.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت
 
پرفسور هيسلوپ استاد كرسي روانشناسي دانشگاه كليمپيا ميگويد: من در يك مجلس احضارارواح توانستم روح يكي از دوستان ثروتمندم را پس ار فوت او احضار كنم.
 
 
او از شرح چگونگي جان كندنش را سؤآل كردم. گفت: حالتي پيدا كردم صد برابر بدتر از
 
 
آنوقتي كه دزدي وارد منزل بشود و دست و پاي انسان را ببندد و در مقابل چشم انسان تمام قابهاي زينتي و وسائل منزل را كه در عالم منحصر بفرد بوده است از بين ببرد. قاليهايابريشمي را قطعه قطعه كند و آتش بزند و بلاخره همه چيز را بگيرد و حتي يك قطعه لباس هم
 
 
براي ستر عورت به انسان ندهد. من پس از مرگ به آنكه از نظر قدرت روحي مي توانستم به عوالم بالا پر بكشم اما روزها و ماهها در همان اطراف خانه و يا اطراف قبرم پرسه ميزدم. و از قدرت مافوق قدرتها براي دوباره برگشتن به بدنم استمداد طلبيده و عجز ناله ميكردم. من گفتم: خوب دوست من عاقبتت چه شد؟ گفت: يك روز وارد قبرم شدم ديدم بدنم متعفن شده و پوسيده است و ديگر بدرد زندگي با من
 
 
نميخورد مدتي كنار بدنم نشستم و خاطراتي را كه در دوران شصت سال زندگي با او داشتم بياد
 
 
آوردم و زياد گريه كردم و پس از ساعتها تاثر و ناراحتي قبرم را ترك كردم و بسوي خانه ام
 
 
آمدم. ديدم كه زن و فرزندانم بر سر تقسيم اموالم نزاع مي كردند. و اما پولهاي نقد مرا نيز هر
 
 
چه بدستش رسيده بود بسرقت برده بود و چون زنم هنوز جوان بود مردي كه هميشه من از او
 
 
بدم مي آمد و مخفيانه از زنم خواستگاري كرده و براي تصاحب اموالم كه در دست زنم بود شب و روز تلاش مي كرد . اينجا بود كه ديگر طاقت نياوردم و براي خود در دورترين نقاط جائي را كه هيچ چيز جر آفتاب سوزان ندارد انتخاب كردم ولي آن ناراحتي و تاثيري كه در جدا شدن از دنيا متوجهم شد بهيچ وجه قابل جبران نيست و مرا از درون مثل شعله هاي سوزان آتش
 
 
مي سوزاند. يكي از دانشمندان ميگويد : وقتي كه به پدران و مادران و دوستان محرز و مسلم شد
 
 
كه مرگ رابطه آنها را با فرزندان و آشنايان قطع نمي كند و آنها از بين نميروند بلكه در جهان
 
 
ارواح بحيات خود ادامه مي دهند و آنها را ملاقات خواهند كرد ديگر در مرگ عزيزان خود ناله
 
 
و شيون نمي كنند. وقتي كه متكبران و مستبدان و خود پسندان از ارواح شنيدند كه تكبر و غرور و زور گوئي بديگران در اين جهان بزرگترين عواملي هستند كه روح صاحبشان را در آن جهان دچار رنج و مشقات و انحطاط مي كنند و مدتهاي طولاني بايد دور از ارواح نيكوكاران و خوبان باشند مسلما" چنين اشخاصي روش زندگي خود را تغيير مي دهند.
 

 

 
آن موقعها ديگر مادر كار با اسب را آغاز كرده بود. او آموزش سواركاري ميداد و اسب تربيت ميكرد. هميشه بچهها دور و بر خانه ما در حال بازي و جست و خيز بودند. يك روز كه ما به نمايشگاه اسب رفته بوديم، پدربزرگ پيش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن كرد. او از والدين اين دوره و زمانه شكايت داشت و ميگفت ما كه پرستار بچه نيستيم كه آنها بچههايشان را دور و بر خانه ما رها ميكنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولي امروز هيچ بچهاي اينجا نيست. همه به نمايشگاه اسب رفتهاند.)
پدربزرگ جواب داد (ولي يك دختر كوچولوي مو طلايي آن بيرون دارد ميدود.) مادربزرگ تاكيد كرد هيچ بچهاي اينجا نيست. اين تنها دفعهاي نبود كه دختر كوچولوي مو طلايي در آن خانه ديده شد. يك روز برادر پنج سالهام هم او را ديد و يكبار ديگر يكي از شاگردان مادرم گفت دخترك مو طلايي را پشت پنجره طبقه بالا ديده است. شايد او آليس بود! جالب است يكبار برادرم گفت يك دلقك شيطاني را در آشپزخانه ديده است. شايد اين حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولي مادرم ميگويد من هم وقتي كوچك بودم يكبار گفتم در آشپزخانه يك دلقك وحشتناك ديدهام.
 
يك شاهد باتجربه
مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري ميداد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را ميبينم.) آن زن حس ششم قوياي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه ميتوانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري ميكرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا ميكرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما ميآيد، روح دو پسر بچه را ميبيند كه بيرون خانه زندگي ميكنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد ميكنند.
يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيقتر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي ميكنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايهاي بود كه ما هميشه در پلهها و سالن خانه احساسش ميكرديم. يكبار كه با سرعت از پلهها بالا ميدويدم تا به دستشويي برسم سايهاي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. ميتوانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نميكرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي ميدانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسنتري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد.
 
موجودات آشپزخانه!
همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته ميشد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمههاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشستهاند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. ميخواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
من ميتوانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانهمان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نميكرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود ميدانستيم و احساس ميكرديم آنها از ما و از خانهمان محافظت ميكنند.
نيشگوني با انگشتان استخواني
اين آخرين و شايد عجيبترين اتفاقي است كه برايتان نقل ميكنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستانها به فلوريدا ميرفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز ميگشتند و تا ماه اكتبر در آن جا ميماندند. دو سال پيش قبل از اينكه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خوابها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار ميكرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي ميكرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچوقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نميرفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس ميكرد كسي از كنارش ميگذرد و با بدن او برخورد ميكند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه ميخواسته به شما بگويد نميخواهد از اينجا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نميرسد چون پدربزرگ قسم ميخورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب ميكرد) تا فلوريدا به دنبالشان ميرود


:: بازدید از این مطلب : 905
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : پنج‌شنبه 23 آذر 1391
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران