.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

برو ای روح من آزرده از تو...

ترک کن مـــارا که من در باغ تنهایی ببویم عطر گلهای رهایـی را

برو ای ناشناس آشنای من!

که در چشمت ندیدم آشنایی را

تویی از دودمان من ولیدود از دمار من بر آوردی

به چشــمم تیره کردی روزهای آشنایی را

من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم

پس از یکعمـر دانستم سفر با مردم نا مرد دشوار است

سفر با همره نا مهربان تلخ است

برو ای بد سفر ای مرد ناهمرنگ که می گویم مبارکباد بر خود این جدایی را...

برو ای بد سفـــر ای مرد ناهمــرنگ

که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را

تو از این سو برو در جادههای روشن و هموار

من از سوی دگــر در سنگلاخ عمر می پویم که در خوددیده ام جانسختی و رنج آزمایی را

جدا شد راه ما از یکدگراما منم با کولـه بار دوره پیری تو درشــور جوانی ها سبکبــال و سبکباری

تو را صـد راه در پیـشاست ولی من میروم با خستگی راه نهـایی را

برو ای بدترین همــــراه ! تو را نفـرین نخواهم کــرد سفـر خوش ؛

خیرهمراهت دعایت می کنم با حال دلتنگــی که یابی کعبه مقصـود وفردای طلایی را !!!!

نمی دانی نمی دانیکه جایاشک خون در پــرده های چشـم خود دارم !

اگر دراین سفـر خار بلا پای مرا آزرد سخنهــای تو هم تیری شد وبر جان من بنشست

 مشکل که از خاطر برم این بی صفـــایی را رفیق نیمه راه من !

سفـر خوش خیرهمراهت تو قدر من ندانستی

درون آب ،ماهی،قدر دریا را کجا داند

شکستــه استخوان ، داند بـهای مومیایی را




:: بازدید از این مطلب : 411
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 12 تیر 1394
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا