بعد رفتنت از خدا خواستم فراموشی بگیرم شاید از غصه ها جدا گردم و اجابت شد! حال گاهی می روم چای می ریزم و می نشینم همان جای همیشگی برای سرکشیدن خستگی ها، نگاهم می افتد به دو استکان چایی که پشت این حواس پرتی برای تو و خودم ریخته ام! و تو نمیدانی که این فراموشی لعنتی هر روز چطور می کـُشـَدم