به گزارش پایگاه خبری تحلیلی مهرورزی: اسفند، ماه غروب سردار سرافراز اسلام است، کابوس باور نکردنی بانو « ژیلا بدیهیان » همسر با وفادار حاج همت، ایامی که یار با وفا و بی ادعای امام خمینی ره و سپاه اسلام، سردار سرلشکر پاسدار « حاج محمد ابراهـــــیم همت » فرمانده دلاور لشکر پیروز ۲۷ حضرت محمد رسول اللـــــه ص با شهادت می رسد…

شهید همت چگونه شهید شد
تک تیرانداز لشکر محمدرسول الله (ص) می گوید: در مورد شهید همت نمی توان فقط به بیان خاطراتی از وی اکتفا کرد. تنها می توان گفت همت،همت بود. برخی خود را منتسب به همراهی شهید همت میکنند. گاهی هم از لحظه شهادتش روایت می کنند ولی واقعیت این است که شهید ابراهیم همت سوار بر موتور بود که مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. سرش هم قطع نشد ولی قسمتی از صورت و سرش مورد ترکش قرار گرفت.
زیاد اهل صحبت کردن نیست. گاهی تک سرفه می کند و باید هر پنج دقیقه یکبار با کمک عصایش بایستد و بعد دوباره بنشیند. ترکش ها امان از استخوان بریده اند. نامش حسن اخشامی است. نوجوان ۱۵ ساله ای که توانست به هر نحوی خود را به پشت خط مقدم برساند و حالا در آپارتمانی اجاره ای کنار بزرگراه جاده ساوه همراه با دو دختر، یک پسر و همسرش زندگی می کند.

جانباز اخشامی که فرمانده اش شهید ابراهیم همت بوده می گوید؛ روایت ها از عشق بازی و دلدادگی شهید همت بسیار است و بارها عنوان شده ولی هر چه از شهید همت بگوییم کم است. برخی می گویند لحظه شهادت همت بودند و برخی هم می گویند پیکر بی سر همت بعد از چند روز پیدا شد، ولی حقیقت این است که همت سوار بر موتور بود که مورد اصابت خمپاره قرارگرفت و بخشی از صورتش سوخت و از بین رفت ولی سرش قطع نشده بود. گاهی خوابش را می بینم.
جانباز اخشامی می گوید: در عملیات خیبر منافقین با بلندگو فریاد می زدند آهای همت! کانالها پر شده دیگه بسه برو… و بعد شروع به ناسزا گویی می کردند. وضعیت بسیار بد بود. ولی او صورتش را با چفیه می بست و دائم به همه قسمتهای لشکر سر می زد. تا همیشه مرد پیروز میدان باشد.

آخرین دیدار
آنچه می خوانید گفت وگویی است با باقر شیبانی یکی از نیروهای قدیمی لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) که خاطراتش را از شهید محمد ابراهیم همت اینگونه تعریف می کند:
با حاجی آمدیم نزدیک سنگر شهید حمید باکری، حمید از سنگر آمد بیرون و با شهید همت صحبت هایی کرد. سپس حاج همت به من گفت: خط را امشب باید تحویل بدهیم به لشکر قاسم سلیمانی. برادر سلیمانی هم در همین قرارگاه نشسته بود و تبادل نظر کردند.
نشانی دو نفر را دادند که می آیند برای گرفتن خط، شهید همت نشانی مرا هم به آنها داده بود. بعد از توجیه من گفت: می روم پیش برادر عزیز، شما هم که خط را توجیه کردی بیا آنجا. این آخرین دیدار من و شهید همت بود.

حاج همت هنگام شهادت ترک موتور چه کسی بود؟
شهید باکری به همت گفت: حاجی تو خط شما چندتا نیرو هست؟
حاج همت دو دستش را به هم زد و گفت: هیچی، ۱۲ نفر.
شهید باکری گفت: دوازده نفر؟!
حاجی گفت: من، عباس کریمی، حسن قمی، سعید و ۹ تا هم بسیجی دارم.
شهید باکری با حاجی راه افتادند به سوی قرارگاه. قبل از این موضوع که بعداً من متوجه شدم، گویا قاسم سلیمانی و حاج همت که با هم صحبت می کنند، حاجی می گوید: شما اگر به اندازه یک دسته نیرو به من بدهی، خوب است.
قاسم سلیمانی به یکی از فرمانده گردان های بسیار شجاعش که شهید میرافضلی باشد، می گوید: یک گروهان به حاجی تا شب برسان.
میرافضلی هم پیرو این دستور، شهید همت را می نشاند ترک موتورش و می روند سمت خط. زمانی که می خواهند از گرده ماهی عبور کنند دشمن آنها را می زند.

اولین کسی که همت را بعد از شهادتش دید من بودم
اولین نفری که بعد از شهادت، آنها را دید من بودم. بچه های اطلاعات لشکر قاسم سلیمانی آمدند پیشم و من هم دست آنها را گذاشتم در دست سعید، عباس کریمی و حسن قمی. خط را طبق برنامه برایشان توجیه کردیم.
زمانی که خواستم بروم قرارگاه پیش حاج همت در راه رضا پناهنده را دیدم. به رضا گفتم: بیا برویم قرارگاه حاجی با من کار دارد.
از گرده ماهی که رد شدیم دیدم دو تا جنازه افتاده وسط جاده. به رضا گفتم بیا یک ثواب کنیم، سینه خیز برویم این دو تا شهید را بکشیم کنار، آمبولانس ها تند می روند و نمی بینند، ممکنه از رویشان رد شوند، آن وقت شناسایی شان مشکل می شود.
با رضا سینه خیز رفتیم دیدیم یکی از آنها صورتش کاملا از بین رفته و فقط موهای پشت سرش سالم است. یکی دیگر هم کتف و دستش نیست. خیلی داغان شده بودند. آنها را کشیدیم تا لب چاه نفتی که دو سه متری گود بود. دوباره سینه خیز خودمان را به موتور رساندیم و به سمت قرارگاه حرکت کردیم.

وقتی به قرارگاه رسیدم متوجه شدم که حاج همت و میرافضلی هنوز به قرارگاه نرسیدند. وحشت سرتا پایم را گرفت، همه فکر می کردیم که حاج همت به وسیله قواص های نفوذی عراق اسیر یا شهید شده و به درون آب کشیده شده باشد..
همه به دنبال حاج همت می گشتیم، عملیات خیبر فراموشمان شده بود، سکوت و وحشت عجیبی در فضای آنجا حاکم شده بود، تمامیه نیروها و فرماندهان لشگرهای آن منطقه و مناطق اطراف آنجا و حاج محسن رضایی و حاج قاسم و دیگران، همه به دنبال حاج همت بی وقفه مشغول گشتن بودیم.
ناگهان یاد آن دو شهید دیروز افتادم که روی جاده با رضا آنها را دیدیم، آب دهانم خشک شده بود، جرأت گفتن به کسی را نداشتم، نمی دانستم چه کار کنم…
یکی از بچه های سپاه آمد و گفت: برادر شیبانی بیا، آقای هاشمی رفسنجانی تو را می خواهد؟
گفتم: برای چه؟ نمی دانست.
با ماشین تویو تا رفتم قرارگاه، شهید محلاتی هم آنجا نشسته بود، به ایشان سلام کردم و گفت: بنشین.
وقتی نشستم گفت: برادر شیبانی حاج همت شهید شده، بچه ها هم نتوانسته اند شناسایی اش کنند.
با شنیدن این حرف یکدفعه فکرم رفت به دو شهید دیروز که نزدیک گرده ماهی دیدیم. خیلی ناراحت شدم.
گفتم: من الان چه کنم؟
ایشان گفت: اینها را بردند اندیمشک. (آنجا کارخانه ای متروکه بود که شد معراج شهدا) تو برو آنجا حاجی را شناسایی کن بعد برو بیمارستان نجمیه، به رئیس بیمارستان دستور دادیم به هیچ کس خبر را اعلام نکند. (من یک اشاره ای کردم که قوی ترین لشکر عراق در خطی که حاجی حضور داشت قرار داده می شد، یعنی دشمن اگر می فهمید که حاجی شهید شده راحت می آمد جلو و روحیه می گرفت و چه بسا جزیره را تصرف می کرد، برای همین تدبیر آقایان هاشمی و شهید محلاتی و محسن رضایی این بود که شهادت حاج همت را فعلا مخفی نگه دارند.)

چگونه پیکر حاج همت شناسایی شد
من با همین ماشینی که آمده بودم، آمدم لب آب و با قایق از جزیره رد شدم و با ماشینی دیگر رفتم اندیمشک. وقتی رسیدم معراج با یک صحنه بسیار بسیار بدی مواجه شدم. آن صحنه کربلای خانم حضرت زینب(س) را در ذهنم تدایی کرد. البته ما کجا و آن بانو کجا؟! ولی حس کردم تاریخ تکرار شد، زمانی را دیدم که حضرت زینب(س) دست خالی به مدینه برمی گردد؛ چه اتفاقی می افتد؟
جسمی که می گفتند ممکن است حاجی باشد بی جان جلویم بود. کل لشکر هر وقت حاجی را می دیدند نوکری همراهش بود، حالا نوکر هست و حاج همت همراه او نیست.
چون پیکر حاجی قابل شناسایی نبود همه منتظر بودند تا من بیایم. وقتی رسیدم لب کانتینر یک وضع بدی بود، کاش دوربینی بود فیلمبرداری می کرد. همه گریه می کردند.
رفتم داخل و وقتی جسم او را دیدم گفتم این حاجی است، همه گفتند: نه این حاجی نیست.
با تاکید گفتم: این حاجی است. به آقای عبادیان گفتم: مگر تو دوتا بادگیر سبز به من ندادی گفتی یکی را تو بردار و یکی را حاجی بردارد؟ مگر دو تا عرق گیر عنابی ندادی یکی به من و یکی به حاجی؟ مگر دو چراغ قوه به ما ندادی و …
گفت: چرا.
بعد یقه محمد ابراهیم را باز کردم، عرق گیر را دیدم و گفتم: این عرق گیر حاجی است. چراغ قوه را هم از جیبش درآوردم و یکدفعه زدم زیر گریه و دوباره گفتم: حاجی است!

والسلام
:: بازدید از این مطلب : 2130
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0