.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

دختر و پیرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه - مطمئنی؟ - نه - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن - چرا؟ - چونقشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم - راست می گی؟ - از ته قلبم آرهدخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت



:: بازدید از این مطلب : 339
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : شنبه 12 اردیبهشت 1394
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران