                                                                                                                                     روحش شاد                        

                                                                             



:: بازدید از این مطلب : 291
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.



:: بازدید از این مطلب : 523
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.



:: بازدید از این مطلب : 465
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.
بیشتر که دقت کردم نوشته‌ی روی آستین پیراهنش افسر را عصبانی کرده بود. اسیر ایرانی قبل از اسارت، با رنگ فشاری روی آستین پیراهنش نوشته بود: «بی‌عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد!»
گروه جهاد و مقاومت مشرق -کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از رندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است... 
 
عموحسن، که آدم دائم‌الذکر و نترسی بود، صدایش درآمد. به افسر ارشد بازداشتگاه و دیگر نگهبان‌ها گفت: «شما هر چقدر دلتون می‌خواد به ما توهین می کنید، فحش می‌دید، به ما می گید مجوس، آتش‌پرست، کافر... ما نه کافریم، نه مجوسیم، نه لامذهب. ما پیرو آقا امام حسینیم. آیا به نظرِ شما یه کافر، می‌تونه این‌همه مریدِ اهل‌بیت علیهم‌السلام باشه؟! رمز عملیات‌های ما به نام ائمه بوده. بچه‌های ما تو جبهه پلاک‌های خودشونو در می‌آوردن و دور می نداختن، می‌گفتن بی‌بی فاطمه «سلام‌الله‌علیها» قبر نداره، گمنامِ. بذار ما هم گمنام شهید بشیم. بچه‌های ما می‌گفتن، می‌خوایم مثل مادرمون مفقود باشیم و قبر نداشته باشیم. اونایی كه سال ۱۳۶۱ تو عملیات مسلم‌بن‌عقیل«سلام‌الله‌علیه» بودند، چون رمز اون عملیات یا ابالفضل‌العباس«علیه‌السلام» بود، از قمقمه‌ی خودشون آب نخوردن. می‌گفتن آقا اباالفضل کنار شریعه فرات تشنه شهید شد، ما هم می‌خوایم تشنه شهید بشیم.

از میان پنج مجروحی که از زندان شماره‌ی یک الرشید آورده‌اند، وضعیت یکیشان وخیم است. با ترکش خمپاره، روده‌هایش پاره شده، مثل احمد سعیدی. سینه‌ و سرش هم آسیب دیده. لهجه‌ی مازندارنی دارد. عراقی‌ها پیراهن فرم پاسداری‌اش را پاره کرده‌اند. نگهبان‌ زندان با گاز انبر مقداری از محاسنش را کنده است. با وجود مجروحیتش، هر عراقی‌ای که از راه می‌رسد به شکلی به او طعنه می زند و سعی در تحقیرش دارد. آدم ساکت، متین و کم حرفی است اما وقتی حرف می‌زند، عراقی‌ها را تا استخوان می سوزاند. پاسدار است و حاضر نیست تحت هیچ شرایطی پاسدار بودنش را بخاطر مصلحت کتمان کند.
 
معاون زندان که ستوان‌یکم بود گفت: «پشیمانی، مطمئنم.» در جوابش گفت : «عاقبت اسارت حضرت زینب«سلام‌الله‌علیها» اگه بیشتر از شهادت نبود، کمتر نبود.من پشیمان نیستم».
 
مجروح مازندارنی در آن گرمای سوزان قرآن تلاوت‌ می‌کرد. فردای آن روز نزدیک غروب جوهره‌ی صدایش به ته رسید و شهید شد.

امروز یکشنبه، نوزدهم تیر ۱۳۶۷، در بدترین شرایط ممکن به سر می‌برم. آرزو می‌کنم بمیرم و از این وضعیت نجات یابم. اگر سنجاقی را در پایم فرو می‌کردند، هیچ حسی نداشتم. چند روزی است گروهبان‌ جدیدی به جمع نگهبانان پیوسته. صباح او را عُبید صدا می‌زد. گروهبان عبید زیاد به مجروحان پیله می کند. به اسرای سالم اجازه نمی‌دهد از مجروحان پرستاری کنند. عبید گفت: «اونایی که در جنگ مجروح شدن، بیشتر از اسرای سالم مقاومت کرده‌اند و عراقی کشتند!» امروز عبید، عمو حسن را از مجروحان جدا کرد و در جمع اسرای سالم نشاند. 
پاشنه‌ی پایم مُرده بود. حتی زخم ماهیچه‌ی پای چپم هم کرم زده بود. کلافه بودم. شب قبل، خواب درستی نداشتم. چرت که می زدم با حرکت کرم‌ها روی صورت و بدنم بیدار می شدم. از سر و صورتم کرم بالا و پایین می شد و داخل گوشهایم می رفت.با فشار دادن گودی پایین گوشم به طرف داخل، کرم‌ها را داخل گوش‌هایم له می‌کردم. کرم‌هایی که از زخم بدنم تولید و تکثیر شده بود بلای جانم بودند.
 
حوالی ظهر، از «علی‌شیرقیطاسی» ، پاسدار و همشهریم، خواستم کمکم کند. او که آدم بددلی نبود، با آن بوی بد و آزادهنده‌ی پایم با محبت برخورد می‌کرد.

گروهبان عبید از اینکه علی‌شیر کنارم بود و کمکم می‌کرد، ناراحت شد. عبید به علی‌شیر گفت: «پاشو له کن!» علی‌شیر که از این حرف عبید در تعجب بود، گفت اینکار را نمی‌کنم. عبید که به نظر می‌آمد تعادل روانی ندارد عصبانی شد، از کوره در رفت و به‌ جان علی‌شیر افتاد. او به جرم اینکه حاضر نشد پای مرا لگد کند به پنجاه ضربه شلاق محکوم شد. در آن گرمای سوزان، عبید آن را بدون زیرپیراهن روی آسفالت داغ خواباند و به جانش افتاد.

شب، داخل سلول وقتی علی‌شیر کنارم حاضر شد، بهش گفتم: «پای مرا له می‌کردی، پام که حس نداشت!» او در حالی که، اشک در چشمانش حلقه زده بود، سرم را به سینه‌اش چسباند،دستش را درون موهایم برد، پیشانی‌ام را بوسید و بهم گفت: «نداشتیم سید!»

امروز دوشنبه بیستم تیر ۱۳۶۷، ماشین خاکستری رنگِ نظامی آیفا جلوی درِ ورودی زندان الرشید ایستاد. چهارنفر از اسرا دیگ غذا را از ماشین پایین آوردند. نگهبان‌ها اطراف دیگ غذا ایستاده و شاهد تقسیم غذا بودند. یکی از اسرای ایرانی که حدود سی و چند سالی داشت در حالی که، ظرف غذا دستش بود، جلوی دیگ غذا حاضر شد. در یک چشم به هم زدن، افسرعراقی ظرف غذا را از دستش گرفت، به زمین پرت کرد، او را به دیوار چسباند و با مشت محکم به صورتش کوبید. نفهمیدم چه کارش داشتند. بیشتر که دقت کردم نوشته‌ی روی آستین پیراهنش افسر را عصبانی کرده بود. اسیر ایرانی قبل از اسارت، با رنگ فشاری روی آستین پیراهنش نوشته بود: «بی‌عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد!»

افسر فندکش را به طرف اسیر ایرانی گرفته بود، از او خواست نوشته‌ی روی آستین‌اش را با فندک بسوزاند. اسیر گفت: «درش می‌آرم می‌دم به خودتون، من که خودم نمی‌سوزونمش!» اصرار و پافشاری افسر سمج بی‌فایده بود. افسر نمی‌خواست جلوی دیگر نگهبان‌ها و دژبان‌ها کم آورده باشد. افسر عصبانی شد، با لگد به جانش افتاد و به دیوار کوبیدش. به دیگر دژبان‌ها دستور داد او را بزنند. دژبان‌ها با کابل و لگد به جانش افتادند. برای اینکه کتک خوردن او را نبینم، برای لحظاتی سرم را پایین انداختم. یکی از دژبان‌ها با لگد به صورتش کوبید، خون از بینی‌اش سرازیر شد. آدم شجاع و نترسی بود. نمی‌دانم چه شد، همان‌جایی که نشسته بود، دست چپش را زیر بینی‌اش گرفت، خون از لای انگشتانش می‌چکید. اسیر با انگشت راستش و خون بینی‌اش روی دیوار نوشت: «خمینی!»

عراقی‌ها فکر نمی‌کردند او چنین کند. تا دقایقی که متوجه‌شان بودم، مات و مبهوت نگاهش می‌کردند. نه ما نه عراقی‌ها انتظار چنین کاری را از او نداشتیم. دژبان‌های عصبانی، او را روی زمین خواباندند و سه نفری با پوتین و باتوم به سر و صورتش کوبیدند. صورتش کبود و لباس‌هایش خونی بود. از بس او را زده بودند که بی‌حال و بی‌رمق کنار دیوار افتاده بود. افسر ارشدی که درجه‌ی سرهنگی داشت آنجا حاضر شد و قضیه را پرسید. وقتی سرگرد قضیه را برایش گفت، سرهنگ عصبانی شد و دستور داد او را به انفرادی بردند. یکی از بهترین روزهای اسارتم بود. کار اسیر ایرانی دردهایم را تسکین داد.

آخرای شب بود. دو افسر وارد راهروی زندان شدند. فرمانده زندان الرشید شروع به خواندن نام تعدادی از مجروحان کرد. گویا راستی راستی می‌خواستند ما را به بیمارستان ببرند. هنوز باورم نمی‌شد بخواهند ما را بیمارستان ببرند. قبل از اینکه از سلول خارج شویم، اسرای سالم آمدند و ابراز خوشحالی کردند. علی‌شیر قیطاسی از خوشحالی گریه کرد. عمو حسن کنارم نشست و زد زیر گریه. پیشانی‌اش را بوسیدم. نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم.
 
عمو حسن گفت: «پسرم! این اشکِ خوشحالی و ناراحتیه. خوشحالی به خاطر اینکه بالاخره دارن می‌برنتون بیمارستان، ناراحتیم به خاطر اینکه از شما جدا می‌شیم و شاید دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم.
 
از بچه‌ها خداحافظی کردم. اسرایی که دیگر هیچ‌وقت آن‌ها را ندیدم! به همراه دیگر مجروحان سوار آمبولانس شدیم. آمبولانس از زندان الرشید خارج شد، نمی‌دانستم مقصد بعدی‌مان کدام بیمارستان است. از اینکه از زندان‌الرشید می‌بردنم، خوشحال بودم. از تحقیر‌هایی که در المیمونه مقر سپاه چهارم عراق و این زندان شده بودم، بدجوری دلم می‌گرفت. دوست داشتم هر دوپایم را قطع می‌کردند، اما آن‌طور تحقیر نمی‌شدم. آمبولانس خاکستری‌رنگ بهداری ارتش عراق، وارد بیمارستان نظامی الرشید بغداد شد...


:: بازدید از این مطلب : 324
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.

تنهایی

تنهـایی یعـنی هیچ وقــت کسی نباشه اشکات رو پاک کنه…
تنهـایی یعـنی تو جاده بدون مقصـد…
تنهـایی یعـنی ندیدن روزهای خوب…
تنهـایی یعـنی نداشـتن سنــگ صـبور…
تنهـایی یعـنی جشـن تولد با قـرص خواب…
تنهـایی یعـنی سـر سـفره عـید تنهـای تنهـا…

 

alone (1)

تنهـایی یعـنی روز عـید بدون تبریــک…
تنهـایی یعـنی خونه بـی مهـمون…
تنهـایی یعـنی مهـمونی یه نفـره…
تنهـایی یعـنی حسرت قـدم زدن دو نفـره…
تنهـایی یعـنی موقـع درد فـریاد زدن…
تنهـایی یعـنی اشــک بی صـدا…
تنهـایی یعـنی خسـته اما بدون تکـیه گاه…

alone (2)

تنهـایی یعـنی بوی سیگار…
تنهـایی یعـنی حسـرت دیدن چشـم نگران…
تنهـایی یعـنی دسـتاتو با لـیوان چای گرم کنی…
تنهـایی یعـنی حسـرت دیدن چشـمان منتظـر…
تنهـایی یعـنی حسـرت شنیـدن صـدای نگـران…
تنهـایی یعـنی اس ام اس بدون جواب…
تنهـایی یعـنی حسـرت شنیـدن صـداـی آشـنا…

alone (3)

تنهـایی یعـنی حسـرت یه آغوش…
تنهـایی یعـنی حسرت دسـتاش…
تنهـایی یعـنی حسرت نگاهـش…
تنهـایی یعـنی حسرت گذشـته…
تنهـایی یعـنی زندگـی با خـاطرات…
تنهـایی یعـنی بسـتن چشـم و سیـر در خاطـرات…
تنهـایی یعـنی سفارش غـذا برای یه نفـر…

alone (4)

تنهـایی یعـنی سیگـار پشــت سیگـار…
تنهـایی یعـنی بغض خورده شـده…
تنهـایی یعـنی نگـاه به آسمون…
تنهـایی یعـنی درد دل با ماه…
تنهـایی یعـنی تکیـه به دیوار…
تنهـایی یعـنی لحـظه هـای بدون آرامـش…
تنهـایی یعـنی زخم خوردن از آدم ها…
تنهـایی یعـنی درد بدون مسـکن…

alone (5)

تنهـایی یعـنی نگـاه کردن عکس…
تنهـایی یعـنی گوش کردن صـدای ضبط شـده…
تنهـایی یعـنی مـرگ بی صـدا…
تنهـایی یعـنی جسد کـرم گـذاشتـه شـده تو خـونـه…
تنهـایی یعـنی دفن بی صـدا…
تنهـایی یعـنی قبر بی رهـگذر…
تنهـایی یعـنی قبـر خاک گـرفتـه…
تنهـایی یعـنی مرده متحرک…

alone (6)

تنهـایی رو فقـط یه آدم تنهـا میفهمـه…

 



:: بازدید از این مطلب : 551
|
امتیاز مطلب : 239
|
تعداد امتیازدهندگان : 52
|
مجموع امتیاز : 52
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.

 

ساده بودی مث سایه .. مث شبنم رو شقایق 
مث لبخند سپیده .. مث شب گریه‌ی عاشق 

بی تو شب دوباره آینه .. روبروی غم گرفته 
پنجره بازه به بارون .. من ولی دلم گرفته 

 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطر گل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم 

وقت راهی شدن تو .. کفترا شعرام‌و بردن 
چشام از ستاره سوختن .. من‌و به گریه سپردن 

رفتی و شب پر شد از من .. از من و دلواپسی‌ها 
رفتی و من‌و سپردی .. به زوال اطلسی‌ها 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطر گل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم 

ایرج جنتی عطایی

ابی پنجره تنهایی شب عاشق


:: بازدید از این مطلب : 544
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 03 شهریور 1396
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران