.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت
سردار بی سر
 

به بهانه نود و سه سالگرد میرزا کوچک خان جنگلی

 

در گذشته برای آشنایی با افکار و سرگذشت سردار جنگل منبع و ماخذ محدود بود و به جز کتاب سردار جنگل مرحوم ابراهیم فخرایی کتابی یافت نمی شد. در دوران جوانی زمانی که در دبیرستان شاهپور رشت تحصیل می کردم، از طریق برخی دبیران آزاده توانستم گوشه هایی از تاریخ این رادمرد بزرگ را بشناسم. در مسجد محله مان به نام چهاربرادران در چهارراه میکائیل که بعد توسط روحانی محل به خاتم الانبیا تغییر نام یافت به بهانه آمادگی برای امتحانات و خواندن نماز جمع می شدیم و تاریخ معاصر ایران و گیلان و به ویژه میرزا را مرور می کردیم.

ایام گذشت تا در سال ۱۳۶۸ در نشستی به بهانه بزرگداشت میرزا کوچک خان در فومن پیشنهاد کردم مرکزی برای بازشناسی این مرد آزادیخواه تشکیل شود. این جرقه یی شد و با همت و تلاش دوستان سرانجام توانستیم مرکز بازشناسی نهضت جنگل را تشکیل دهیم. این مرکز نشست هایی را در مراکز علمی و دانشگاهی چون انجمن آثار مفاخر در پاییز ۱۳۸۰ به مناسبت هشتادمین سالگرد شهادت سردار جنگل برگزار کرد. همچنین توانست با همکاری سازمان اسناد ملی ایران در شماره ۴۳ گنجینه اسناد ویژه نهضت جنگل در شش هزار نسخه در دو نوبت چاپ کند. هدف این مرکز بازشناسی واقع بینانه نهضت جنگل و تاریخ معاصر ایران از مشروطه و شیخ محمدخیابانی و ستارخان و باقرخان و... است که با عنوان یک سازمان مردم نهاد «سمن» در وزارت کشور به ثبت رسیده است. ما بر این باوریم که هنوز حقایق بسیار مهمی درباره حرکت ها و نهضت های انقلابی مردم ما علیه استبداد و استعمار شرقی و غربی ناگفته مانده و بر سینه تاریخ این مرز و بوم سنگینی می کند.

یکی از درخشان ترین این نهضت ها نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک خان است. او که ۴۳ سال بیشتر عمر نکرد، هفت سال متمادی و در شرایط بسیار دشوار با دشمنان خارجی یعنی روسیه و انگلیس از یک طرف و استبداد دست نشانده رضاخان میرپنج از سوی دیگر و جاسوسان چندجانبه و مالکان و سرمایه داران بزرگ رودر رو جنگید. سرش را فدای قدم حضرت دوست کرد و در جنگل عشق شوری به پا کرد. هنوز هم پس از ۸۸ سال که از شهادت این قهرمان تاریخ معاصرمان می گذرد، در ادبیات مردمی و هنر و موسیقی شهری و روستایی در سوگ آن دلاور نواهای زیادی به گوش می رسد. تاکنون ۶۰ عنوان کتاب درباره این مرد بزرگ در داخل و خارج کشور به چاپ رسیده است.

از جمله کتاب هایی که با همت مرکز بازشناسی نهضت جنگل منتشر شده است عبارتند از؛

۱) مدخلی بر بازشناسی نهضت جنگل

۲) سردار قبیله شقایق

۳) نهضت جنگل به روایت تصویر

۴) بلشویک ها در گیلان

۵) درآمدی تحلیلی تاریخی بر شخصیت، آرا و اندیشه های میرزا کوچک خان جنگلی

۶) مکاتبات سردار جنگل

۷) نگاهی به اسناد تاریخی نهضت جنگل

۸) مداخلات شرمگینانه شوروی در نهضت جنگل

۹) مجموعه روزنامه جنگل که یکصد سال پیش منتشر شده بود. در همین زمینه آثار و نوشته هایی نیز در دست تهیه است که در آینده منتشر خواهد شد؛

۱) مدخلی بر بازشناسی نهضت جنگل نوشته استاد سیدجعفر مهرداد

۲) اسناد نهضت نوشته استاد فتح الله کشاورز

۳) مجموعه مقالات

۴) شهدای نهضت جنگل

۵) نقش نهضت جنگل در مبارزه با استعمار خارجی و متجاوزین به ایران

۶) نهضت جنگل در آیینه فرهنگ و ادبیات.

در پایان یادی می کنم از آن زمان که پرچم های روسی و انگلیسی و عکس های لنین و استالین در قزاقخانه های شهرمان رشت نصب شده بود و جو رعب و وحشت در بندرانزلی و رشت و منجیل را حاکم کرده بودند. به خانه های مردم حمله می کردند و به صغیر و کبیر رحم نمی کردند و روتشتین حاکم روسی خود را مالک جان و مال ایرانیان می دانست. به نقل از روزنامه جنگل جمادی الثانی ۱۳۳۶ قمری شماره ۲۷ تصویری از آن دوران به یاد آوریم؛ «طرز رفتار ماموران نظمیه در زمان (استولبرگ) فشارهای قنسولگری در ایام استبداد روس، مداخله ماموران اجنبی به امور جزیی و کلی، حق شکنی های کارگزاری و بالاخره هرج و مرج اداره حکومتی و عدلیه و تملق فوق العاده شخص حاکم، مفاخرالدوله از روس ها، یک نوع بدبختی برای مردم تولید کرده و هر لحظه بر گرفتاری عمومی می افزاید. قلم مقید، زبان بسته، آزادی محدود و حتی معاشرت به طرز مخصوص قدغن، شدت فشار استبدادی به اندازه یی بود که خبرهای جنگ و... را هم که روزنامه های خارجه مخصوصاً جراید قفقاز درج می کردند در پاره یی مجالس صحبتش ممنوع بود. نه تنها مردم از روس می ترسیدند بلکه به مراتب از ماموران نظمیه و حکومتی و خاصه از آنهایی که خود را مفتش تامینات معرفی می کردند...» به این امید که مواضع واقعی همان قدرت های خارجی را در عرصه سیاسی امروز به درستی بشناسیم.



:: بازدید از این مطلب : 713
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.



:: بازدید از این مطلب : 300
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

شهید جچت الله صنعتکار

شهید حجت الله صنعتکار

اولین باری که این عکس را دیدم کلی باهاش اشک ریختم و بعد از آن هم هر بار که می بینمش با دلم بازی می کند .عکس فوق مربوط به شهید حجت الله صنعتکار ، و آن پسر بچه کوشولو که روی سنگ قبر باباش نشسته ، قاسم صنعتکار دوست و همکلاسیم در دوران دبستان و مدرسه شاهد است . با قاسم تو یک نیمکت می نشستیم  هر چند که در آن کلاس همه فرزند شهید بودیم ولی من هیچ وقت نمی دانستم که بابای قاسم اینگونه به شهادت رسیده  و سرش همانند اربابش حسین (ع) از تنش جدا شده است تا اینکه آنروز در موزه شهدا دیدمش و متوجه شدم، و باز هم چشم هایم بارانی شد.

همرزمان شهید صنعتکار تعریف می کنند که سه روز قبل از شهادت، حجت اله جبهه بود که به او اطلاع دادند، صاحب فرزند (همون قاسم کوچولو خودمون که تو عکس بالاست) شده ای. وقتی خبر را شنید حال دیگری داشت، عملیات هم شروع شده بود و دوست نداشت که در کنار بچه ها نباشد، اما با اسرار فرمانده اش (سردار شهید احمد اللهیاری ) ، تصمیم گرفت برود و سری به پسرش بزند. یک روزه رفت و پسرش را دیده بود و وقتی برگشت چند کیلو شیرینی خریده بود و شیرینی را بین بچه های گردان پخش کرد آماده شد تا برای پاتکی که در راه بود حرکت کند.

قبل از رفتنش می گفت: این عملیات یک چیز دیگری است و نمی شود به این راحتی ها از خیرش گذشت و انگار از همه چیز مطلع بود .
دیدم که دارد به سمت دشمن می رود و سخت با آنها درگیر است، در همین حین گلوله ی توپی از سوی دشمن شلیک شد که مستقیم به سر حجت خورد، سر حجت به هوا پرتاب شد و خون بود که از رگ های گلویش فوران می کرد و به آسمان می پاشید، پیکر بی سر حجت همینطور چند قدم جلو رفت و در مقابل چشمان بهت زده ی ما به زمین افتاد. 

آری  او همانند ارباب بی سرش حسین (ع) با بدنی بی سر به دیدار معشوق خویش شتافت .روحش شاد و یادش گرامی . / قاسم اللهیاری /



:: بازدید از این مطلب : 295
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.
دوست دارم چون حسین (ع) بی سر بمیرم شهید سید محمود سادات نیا

 

مازندران -قائم شهر- کوچکسرا

راه ما راه حسینی است اگر در مسیر شهیدان قدم برداریم . وقتی که کنار این بدن بی سر قرار گرفتم و به حلقوم بریده ی او نظر انداختم و یا آن هنگام که در تشییع جنازه ی او سر ریز شده ی او را داخل یک پلاستیک ، در دست گرفته و به همه نشان میدادم و شعار میدادیم که : این شهید سر ندارد یا حسین ، او مگر مادر ندارد یا حسین . همه ی ذهن من مشغول اون شب و روزهایی بود که با هم در سنگر  گذراندیم و یا آن صبح های ماه مبارک رمضان بعد از اقامه ی نماز جماعت و بعد از قرائت زیارت عاشورا زمزمه های عارفانه ی او را می شنیدم و یا در مراسم عزای حسینی در تکیه بالا محله کوچکسرا ، از عمق وجود خود این نوا را سر میداد که : دوست دارم همچو جدّم حسین (ع) بی سر بمیرم . سنگری در فاو - عراق - قتلگاه کربلایی او شد و او را به آرزویش رساند و اینگونه به وصال دوست نائل شد که مشاهده می کنید . آیا شکی باقی می ماند که راه انقلاب ما در تداوم عاشورای حسینی است وقتی این گونه جوانانی را تربیت  می کند که سر از پا نشناخته جانبازی می کنند و عشق حسین بن علی (ع) را با تمام وجود معنا می کنند . پس در آن موقع که در محضر شهدایمان بودیم راه حق و سعادت را می پیمودیم نه آن موقع که از آرمان شهدا دور گردیم و به خود بپردازیم  . به رنگ و آرمان شهدایمان رو آوریم نه آنکه عکس آنان را در دست گیریم و بر عکس آنان عمل کنیم !  



:: بازدید از این مطلب : 335
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.



:: بازدید از این مطلب : 626
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.



:: بازدید از این مطلب : 634
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی مهرورزی: اسفند، ماه غروب سردار سرافراز اسلام است، کابوس باور نکردنی بانو « ژیلا بدیهیان » همسر با وفادار حاج همت، ایامی که یار با وفا و بی ادعای امام خمینی ره و سپاه اسلام، سردار سرلشکر پاسدار « حاج محمد ابراهـــــیم همت » فرمانده دلاور لشکر پیروز ۲۷ حضرت محمد رسول اللـــــه ص با شهادت می رسد…

شهید حاج ابراهیم همت - سردار خیبر - www.Rofagha-MAHDI.blogfa.com - رفقا

شهید همت چگونه شهید شد

تک تیرانداز لشکر محمدرسول الله (ص) می گوید: در مورد شهید همت نمی توان فقط به بیان خاطراتی از وی اکتفا کرد. تنها می توان گفت همت،همت بود. برخی خود را منتسب به همراهی شهید همت می‌کنند. گاهی هم از لحظه شهادتش روایت می کنند ولی واقعیت این است که شهید ابراهیم همت سوار بر موتور بود که مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. سرش هم قطع نشد ولی قسمتی از صورت و سرش مورد ترکش قرار گرفت.

زیاد اهل صحبت کردن نیست. گاهی تک سرفه می کند و باید هر پنج دقیقه یکبار با کمک عصایش بایستد و بعد دوباره بنشیند. ترکش ها امان از استخوان بریده اند. نامش حسن اخشامی است. نوجوان ۱۵ ساله ای که توانست به هر نحوی خود را به پشت خط مقدم برساند و حالا در آپارتمانی اجاره ای کنار بزرگراه جاده ساوه همراه با دو دختر، یک پسر و همسرش زندگی می کند.

221108179146412913610415625538238411713731

جانباز اخشامی که فرمانده اش شهید ابراهیم همت بوده می گوید؛ روایت ها از عشق بازی و دلدادگی شهید همت بسیار است و بارها عنوان شده ولی هر چه از شهید همت بگوییم کم است. برخی می گویند لحظه شهادت همت بودند و برخی هم می گویند پیکر بی سر همت بعد از چند روز پیدا شد، ولی حقیقت این است که همت سوار بر موتور بود که مورد اصابت خمپاره قرارگرفت و بخشی از صورتش سوخت و از بین رفت ولی سرش قطع نشده بود. گاهی خوابش را می بینم.

جانباز اخشامی می گوید: در عملیات خیبر منافقین با بلندگو فریاد می زدند آهای همت! کانالها پر شده دیگه بسه برو… و بعد شروع به ناسزا گویی می کردند. وضعیت بسیار بد بود. ولی او صورتش را با چفیه می بست و دائم به همه قسمتهای لشکر سر می زد. تا همیشه مرد پیروز میدان باشد.

شهید حاج ابراهیم همت - سردار خیبر - www.Rofagha-MAHDI.blogfa.com - رفقا

آخرین دیدار

آنچه می خوانید گفت وگویی است با باقر شیبانی یکی از نیروهای قدیمی لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) که خاطراتش را از شهید محمد ابراهیم همت اینگونه تعریف می کند:

با حاجی آمدیم نزدیک سنگر شهید حمید باکری، حمید از سنگر آمد بیرون و با شهید همت صحبت هایی کرد. سپس حاج همت به من گفت: خط را امشب باید تحویل بدهیم به لشکر قاسم سلیمانی. برادر سلیمانی هم در همین قرارگاه نشسته بود و تبادل نظر کردند.

نشانی دو نفر را دادند که می آیند برای گرفتن خط، شهید همت نشانی مرا هم به آنها داده بود. بعد از توجیه من گفت: می روم پیش برادر عزیز، شما هم که خط را توجیه کردی بیا آنجا. این آخرین دیدار من و شهید همت بود.

2398c__9k=

حاج همت هنگام شهادت ترک موتور چه کسی بود؟

شهید باکری به همت گفت: حاجی تو خط شما چندتا نیرو هست؟

حاج همت دو دستش را به هم زد و گفت: هیچی، ۱۲ نفر.

شهید باکری گفت: دوازده نفر؟!

حاجی گفت: من، عباس کریمی، حسن قمی، سعید و ۹ تا هم بسیجی دارم.

شهید باکری با حاجی راه افتادند به سوی قرارگاه. قبل از این موضوع که بعداً من متوجه شدم، گویا قاسم سلیمانی و حاج همت که با هم صحبت می کنند، حاجی می گوید: شما اگر به اندازه یک دسته نیرو به من بدهی، خوب است.

قاسم سلیمانی به یکی از فرمانده گردان های بسیار شجاعش که شهید میرافضلی باشد، می گوید: یک گروهان به حاجی تا شب برسان.

میرافضلی هم پیرو این دستور، شهید همت را می نشاند ترک موتورش و می روند سمت خط. زمانی که می خواهند از گرده ماهی عبور کنند دشمن آنها را می زند.

637_634068688405482500_l

اولین کسی که همت را بعد از شهادتش دید من بودم

اولین نفری که بعد از شهادت، آنها را دید من بودم.  بچه های اطلاعات لشکر قاسم سلیمانی آمدند پیشم و من هم دست آنها را گذاشتم در دست سعید، عباس کریمی و حسن قمی. خط را طبق برنامه برایشان توجیه کردیم.

زمانی که خواستم بروم قرارگاه پیش حاج همت در راه رضا پناهنده را دیدم. به رضا گفتم: بیا برویم قرارگاه حاجی با من کار دارد.

از گرده ماهی که رد شدیم دیدم دو تا جنازه افتاده وسط جاده. به رضا گفتم بیا یک ثواب کنیم، سینه خیز برویم این دو تا شهید را بکشیم کنار، آمبولانس ها تند می روند و نمی بینند، ممکنه از رویشان رد شوند، آن وقت شناسایی شان مشکل می شود.

با رضا سینه خیز رفتیم دیدیم یکی از آنها صورتش کاملا از بین رفته و فقط موهای پشت سرش سالم است. یکی دیگر هم کتف و دستش نیست. خیلی داغان شده بودند. آنها را کشیدیم تا لب چاه نفتی که دو سه متری گود بود. دوباره سینه خیز خودمان را به موتور رساندیم و به سمت قرارگاه حرکت کردیم.

698305_Tkm9gzrN

وقتی به قرارگاه رسیدم متوجه شدم که حاج همت و میرافضلی هنوز به قرارگاه نرسیدند. وحشت سرتا پایم را گرفت، همه فکر می کردیم که حاج همت به وسیله قواص های نفوذی عراق اسیر یا شهید شده و به درون آب کشیده شده باشد..

همه به دنبال حاج همت می گشتیم، عملیات خیبر فراموشمان شده بود، سکوت و وحشت عجیبی در فضای آنجا حاکم شده بود، تمامیه نیروها و فرماندهان لشگرهای آن منطقه و مناطق اطراف آنجا و حاج محسن رضایی و حاج قاسم و دیگران، همه به دنبال حاج همت بی وقفه مشغول گشتن بودیم.

ناگهان یاد آن دو شهید دیروز افتادم که روی جاده با رضا آنها را دیدیم، آب دهانم خشک شده بود، جرأت گفتن به کسی را نداشتم، نمی دانستم چه کار کنم…

یکی از بچه های سپاه آمد و گفت: برادر شیبانی بیا، آقای هاشمی رفسنجانی تو را می خواهد؟

گفتم: برای چه؟ نمی دانست.

با ماشین تویو تا رفتم قرارگاه، شهید محلاتی هم آنجا نشسته بود، به ایشان سلام کردم و گفت: بنشین.

وقتی نشستم گفت: برادر شیبانی حاج همت شهید شده، بچه ها هم نتوانسته اند شناسایی اش کنند.

با شنیدن این حرف یکدفعه فکرم رفت به دو شهید دیروز که نزدیک گرده ماهی دیدیم. خیلی ناراحت شدم.

گفتم: من الان چه کنم؟

ایشان گفت: اینها را بردند اندیمشک. (آنجا کارخانه ای متروکه بود که شد معراج شهدا) تو برو آنجا حاجی را شناسایی کن بعد برو بیمارستان نجمیه، به رئیس بیمارستان دستور دادیم به هیچ کس خبر را اعلام نکند. (من یک اشاره ای کردم که قوی ترین لشکر عراق در خطی که حاجی حضور داشت قرار داده می شد، یعنی دشمن اگر می فهمید که حاجی شهید شده راحت می آمد جلو و روحیه می گرفت و چه بسا جزیره را تصرف می کرد، برای همین تدبیر آقایان هاشمی و شهید محلاتی و محسن رضایی این بود که شهادت حاج همت را فعلا مخفی نگه دارند.)

hematshahadat3_qhounhr

چگونه پیکر حاج همت شناسایی شد

من با همین ماشینی که آمده بودم، آمدم لب آب و با قایق از جزیره رد شدم و با ماشینی دیگر رفتم اندیمشک. وقتی رسیدم معراج با یک صحنه بسیار بسیار بدی مواجه شدم. آن صحنه کربلای خانم حضرت زینب(س) را در ذهنم تدایی کرد. البته ما کجا و آن بانو کجا؟! ولی حس کردم تاریخ تکرار شد، زمانی را دیدم که حضرت زینب(س) دست خالی به مدینه برمی گردد؛ چه اتفاقی می افتد؟

جسمی که می گفتند ممکن است حاجی باشد بی جان جلویم بود. کل لشکر هر وقت حاجی را می دیدند نوکری همراهش بود، حالا نوکر هست و حاج همت همراه او نیست.

چون پیکر حاجی قابل شناسایی نبود همه منتظر بودند تا من بیایم. وقتی رسیدم لب کانتینر یک وضع بدی بود، کاش دوربینی بود فیلمبرداری می کرد. همه گریه می کردند.

رفتم داخل و وقتی جسم او را دیدم گفتم این حاجی است، همه گفتند: نه این حاجی نیست.

با تاکید گفتم: این حاجی است. به آقای عبادیان گفتم: مگر تو دوتا بادگیر سبز به من ندادی گفتی یکی را تو بردار و یکی را حاجی بردارد؟ مگر دو تا عرق گیر عنابی ندادی یکی به من و یکی به حاجی؟ مگر دو چراغ قوه به ما ندادی و …

گفت: چرا.

بعد یقه محمد ابراهیم را باز کردم، عرق گیر را دیدم و گفتم: این عرق گیر حاجی است. چراغ قوه را هم از جیبش درآوردم و یکدفعه زدم زیر گریه و دوباره گفتم: حاجی است!

698305_cebq6qdP

والسلام



:: بازدید از این مطلب : 2124
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.

 

رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس از کشف پيکر شهيد برونسي طي عمليات ويژه اي در شرق دجله بعد از گذشت ?? سال خبر داد.

به گزارش مشرق به نقل از خبرگزاري دانشجو، سردار سيد محمد باقرزاده امروز در نشست خبري در مشهد اظهار داشت: پيکر شهيد برونسي طي عمليات ويژه اي در شرق دجله به همراه ?? شهيد ديگر پيدا، و به ميهن منتقل شد و در روز شهادت حضرت زهرا (س) همزمان با دهه دوم در مشهد تدفين مي شود.

وي افزود: از اين شهيد پلاک هويت، بخشي از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبيک يا خميني(ره) و لباس بادگير خاکي منقوش به آرم سپاه پيدا شده است.

رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس پيدا شدن پيکر بي سر شهيد برونسي را به مردم متدين و شهيد پرور مشهد بويژه خانواده شهيد تبريک گفت و بيان کرد: به همه دولتمردان توصيه مي کنم از اين شهيد بزرگوار درس تبعيت از ولايت فقيه بگيرند.

باقرزاده خاطرنشان کرد: اين شهيد سر در بدن ندارد، اما بر آرمان هاي خود استوار است.

شهيد برونسي در سال ???? در روستاي «گلبوي کدکن»، از توابع تربت حيدريه، قدم به عرصه هستي نهاد. نام زيبنده اش گويي از لحظه هايي نشأت مي گرفت که در فرمايش « الست بربکم»، مردانه و بي هيچ نفاقي، ندا در داد:«بلي»؛ عبدالحسين.

روحيه ستيزه جويي با کفر و طاغوت، از همان اوان کودکي با جانش عجين مي گردد؛ کما اين که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بيزاري از عمل معلمي طاغوتي، و فضاي نامناسب درس و تحصيل، مدرسه را رها مي کند.

در سال ???? به خدمت زير پرچم احضار مي شود که به جرم پايبندي به اعتقادات اصيل ديني، از همان ابتدا، مورد اهانت و آزار افسران و نظاميان طاغوتي قرار مي گيرد.

سال ???? سال ازدواج اوست. براي اين مهم، خانواده اي مذهبي و روحاني را انتخاب مي نمايد و همين، سرآغاز ديگري مي شود براي انسجام مبارزات بي وقفه او با نظام طاغوتي حاکم بر کشور؛ همين سال، اعتراضات او به برخي خدعه هاي رژيم پهلوي ( مثل اصلاحات ارضي)، به اوج خود مي رسد که در نهايت، به رفتن او و خانواده اش به شهر مقدس مشهد و سکونت در آنجا مي انجامد، که اين نيز فصل نويني را در زندگي او رقم مي زند.

پس از چندي، با هدفي مقدس، به کار سخت و طاقت فرساي بنايي روي مي آورد و رفته رفته، در کنار کار، مشغول خواندن دروس حوزه نيز مي شود. بعدها به علت شدت يافتن مبارزات ضد طاغوتي اش و زندان رفتنهاي پي در پي و شکنجه هاي وحشيانه ساواک، و نيز پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي و ورود او در گروه ضربت سپاه پاسداران، از اين مهم باز مي ماند.

با شروع جنگ تحميلي، در اولين روزهاي جنگ، به جبهه روي مي آورد که اين دوران، برگ زرين ديگري مي شود در تاريخ زندگي او.

به خاطر لياقت و رشادتي که از خود نشان مي دهد، مسئوليت هاي مختلفي را برعهده او مي گذارند که آخرين مسئوليت او، فرماندهي تيپ هجده جوادالائمه (سلام الله عليه) است، که قبل از عمليات خيبر، عهده دار آن مي شود.

با همين عنوان، در عمليات بدر، در حالي که شکوه ايثار و فداکاري را به سر حد خود مي رساند، مرثيه سرخ شهادت را نجوا مي کند.

تاريخ شهادت اين سردار افتخار آفرين، ?? اسفندماه ???? مي باشد که جنازه مطهرش، مفقودالأثر مي شود.



:: بازدید از این مطلب : 355
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.

بابا جنگ

مدعي هرگز نداند مرگ ما آغاز ماست...

 

ناگفته هایی از اسرار مظلومیت و گمنامی شهید سیدمجتبی هاشمی

سید محمد روح الله هاشمی فرزند شهید سیدمجتبی هاشمی ناگفته هایی از اسرار مظلومیت و گمنامی پدرش و تهمت هایی که در گذشته به او روا داشته اند، به زبان آورده که بسیاری از علاقه مندان به سیره و زندگی سرداران دفاع مقدس از آن بی‏اطلاعند. این همه آن‏چیزی است که این گفتگو را خواندنی می‏کند:سید محمد روح الله هاشمی فرزند شهید سیدمجتبی هاشمی ناگفته هایی از اسرار مظلومیت و گمنامی پدرش و تهمت هایی که در گذشته به او روا داشته اند، به زبان آورده که بسیاری از علاقه مندان به سیره و زندگی سرداران دفاع مقدس از آن بی‏اطلاعند. این همه آن‏چیزی است که این گفتگو را خواندنی می‏کند:

کمتر کسی است که چهره مقاوم همراه با کلاه خاکستری رنگ چریکی اش را در خیابان خیام ندیده باشد. شاید بتوان لقب مظلوم ترین سردار دوران جبهه و جنگ را به او داد همان که بعد از شهادت دکتر مصطفی چمران دیگر اجازه ورود به جبهه را پیدا نکرد و حتی زمانیکه به صورت ناشناس به منطقه می رفت باز هم از دستشان در امان نبود. امروز 28 اردیبهشت ماه سالگرد شهادت آن بزرگ گمنام است. به سراغ سید محمد روح الله هاشمی فرزند آن بزرگوار رفتیم تا حداقل برای اولین بار سالگرد شهادتش را گرامی بداریم.

چند سال سن دارید و اینکه چه مقدار پدر را درک کرده‌اید؟
بسم‌الله الرحمن الرحیم. بنده 30 سال سن دارم. 6 سال داشتم که پدرم شهید شدند، 28 اردیبهشت 64، 7 فرزند در خانواده داریم.

از شنیده‌هایتان برای ما بگویید اینکه ویژگی‌های اخلاقی پدر بزرگوارتان چه بوده؟
اگر اجازه دهید از اینجا شروع کنم که تقریباً چهارم دبستان بودم که در واقع عملاً شروع کردم در مورد ‌آقا سیدمجتبی هاشمی کار تبلیغاتی کردم. خوب سن چهارم دبستان به ظاهر به این کارها نمی‌خورد ولیکن بنده خیلی مشتاق ایشان بودم، به طوری که پول توجیبی که برای زنگ تفریح باید استفاده می‌کردم، به دور از چشم مادر جمع می‌کردم تا بتوانم عکس‌های شهید هاشمی را با همان پول اندک چاپ کنم. یادم هست که به خاطر این کار، یکی دو بار از شدت گرسنگی حالم بد شد ولی هیچ وقت نمی‌گذاشتم مادر متوجه شوند، ایشان می‌دانستند من چقدر به شهید هاشمی علاقه دارم.

در مورد زندگی ایشان و فعالیت‌های مبارزات ایشان برای ما توضیح دهید و اینکه در مورد جذب نیرو صحبت کردید به ما بگویید برای کجا بوده؟
عمق فعالیت‌های انقلابی ایشان در سال از 1342 بوده که با شهید اندرزگو فعالیت داشتند و 15 خرداد 42 هم ایشان شرکت داشتند و چند تا از خودروهای ارتشی را مضروب می‌کنند و به آتش می‌کشند و باعث می‌شود که چند مدتی ایشان به جنگل‌‌های شمال پناه ببرند چرا که به هر طریقی می‌خواستند ایشان را بگیرند.

اصلیت خانواده شما کجایی است؟
متأسفانه تهرانی هستیم و جد ما آیت‌الله سیدمحمد هاشمی قندی بودند که هم آیت‌الله بودند و هم تاجر بزرگ قند ایران بودند که الآن چندین مسجد دارند که یکی از مسجدهای ایشان در خیابان تختی است که بخشی از فیلم اخراجی‌های1 نیز در این مسجد ساخته شده است که الآن جزو آثار میراث فرهنگی است.

ادامه صحبت‌هایتان را بفرمایید.
ایشان عکس‌ها، نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام را در استان تهران و استان‌های همجوار پخش می‌کردند و لیکن بسیار چراغ خاموش. ایشان حتی به خاطر این مسائل صورتشان را تیغ می‌زدند که شناخته نشوند.

آقا سید باستانی کار بودند و یک میله باستانی که داشتند سوراخ کرده بودند و یک مقدار سرب داخل آن ریخته بودند تا سنگین‌تر شود، روزی یکی از جاهلان به زورخانه می‌آید و با آقاسید شروع به کری خواندن می‌کنند و آن جاهل حتی نمی‌تواند یک بار هم میله را بالا ببرد. از این بابت این را گفتم که قدرت بدنی ایشان خیلی بالا بود و حتی به سربازی می روند و فرماندهان ایشان اصرار می‌کنند که شما باید در گروه ویژه باشید.

اشاره کردید به سابقه ایشان در گروه فدائیان اسلام، بیشتر برای ما توضیح دهید؟
ایشان بسیار مخفیانه در این گروه بودند و شاید خیلی از آقایان دیگر نمی‌دانند که ایشان عضو فدائیان اسلام بودند.

ارتباطشان با سایر شخصیت‌های انقلابی چطور بوده؟
ایشان عاشق شهید بهشتی بودند و از لحاظ سیمایی هم به ایشان می‌خوردند و در حزب جمهوری زیاد فعالیت داشتند. اگر به آقا سید می‌گفتی بعد از حضرت امام به چه کسی علاقه داری، من مطمئنم که می‌گفتند شهید بهشتی.

دلیل علاقه ایشان به این شهید چه بوده؟
من فکر می‌کنم همان دلیلی که من به شهید بهشتی علاقه دارم. من با قید مشوق وارد حوزه شدم، یکی خود حضرت امام بوده، یکی امام موسی صدر بوده.

شهید هاشمی چطور با جریان انقلاب پیوند خوردند؟
نقش مهم ایشان که از همان سال 42 و با همکاری ایشان با شهید اندرزگو آغاز شد. ایشان یک گروهی درست کرده بود که قریب به 40 نفر می‌شدند. به اصطلاح از لوطی‌‌های حزب‌اللهی زمان انقلاب بودند، ‌می‌آمدند و شبها به صورت علنی روی دیوار بر علیه نظام می‌نوشتند و شروع می‌کردند در خیابان‌ها شعری را قریب به این مضمون می‌خواند که:
وقت، وقت خواب نیست وقت، وقت انقلاب است
امام را تنها نگذاریم.
و این خیلی تأثیرگذار بود.

چه مقدار اثر مکتوب در مورد شهید هاشمی موجود است؟
ما یک سری عکس‌هایمان را که آمدند منزل و بردند، یک سری نقاشی‌های شهید بودکه آمدند بردند، ناگفته نماند که ایشان طراح ماهر قالی بودند. صدای بسیار رسا و زیبایی نیز داشتند و بچه‌ها از جبهه‌های مختلف می‌آمدند تا دعای کمیل ایشان را بشنوند و الآن فقط یک کتابچه کوچک در مورد ایشان موجود است.

مطلبی که می‌بینیم در سه دهه از سیدهاشمی حرف زده نمی‌شود، علتهایی دارد و اینکه می‌بینیم که چندسالی هست که بیشتر جوانه‌ها آشنا شدند هم علت دارد در خیابان خیام، گلوبندک شما عکس شهید هاشمی را دیدید. من که 12ساله بودم یک آلبوم عکس شهید هاشمی را بردم بنیادشهید خدمت آقای سید محمد جزئی، همین‌جا، جا دارد که من از این عزیز که برادر 2 شهید هستند و خودشان هم جانباز هستند قدردانی کنم، من آلبوم را به ایشان نشان دادم و گفتم خودتان انصاف دهید که این عکس کشیدنی هست یا نیست؟ همان لحظه سوار پیکان ایشان شدیم و رفتیم به گشتن دیوارها. بنده خیابان وحدت اسلامی کنونی به دنیا آمدم و دوست داشتم عکس در آن محل کشیده شود و در نهایت یک دیواری را در منطقه بازار تهران پیدا کردیم که جای بسیار خوبی بود و آقای گنجی نامی بودند که عکس ایشان را کشیدند و من خیلی دوست داشتم ببینم که مردمی که از کنار عکس می‌گذرند چه می‌گویند. من از آن کسی که مؤمن بود و از کسی که اینطور نبود و هر فردی را می‌دیدیم می‌آمد واقعاً می‌ایستادند و به این عکس نگاه می‌کردند و هر کسی به نوعی نجوایی با این عکس داشت. جالب اینجاست که من وقتی در تاکسی می‌نشینم به طور ناشناس از افراد داخل تاکسی که می‌پرسم این عکس را می‌شناسید، می‌گویند، 15 سالی است که کشیده شده و عکس بسیار جالبی است فکر کنم ایشان لبنانی هستند و ایرانی نیستند، اغلب این را می‌گویند که ایرانی نیست.

اولین آشنایی خود من با شهید هاشمی هم همین عکس بوده، آنجا چه منطقه‌ای است؟
منطقه شمال است که رفته بودند بازدید کنند به دعوت آقای حسین بشیر که قائم مقام لشکر 25 کربلا که از نیروهای شهید هاشمی بودند و با هم عکس هم دارند.
من از شهید هاشمی به کس دیگری رسیدم، چون یک عکس با هم داشتند و این شخص کسی نیست جز شهید عزیز ما، شهید بهشتی. شاید اگر بخواهیم بگوییم سید شهدای ما در جنگ و قبل که بوده من می‌گویم شهید بهشتی و اگر بخواهیم بگویم سید شهدای فرماندهان ما که بوده باید بگویم دکتر مصطفی چمران بوده. البته ما حسب ظاهر می‌گوییم و من خدا را شاکرم که با واسطه عکس ایشان شهید چمران را شناختم و منزل ما پر است از کتابهای ایشان و عکس‌های ایشان.
متأسفانه دیده می‌شود که شهید چمران می‌آید و در کنار فرماندهان دیگر قرار می‌گیرد. اگر ما مطالعه روی زندگی چمران داشته باشیم می‌بینیم که واقعاً نمی‌توان این شهید را با فرماندهان دیگر خیلی قیاس کرد.

از چه منظری این صحبت را می‌کنید؟
جنس زندگی این شهید با دیگران تفاوت داشته، لذا جنس جنگ ایشان هم متفاوت بود.

رابطه چمران و شهید هاشمی چه بوده؟
ما دو فرمانده جنگ‌های نامنظم داشتیم، یکی شهید چمران و یکی شهید هاشمی. شهید چمران به واسطه اینکه در لبنان بودند و کارهای انقلابی‌شان در خارج از کشور قویتر بوده و نماینده حضرت امام بودند و نماینده مجلس و وزیر جنگ هم بودند و کسی را هم داشتند که بعد از شهادتشان برایشان کار شود ولی آقا سیدمجتبی هاشمی نه در سپاه بودند و نه در ارتش، شهید چمران بیشتر در غرب کشور بودند و بعد در اهواز و جنوب ولی شهید هاشمی بیشتر فرمانده جنگ‌های نامنظم گروه فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان بودند که بعداً چندین بار هم به کمک شهید چمران شتافتند، پایه‌گذاری اولین نیروهای مردمی در خرمشهر و آبادان توسط گروه سید شهید مجتبی هاشمی بوده که به نام فدائیان اسلام معروف بوده و در حقیقت آقا سید فرمانده عملیاتی نیروهای فدائیان اسلام بودند ایشان 1500 نیرو از سراسر کشور داشتند. ما وقتی در مورد نقش مردم در جنگ صحبت می‌کنیم باید این را هم بگوییم که چه کسانی اینها را جمع‌آوری و سازماندهی کردند. سردار کوثری در یادواره شهید هاشمی فرمودند وقتی که حضرت امام فرمان ارتش 20میلیونی را داد خیلی از بزرگان مملکت می‌گفتند آقا ما چند میلیون نفری هستیم که 20 میلیونمان هم رزمنده باشد، اما دو نفر در وهله اول سریع‌تر از بقیه به فرمان امام عمل کردند، یکی شهید چمران بود و دیگری شهید هاشمی. ایشان به صورت سازماندهی شده خیلی از نیروهای مردی را جمع‌آوری می‌کند و این در شرایطی بود که در اوایل جنگ ارتش و سپاه خیلی سخت عضوگیری می‌کرد.

سردار مهمان‌نواز که الآن از معاونین وزارت دفاع هستند تعریف می‌کنند که من برای اولین بار حدود 10 تا 15 تن پتو را جمع‌آوری کردم و قصدم این بود که به هوای این وارد جنگ شوم به برادران ارتشی گفتم من این پتوها را می‌دهم تا شما اجازه دهید وارد ارتش شوم و جانم را فدای اسلام کنم، آنها می‌گفتند که ما نمی‌توانیم شما را بپذیریم و اگر بپذیریم نمی‌توانیم شما را تجهیز کنیم و...

وارد سپاه هم که می‌شوم، همین جواب را می‌شنوم و گروه فدائیان اسلام را به من معرفی می‌کنند و در اولین برخوردم با فرمانده این گروه شخصیتی قدبلند و خوش‌سیما و تیپ خاص را مشاهده می‌کنم که من را یاد حمزه سیدالشهدا و یاد مالک اشتر می‌انداخت ایشان که اولین بار من را دیدند پیشانی من را می‌بوسند و از من می‌پرسند چه امری دارم و من می‌گویم می‌خواهم بجنگم و دیگر نگفتم من آنقدر پتو آوردم و اینها... شهید هاشمی هم می‌گویند مسئله‌ای نیست و قدمتان روی چشم و بروید پذیرش و تجهیز شوید.

اینجا دقت شود که مرحله اول جنگ، مرحله ایستادگی مردم بود و این مردم به واسطه شهید چمران و شهید هاشمی به صورت سازماندهی شده در مقابل دشمن مقاومت کردند و این شهدا تک و تنها و در مظلومیت خاصی با مردم بودند، عکس شهید چمران را مثل عکس شهید بهشتی در خیلی جاها پاره کردند. من از محافظ آقای رفسنجانی شنیدم که می‌گفت در آن زمان محافظان شهید بهشتی آمدند پیش ما و ما می‌گفتیم چرا پیش شهید بهشتی نیستید و آن محافظان می‌گفتند ما پیش این آدم انگلیسی، امریکایی پولدار نمی‌رویم و عکس ایشان را پاره می‌کردند، امیرالمؤمنین را هم که شهید کردند می گفتند مگر امام نماز می‌خوانده که در مسجد بخواهد شهید شود.

درمورد شهید هاشمی هم متأسفانه این تهمت ها و... بوده
به هر حال الآن فضای جلسه این نیست، اما این دو موضوع را بگویم که، خود بنده که به دنیا آمدم به واسطه حضرت امام بوده. بنده به هر دلیلی به دنیا نمی‌آمدم، دکتر مادرم به پدر می‌گویند که ممکن است هم فرزند و هم مادر از بین بروند و پدرم به دیدن حضرت امام رفتند و دستهایشان را برای اینکه به جایی نخورد با آرنج دنده ماشین را عوض می‌کردند و با چکمه‌ها درها را باز می‌کردند و آمدند به مادرم دست زدند و چند لحظه بعد به دنیا می‌آیم و به عشق امام، اسم من را روح‌الله می‌گذارند و بعد 8 ماه با فدائیان اسلام کار می‌کنند تا یک منطقه استراتژیک آبادان را بگیرند و نمی‌توانند و یک شبیخون می‌زنند و میدان را می‌گیرند و سپس اسم میدان تیر آبادان را به میدان ولایت فقیه تغییر دادند و ببینید چطور به این شهید تهمت‌های نادرست زدند. یا یک بنده خدایی با بنی‌صدر می‌آیند پیش آقای هاشمی و آقا سید می‌گوید فلانی نوبرش را آوردی. آقا سید مجتبی هاشمی وقتی بنی‌صدر سلام می‌کند، می‌گوید علیک، بغلی می‌گوید که آقا با رئیس جمهور اینطور صحبت نکن.

چطور به آقا سید نسبت دادند که بنی‌صدری است؟
اینجاست که باید بگویم ما یک سری از نیروهای خودی را در اول انقلاب خراب کردیم، این افراد چه کسانی بودند؟
کسانی بودندکه حسادت می کردند، این افراد حتماً همت‌ها نبودند، بروجردی‌های عزیز نبودند، اگر اینها بودند امکان نداشت که شهیدهاشمی سه دهه گمنام بماند، چون شهید همت‌ها دنبال نام و اینها نبودند شما اگر دقت کنید الآن یک ایرادی که داریم این است که سپاه الآن فقط می‌آید عملکرد خودش را کتاب می کند ارتش هم همین‌طور در کوچک‌ترین جایی هم نمی بینیم که سپاه از ارتش بگویدو ارتش هم از سپاه. خوب چطور در این فضا می‌توان از نیروهای مردمی صحبت کرد، نیروهای مردمی که متعلق به جایی نبودند لذا شهید هاشمی از آن شهرت بسیار به این گمنامی در این سه دهه رسیده، من از کلاس سوم چهارم دبستان روی این شهیدکار کردم و عکس‌های ایشان را به مؤسساتی که این ادعا را دارند که پرچم را و حفظ ارزش‌های دفاع مقدس هستند می‌دادم و اینهاهم به به و چه چه می‌کردند اما روی یکی از این عکسها کار نکردند و کارشان این بودکه عکسها، دستنوشته‌های شهیدهاشمی را از من می‌گرفتند و گم می‌کردند و این بزرگترین کاری بود که می‌کردند. ولی همانها در این سالهای اخیر کار می کنند وقتی فلان مؤسسه عکس‌هایی که من به سختی به دست آوردم، به من می‌گوید چرا این عکس را راحت به دیگران می‌دهی و کار ما را خراب می‌کنی این عکسها را که به همه می دهی دست زیاد می شود لذا وقتی من مطلبی می دهم عکس می دهم حتی وقتی این کتاب و این عکس چاپ می‌شود یک قدردانی هم از من نمی‌شودکه عیبی هم ندارد وقتی از آنها این کتابها را می‌گیرم که من هرگز اجازه نمی‌دهم یک دانه هم به من هدیه دهند و پولش را کامل می‌دهم. من یک کتاب شهید هاشمی را که همه‌‌کارش را کرده بودم و آنها فقط چاپ کرده بودند و پولش هم به جیب آنها رفت، من 700هزار تومان تا به حال خریدم و هدیه دادم به برادرم. خوب این کارها را کردم که خدا منت به سر من گذاشت. حتی خانواده با این که آقا سید را خیلی دوست دارند نرفتند در مورد شهید هاشمی بپرسند، حتی خواهر من آن اوایل می‌گفت چرا این کار را می‌کنی حالا که ورشکست شدی( آن وقت در شغل آزاد ورشکست شده بودم) چرا وام می‌گیری و این کارها را می‌کنی. من گفتم اگر ما نمی‌خواستیم این کار را بکنیم که مثلاً حافظ باید قرنها پیش از یاد رفته باشد، دیگر یا اگر ما حتی اگر بخواهیم زبانمان و نوشتن‌مان و آئین نگارشمان را کار نکنیم و درمورد حافظ، سعدی و مولانا کار نکنیم و کتاب ننویسم پس چه کسی باید اینها را بشناسد. اولین کسی که باید یاد و خاطره پدر را زنده نگه دارد ما هستیم دیگر و وقتی من یادم نباشد چه کسی کار کند ولو این که خیلی ها به فکر پیریشان نیستند و بالعکس دولت کار کرده، خیلی کم از افراد هستند که رفته باشند ببینند پدرشان که بوده و چه کرده و از جیب خودشان خرج کنند و وام بگیرند که پوستر چاپ کنند. من شایدحدود 15 میلیون در این یک سال اخیر هزینه کردم و از اصل این پول 100000تومان به من دادند حالا طوری شده که طرف به من تماس می‌گیرد که پوسترها خیلی زیاد فروش‌ می‌رود...

کدام منطقه عکس‌ها را می‌دهید؟
من اکثر عکس‌ها را هدیه می‌دهم ولی دو منطقه است که عکس را می‌دهم تاحضور داشته باشد. یکی بهشت‌زهرا است که تا به حال 10هزار تاعکس به آنها دادم و بعد از 5 سال هم که از این قضیه می‌گذرد چیزی به من ندادند و من هم دنبالش نرفتم و به پاساژ مهستان ، 4راه طالقانی هم این عکس‌ها را می‌دهم. این را می‌خواستم بگویم که اگر شما شهید هاشمی‌را می‌شناسید خدا منت گذاشته و ما کار کردیم ولی دولت کار نکرده.

ایشان با امام موسی صدر هم دیداری داشتند؟
نمی دانم، یعنی به اینجا نرسیدم که ایشان با امام موسی صدر رابطه‌ای داشتندیا نه. چون ما سن‌مان کم بود و از هرکسی نمی‌توانستیم سؤال کنیم بعد هم که بزرگتر شدیم خیلی از همدوره‌ای‌های ایشان فوت کردند. خیلی از فرمانده‌های ما شیمیایی بودند و فوت کردند و این را هم بگویم که خیلی از فرماندهان از نیروهای شهیدهاشمی بودند و الآن هرکدام در سمت‌های بالای نظام مشغول به کار هستند. ولی افسوس که نمی دانم چرا...
مثلاً محافظ ایشان که من اسم نمی‌برم، الآن خودش سردار هستند، ما رفتیم پیش ایشان و گفتیم فلان کار را درباره شهید هاشمی انجام می‌دهید، ایشان چشمانش پر از اشک شد و گفت من اسم پسرم را به عشق شهید هاشمی سید مجتبی گذاشتم، ولی یک قدم هم در رابطه با شهیدهاشمی بر نداشت و این جای افسوس دارد.

در عملیات ها به صورت چریکی و مستقل عمل می‌کردند؟
22روز پس از شروع جنگ شهید هاشمی در کنار مسجد جامع خرمشهر ایستاده و در حال مصاحبه با آقای جوانفکر که الآن معاون مطبوعاتی آقای احمدی‌نژاد هستند و می گوید 22 روز از جنگ گذشته و ما اینجا هستیم و رادیو BBC که خودش را رادیوی ممتاز می داند می گوید که ما خرمشهر را گرفتیم در صورتی که این خبر دروغ و کذبی است و تازه ما فهمیدیم اهالی خرمشهر و آبادان هم فهمیدند که این رادیو، رادیوی دروغگویی است. این در صورتی است که هنوز خرمشهر سقوط نکرده لذا وقتی خرمشهر سقوط می کند شهیدهاشمی طی یک عملیات خودش را از خرمشهر به آبادان می کشاند البته ایشان در اول هم در دو جبهه می‌جنگیدند یکی خرمشهر و یکی آبادان. دروهله اول ایشان در مدرسه فدائیان اسلام آبادان مستقر می‌شوندو بعد از آن یک هتل کاروانسرای آبادان را ستاد عملیاتی فدائیان اسلام قرار می‌دهد و اگر ما بخواهیم به اهمیت این موضوع پی ببریم از افرادی که به آن ستاد می آمدند باید این را بفهمیم، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای آنجا آمدند و بازدید کردند و شهید بهشتی ، آقای رجایی، آقای کروبی، آقای رفسنجانی و آقای شمعخانی ، آقای فکوری و... در آنجا بودند.

خاطره‌ای هم از آن وقت هست؟
حضرت آقای خامنه‌ای که در آن وقت نماینده حضرت امام و امام جمعه تهران بودند آمده بودند خط فدائیان اسلام. ایشان می آیند قدردانی می‌کنند و می گویند ما نام فدائیان اسلام را بارها در جاهای مختلف گفتیم و از شما تعریف کردیم ولی الآن که اینجا آمدیم، می‌بینیم که شما خیلی پرنشاط‌تر و بهتر از آن چیزی که ما تعریف می‌کردیم و تصور می کردیم هستید.

و همین طور محافظ آقای رفسنجانی هم بودند ما ایشان را در بهشت‌زهرا دیدیم که در عکس هم هست که دست روی چانه‌اش گذاشته و من گفتم چرا این طور نگاه می کنی و او گفت من داشتم حسرت می خوردم که ای کاش به جای آقای هاشمی من بودم...

درمورد این مطلب هم که چطور تجهیزات به اینها می‌رسید باید بگویم که شهید سید مجتبی هاشمی تا آنجایی که می توانست از خودش خرج می کرد و از آنجایی که نمی‌توانست از اعتباری که میان کسبه بازار تهران داشت استفاده می‌کرد از آنهاپول قرض می‌گرفت. خوب خیلی ها دوست داشتند این کار را کنند ولی آن اعتبار شهید هاشمی را نداشتند.

علاوه بر آن همه خرجی که برای جنگ می کند بعد از شهادتشان 10 میلیون بدهی برای جنگ می آورند که یک سری‌هایشان را بخشیدند و یک سری‌هایشان را مادرم و خانواده دادند، آقا سید خیلی هم طلب داشت ولی کسی نبودکه بیاید و این طلب‌ها را پس بدهد.

بعد از شهادتشان دیدم که می‌آمدند منزل ما با کیف‌های پر از پول بدهند به مادرم و این نشان‌دهنده محبوبیت شهید هاشمی‌ نزد آنها بود و من یادم هست که مادرم پایش را روی درگاه درمی‌گذاشت که ما شهید ندادیم که این پول‌ها را بگیریم، بروید و دیگر نیایید و این در صورتی بود که ما در وضعیت خیلی بدی به سر می‌بردیم.

حرف آخر شما:
من مطمئنم یک روز خواهد آمد که فیلم شهید هاشمی هم همانطور که الان مستند آن آماده شده، در این دوره آقای احمدی‌نژاد به لطف خدا آماده خواهد شد.
خیلی دوست دارم تشکر کنم از معاون ایشان جناب آقای دکتر دهقان که خیلی کمک کردند، تشکر می‌کنم از آقای مکرمی کارگردان بسیار محترمی که مستند این شهید را دلسوزانه کار کردند و با توجه به محدودیت زمانی که گذاشته بودند (دوتا 35 دقیقه) ایشان خیلی بیشتر کار کردند و اگر اجازه دهند تمام مستند پخش شود چیزی حدود 4 ساعت خواهد بود.

از شخص خود آقای دکتر دهقان، رئیس بنیاد شهید، از معاون ایشان آقای خامیار و الان در خیابان خیام در حال کشیدن عکس ایشان هستند که 30 میلیون هزینه دارد که 15 میلیون را بنیاد می‌دهد و 15 میلیون را شهرداری که از هر دوی آنها تشکر می‌کنم و یک چیز دیگر هم که دوست دارم اینجا بگویم من هیچ وقت مزار شهید هاشمی را نشستم. اولاً که همیشه شسته شده و اگر هم این‌طور نبوده من نشستم، عکس ایشان کشیده شده ولی یک پروژکتور بالای سر این عکس نبوده و من 14 سال است که شب‌ها که آنجا را می‌بینم، خاموش است و وقتی این را پیگیری کردم.

گفتند که آقا صبح‌ها که این عکس مشخص است، شب‌ها هم باید مشخص باشد؟ و این خیلی حرف عجیبی بود و من به احترام امام حسن مجتبی که پدر هم، همنام ایشان بودند کاری به عکس نداشتیم و مزار ایشان را هم هر وقت صلاح باشد خود مردم می‌شورند.

و من به مسئولین می‌گویم که شما که دم از مردم می‌زنید و خود را از مردم می‌دانید، واقعاً چه می‌شود که چنین فرماندهی 3 دهه گمنام می‌ماند؟ خوشحالم که الآن که باز این شهید بزرگوار نامش مطرح می‌شود، من اگر به این نتیجه نمی‌رسیدم که شهید هاشمی نه فقط باید برای من الگو باشد، بلکه برای همه جوان‌ها باید الگو باشد، هیچ وقت برایش کار نمی‌کردم، چون حرف‌های ضد و نقیض که می‌شنیدیم دلم می‌گرفت و می‌گفتم نکند که من اشتباه کرده باشم و رفتم عمیقاً در این مورد فکر کردم و دیدم این یک شهیدی بوده که واقعاً در مسیر تکامل قدم گذاشته و خدا خواست که او را شهید ببیند.

کسی که باعث فخر ماست، و حافظ دعای کمیل بوده کسی که اولین مسجد را در خط مقدم جبهه ساخته، کسی که اسیر را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد کسی بر او تعرض کند، اسیر را به حمام می‌برد و خودش او را تر و تمیز می‌کرد و اگر مریض باشد به درمانگاه می‌برد و شما ببینید این چه تحولی در آن اسیر ایجاد می‌کرد، برایش یک شعری ساخته بود هر یک به این مضامین که آقا شما اشتباه کردید، اینجا اسلام حاکم است و ما شیعه هستیم و رهبرمان امام است، نترسید، شما اسیر نیستید، شما مثل خودمان هستید و با این اشعار آنها را روشن می‌کرد، کسی که با منافقین صحبت می‌کرد تا راهنمایی‌شان کند و در جواب آنهایی که انتقاد می‌کردند می‌گفت اسلام دلیل دارد و می‌گفت ما صاحب دلیل و برهان هستیم، انقلاب اصیل است و با منطق است و خیلی از کسانی که با اسلام و انقلاب مشکل داشتند را راهنمایی می‌کرد و با آنها گفت‌وگو می‌کرد. و این شهید هاشمی ما بود که خیلی مظلوم مانده

اما در مورد شهادت ایشان؟
سال 64 سال ترورها نبود بلکه 2-3 سال قبل از آن ترورها صورت گرفت و ما از آن فضا دور شده بودیم، پس دشمنان آمدند مثل صیاد شیرازی‌ها گلچین کردند، بارها ایشان ترور شده بود و لیکن چون که اسلحه داشتند از خودشان دفاع کرده بودند چرا که ایشان چریک بودند و از خود دفاع می‌کردند، یک بار که آمده بودند درب خانه را قیر مالیده بودند تا آقا سید کلیدش داخل در گیر کند و در این معطلی ایشان را با تیر بزنند و یک جوی کوچک بود که ایشان از آن به عنوان سنگر استفاده می‌کنند و همه کسانی که قصد ترور را داشتند با تیر می‌زنند و یا مادر من را یک بار به گروگان می‌گیرند و داخل ماشین می‌برند و داخل ماشین مادرم اینها را خلع سلاح می‌کنند. یا مثلاً چندین بار خواستند منزل ما را بمبگذاری کنند و متوجه می‌شوند.

و یک بار دو نفر موتوری خواستند آقاسید را ترور کنند و مادرم که چادرش را جلوی آقاسید باز می‌کند که تیر به ایشان نخورد و آنها پشیمان می‌شوند و دلشان به رحم می‌آید و می‌روند و اینجا جا دارد که از مادرم که واقعاً در سختی‌ها و مشقت‌ها فداکارانه ایستادند، آنجایی که آقاسید، ماه‌ها، خانه نمی‌آمدند و ایشان از ما مواظبت می‌کردند.

نحوه شهادت چگونه بوده؟

یک مغازه‌ای داشتند که آن را تعاونی کرده بودند به نام وحدت اسلامی،‌ مدرسه‌هایی که نیازمند بودند ایشان روسری و مانتو و کفش را به آن مدارس هدیه می‌کردند و یا مثلاً زمانی پیرمردی، مستمندی، فقیری که می‌آمد از میوه‌های تعاونی، میوه‌های پلاسیده را بردارد، آقاسید به شاگرد اشاره می‌کرد که سریع میوه درجه 1 را برایشان از هر کدام که خواستند کنار بگذارد و با یک گاری آن را به در منزلشان می‌فرستاد و به شاگرد می‌گفت که برو در منزلشان و به هوای میوه گذاشتن ببین که در و دیوارهای منزلشان چگونه است و اگر تعمیر می‌خواهد آن را تعمیر کنیم. ایشان قبل از انقلاب هر جایی که بودند و اذان می‌شنیدند، خودشان اذان می‌گفتند و همانجا نماز می‌خواندند، یکبار کنار مغازه که بوده دستشان را به حالت دعا برداشته بودند و یک نفر که از کنار ایشان رد می‌شوند یک پولی کف دست آقاسید می‌گذارند و می‌روند.

یا مثلاً در مراسمی عروسی که تازه در تالارها انجام می‌شد، آقاسید می‌دانست که نباید آنجا برود ولی برای اینکه جو را عوض کند آنجا می‌رفت و با صدای بسیار زیبایشان شروع می‌کردند اذان گفتن و جو را عوض می‌کردند و آنقدر این اذان زیبا بود که همه لذت می‌بردند و گوش می‌دادند.

شهادت ایشان هم اینطور بود که، اینها می‌آیند به آقاسید می‌گویند که ما از راه دور آمده‌ایم و کرکره تعاونی را بالا بکشید و از اجناستان به ما بدهید و ایشان هم که اسلحه همراهشان نبوده در را باز می‌کنند و ضاربین سریعاً به داخل تعاونی می‌ریزند و ایشان را با تیر می‌زنند.

البته یکی از دوستان شهید این را می‌گوید که من مطمئنم شهید هاشمی را از پشت زدند، چرا که سیمای آقاسید هم نورانی بود و هم جاذبه داشتن و کسی جرأت نمی‌کرد به صورت ایشان اسلحه بکشد. یک ساعت تمام بود که مردم ماشین می‌آوردند تا آقاسید را به بیمارستان ببرند و به آنها اجازه داده نمی‌شد که ببرند و می‌گفتند به خاطر اینکه آمبولانس بیاید و مطمئن باشد و آقاسید دوباره به دست منافقین نیفتد این کار را کردند، بعد از 2 ساعت که به بیمارستان رسیدند ایشان هنوز زنده بودند و با وجود این که 2 گلوله به سر ایشان اصابت کرده بود و یکی دو روزی هم آقاسید به خاطر پیشواز ماه مبارک روزه بودند و یادم هست که در زمان افطار آقاسید در آشپزخانه فرش انداخته بود و خواهر کوچکم مربایی که سر سفره بود را می‌ریزد و مادرم ناراحت می‌شود و خواهرم هم گریه می‌کند و بعد از مدتی ساکت می‌شود، و آقاسید که می‌خواست برود بیرون، خواهرم یقه پیراهن بابا را گرفته بود (یک بار گفتم بابا) و نمی‌گذاشت آقاسید بیرون برود و بالاخره کاری که تقدیر شده بود، انجام شد و ایشان به آرزوی خودش رسید.

ما می‌گوییم که چرا جوان‌های ما می‌روند به دنبال آرنولد، چرا می‌روند به دنبال پرورش اندام، چرا آمپول‌های آنچنانی می‌زنند تا تنشان به اصطلاح باد کند یا می‌روند به دنبال راکی‌ها و...

آقا ما خودمان یک همچنین کسانی را داریم، پس چگوارا آمده و 2000 تا عکس از ما برده من مسئول در مورد این شهیدان چه کار کردم. کسی که نام یک شهید را نمی‌شناسد و با افتخار کنار این عکس می‌ایستد و عکس می‌گیرد خوب این نشان‌دهنده این است که چقدر رابطه خوبی می‌شود برقرار شود. خیلی‌ها جذاب ظاهری هستند ولی وقتی بررسی می‌کنیم، می‌بینیم طرف ملحد است ولی هرگز شهید هاشمی چنین چیزی نبوده، شهید هاشمی را که ظاهراً خوش‌تیپ هست در ابتدا خوش‌تیپ باطن بوده، همچنین فرماندهی داریم، شیعه علوی جذاب، پس چرا نباید کار کنیم، ما که از مردم حرف می‌زنیم، مگر ایشان جزو مردم نیست ایشان فرمانده اولین کمیته مرکزی تهران بوده، از آن طرف در قائله کردستان بدون اینکه به ایشان بگویند ایشان به کمک شهید بروجردی می‌شتابند و 100 نفر از نیروهای کمیته را جمع می‌کند و داوطلبانه می‌رود به کردستان و اولین گروه ضربت را در آنجا ایجاد می‌کند.

این نکته را هم حتماً بگویید که آقا چرا شهید چمران و شهید هاشمی اصرار داشتند که جنگ‌های نامنظم باشد یک کتاب چگوارا دارد که در این مورد بحث کرده که آقا حتی اگر ارتش داریم به چه دلیل باید جنگ‌های نامنظم نیز داشته باشیم، بعضی‌ها آمدند گفتند که در اوایل گفتند آقا جنگ‌های نامنظم نباشد و اشتباه کردیم که این جنگ‌ها است. ولی ای کاش شهید چمران و شهید هاشمی بودند و دلایل خودشان را می‌گفتند که این دلیل این جنگ‌ها باید رخ دهد، مخصوصاً در آن زمان که ارتش نبوده و از آن طرف هم سپاه هنوز درست شکل نگرفته، آن آقای کهتری یک بار هم نام شهید هاشمی را نگفت، در صورتی که شهید هاشمی در مصاحبه روزنامه کیهان و اطلاعات می‌گفت که 20 نفر، 30 نفر، 100 نفر اسیر می‌گرفتیم باید چه می‌کردیم، باید می‌دادیم به ارتش و در قبال آن چه چیزی می‌گرفتیم؟ کنسرو، که از گرسنگی نمیریم و به نام چه کسی تمام می‌شد؟ به نام ارتش. البته نام مهم نیست ولی دلیل هم نمی‌شود که کسی بیاید همه چیز را به نام خودش کند. شمایی که با شما تماس می‌گیرند و می‌گویند بیا مصاحبه کن و این کار را نمی‌کنی. یک موقعی فرمانده شما شهید هاشمی بوده. شما چطور دم از خلوص می‌زنید و این جای تعجب است.



:: بازدید از این مطلب : 697
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.

نقش يگانه فدائيان اسلام در آغازين روزهاي جنگ و تلاش‌هاي شهيد هاشمي براي سازماندهي كروه‌هاي پارتيزاني و مقابله كارآمد با دشمن، از جمله مقوله‌هائي است كه كمتر بدان پرداخته شده است. اين گفتگوي جذاببا مرتضی امامی از نیروهای فدائیان اسلام و همرزم ان شهید سرشار است از نكات مهمي در باره ويژگي‌هاي اخلاقي و مديريتي شهيد هاشمي.

*سوال: هنگامي كه به ياد شهيد هاشمي مي‌افتيد، نخستين حسي كه در دل شما پديد مي‌آيد، چيست؟ 

بسم‌ رب‌الشهدا والصديقين. در ابتدا بايد بگويم كه تمام صحبت‌هاي من استنباطم از مطالب است و اگر كم و كاستي مشاهده كرديد، آن را از من ببينيد نه از واقعيت امر. يكي از بزرگ‌ترين افتخارات زندگي من اين است كه در دوران جنگ تحت فرماندهي آقا سيد مجتبي هاشمي جنگيدم. از طرفي خدا را شكر مي‌كنم كه شهيد هاشمي به مقام رفيع شهادت نائل شد، چون هر كسي لياقت رسيدن به اين مقام را ندارد. از سوي ديگر متاسفم كه ايشان به صورت فيزيكي در كنار ما نيستند؛ اگر چه حضور آقا سيد مجتبي را از لحاظ روحاني هميشه در كنار خود حس مي‌كنم و در بعضي مواقع به خوابم مي‌آيد و مرا در مسائل زندگي راهنمايي مي‌كند. 

*سوال: آيا شما نسبتي با شهيدان امامي در فدائيان اسلام داريد؟ 

بله، سيد حسين امامي (عموي من) و پدرم هر دو از فدائيان اسلام بودند. پدرم در سال 1324، احمد كسروي ملعون را در كاخ دادگستري از پاي درآورد. از طرفي چهار سال پس از ان ماجرا عمويم، عبدالحسين هژير را كه بالاترين مقام اجرائي و وزير دربار بود، از بين برد. در پي اين ماجرا فورا انتخابات آن دوره باطل شد و آيت‌الله كاشاني همراه با عده‌اي از مبارزان از عراق راهي ايران شد. در همان اثنا دشمنان، عمويم را به شهادت رساندند. فدائيان اسلام گروه كوچك و در عين حال قدرتمندي بود و افراد زيادي بعد از پيروزي انقلاب به اين گروه پيوستند. مرحوم پدرم قبل از انقلاب دست مرا در دست مرحوم احرار گذاشت. ايشان راننده بود و حدود 195 سانتي‌متر قد داشت و يكي از مبارزان سياسي آن زمان بود. پدرم پول زيادي را در زمينه سياست خرج مي‌كرد و اكثر مبارزان قديمي ايشان را مي‌شناسند. آن زمان هر كسي كه مي‌خواست افتخارآفرين باشد، به گروه فدائيان اسلام مي‌پيوست. در آن روزها اتفاقات زيادي مي‌افتاد. مدتي در كميته استقبال از حضرت امام فعاليت مي‌كردم. 

*سوال: عكس‌هايي از حضور آقاي هاشمي در كميته استقبال ديده‌ام. آيا شما از فعاليت ايشان در اين باره اطلاعي داريد؟ 

خير، در اين باره اطلاعي ندارم. آن زمان آقا سيد مجتبي هاشمي و آقاي رستمي از فرماندهان كميته بودند. كميته مركزي منطقه 9 و مركز پيشا‌هنگ و اتاق بي‌سيم در ضلع جنوبي پارك شهر خيابان بهشت قرار داشت. من مدتي در باشگاه افسران مشغول خدمت شدم، اما در دوران فعاليت بني‌صدر، باشگاه افسران را از ما خواستند، ما هم در مقابلشان ايستاديم، تا جايي كه به خاطر دارم شهيد بهشتي به ما گفت كه حضرت امام فرموده‌اند: "باشگاه را بدهيد تا غائله ختم شود. " بعد از اين ماجرا به ستاد واقع در ميدان فردوسي منتقل شديم. لازم به ذكر است كه در آن‌روزها مسئله رياست و معاونت براي هيچ كس مهم نبود و كوچك و بزرگ در تكاپو بودند تا باري از دوش جامعه برداشته شود. 

*سوال: آقا سيد مجتبي مدتي در كردستان بود و بعد هم به مناطق جنگي جنوب كشور رفت. آيا در طول اين مدت همچنان به كميته وابسته بود يا از آن جدا شد؟ 

آن روزها مانند حالا افراد از جانب تيپ يا لشكري معين به ماموريت اعزام نمي‌شدند. به خاطر دارم فرمانده كميته مركزي آقاي كني حكم كلي صادر و اعلام مي‌كرد كه هر كسي كه مي‌تواند، نيرو جمع‌آوري كند و به مناطق جنگي برود. درآن زمان من يكي از نماينده‌هاي تام‌الاختيار آقاي خلخالي در اروميه بودم. آقا سيد مجتبي هم در پاوه بود. همان طور كه مي‌دانيد ميدان فردوسي و دانشگاه از نقاط استراتژيك تهران و مركز حضور منافقين و درگيري‌هاي دانشگاه بودند، به همين دليل كميته فردوسي و كميته ششم منطقه 9 كه در ضلع شمالي خيابان فلسطين واقع شده بود،‌ جزو فعال‌ترين ستادها به شمار مي‌آمد. كميته فردوسي علاوه بر اعضاي رسمي، نيروي افتخاري هم داشت. افراد زيادي از كردستان و ساير مناطق تهران 10 و 11 به عنوان نيروي افتخاري با ما همكاري داشتند. آقاي اكبر كريمي، محمد كريمي و علي كريمي كه در بازار فرش كار مي‌كردند و همچنين محمدعلي هرسين از جمله افرادي بودند كه به عنوان نيروي مردمي در كميته فعاليت داشتند. همه اين عزيزان دلشان براي انقلاب مي‌تپيد. آن روزها سپاه و بسيج قدرت چنداني نداشتند و در شهرها كميته‌ها قوي‌ترين تشكل به شمار مي‌آمدند. 

*سوال: فدائيان اسلام چه نقشي در جنگ داشتند؟ 

در روزهاي آغازين جنگ فدائيان اسلام مهم‌ترين قطبي بودند كه نيروهاي مردمي از هر قشري جذب و سازماندهي مي‌كردند. آغوش فدائيان اسلام به روي نيروها و رزمندگان باز بود و در پذيرش افراد، گزينشي عمل نمي‌كرد. داوطلبان حضور در جبهه از هر قشري، ريش و سبيل‌دار يا يقه چاك به اين گروه مي‌پيوستند. ممكن بود يك نفر با يقه باز و تفكرات خاص خودش وارد گروه شود، اما بعد از مدتي با تاثيرپذيري از سايرين، تفكرات و حتي ظاهرش تغيير مي‌كرد. آقا سيد مجتبي مثل يك آهن‌ربا نيروهاي مردمي را به سمت فدائيان اسلام جذب مي‌كرد. همان‌طور كه مي‌دانيد براده‌هاي آهن بعد از جداشدن از آهن‌ربا تا مدتي خاصيتشان را حفظ مي‌كنند. گروه فدائيان اسلام هم اين گونه بودند. 

*سوال: چه شد كه شما به اين جمع پيوستيد؟ 

در آن ميان با آقاي خلخالي مشكلاتي پيدا كرديم. فورا با آقا سيد مجتبي، سيد محمود صندوق‌چي و ساير دوستان به گفتگو نشستيم و تصميم گرفتيم تا به جاي عبارت فدائيان اسلام از عبارت فدائيان اسلام و رهبري روي مهرمان استفاده كنيم. در پي اين تصميم از سيد احمد‌آقاي خميني در تهران استعلام گرفتيم. اتفاقا امام در غروب همان روز ضمن مصاحبه‌اي فرمودند: "همه ما مردم ايران، فدائيان اسلام هستيم. " خلاصه با اين حركت مانع از شيطنت‌ها و سوء‌استفاده‌ برخي از افراد شديم. پس از مدتي به تدريچ سپاه و بسيج قدرت گرفتند. بالاترين سرمايه هر كس جان اوست و در دوران جنگ تقديم كردن جان در راه ميهن مهم‌ترين مسئله است و ساير مسائل از فرعياتند. اگر به هر دليلي اشتباهي از كسي سر بزند، بايد با ملايمت و عطوفت، آن شخص را متوجه اشتباهش كرد. برخي كج‌خلقي‌ها و بدرفتاري‌ها باعث شد تا در حق آقا سيد مجتبي و بچه‌هاي فدائيان اسلام بي‌محبتي شود. 

 

*سوال: از ابتكارات آقا سيد مجتبي و برخوردشان با دوستان و دشمنان برايمان بگوييد.

آقا سيد مجتبي با دوستان مروت داشت و با دشمنان مدارا مي‌كرد. تمامي شهداي هشت سال دفاع مقدس شجاع بودند. در اين ميان شجاعت، دليري و نترسي آقاي هاشمي وصف‌ناپذير بود طوري كه زبان از بيان آن عاجز بود. من بارها و بارها به چشم خود ديدم كه فرماندهان كلاه كج نيروي دريايي نزد آقا سيد مجتبي مي‌آمدند و مي‌گفتند: "آقاي هاشمي ما فرماندهي شما را قبول داريم. " چندين بار فرماندهان تكاور نيروي دريايي تحت فرماندهي آقا سيد مجتبي در ميدان مين روبروي پل 12 و ايستگاه 7 عمليات انجام دادند؛ اين درحالي بود كه فرماندهان نيروي دريايي در دوره‌ نظامي سخت و پيشرفته‌اي آموزش ديده بودند. آن زمان حملات به صورت كلاسيك اجرا نمي‌شد و جنگ‌ها نامنظم بودند. منظورم از جنگ‌هاي نامنظم جنگ‌هايي نيست كه هر كسي هر كاري بخواهد طي عمليات انجام دهد. جنگ‌هاي نامنظم نوعي جنگ كلاسيك بسته بودند كه بسيار منظم‌تر از جنگ‌هاي كلاسيك ارتش انجام مي‌شدند. در دوران محاصره آبادان فاصله ما با نيروهاي عراقي حدود ششصد هفتصد متر بود، تا جائي كه وقتي بلند حرف مي‌زديم صداي يكديگر را مي‌شنيديم و به راحتي مي‌توانستيم عراقي‌ها را از آن فاصله ببينيم. 

*سوال: در ماجراي حصر آبادان جبهه شما در كدام منطقه قرار داشت؟ 

ما در ميدان تير جلوتر از ذوالفقاريه مستقر بوديم و سرهنگ كهتر و نيروهايش، يكي از فرماندهان تيپ 77 خراسان،‌ حدود سه چهار كيلومتر عقب‌تر از ما مستقر شده بودند. همان طور كه گفتم جنگ‌ها نامنطم بودند. آقا سيد مجتبي قبل از اجراي هر عملياتي به من و ساير رزمنده‌ها مي‌گفت: "ما قرار است فردا يا پس فردا به دشمن حمله كنيم. " فورا مقدمات كار فراهم مي‌شد. مهمات و امكانات دشمن قابل مقايسه با تجهيزات ما نبود، آنها مجهز به دوشكا،‌كاليبر 50، انواع توپ و موشك، خمپاره 60 و كاتيوشا بودند. ما قبل از هر عمليات خاكريزهاي كوچك دونفره‌اي مي‌كنديم تا اگر رزمنده‌ها زخمي شدند يا خواستند مرحله به مرحله در خط حركت كنند، بتوانند در خاكريزها پناه بگيرند. از طرفي خاكريزها مانع از اصابت گلوله به رزمنده‌ها مي‌شد، چون گلوله بعد از اصابت به خاك سرد مي‌شود. يك روز من همراه با يكي از فرماندهان كلاه قرمز نيروي دريايي، آقا سيد مجتبي و مرحوم قاسم رضايي در خط بودم. اتفاقا آن روز دست آقاي هاشمي مجروح شده بود. از طرفي دشمن منطقه را با دوشكا به آتش كشيده بود. به خاطر تمامي شرايط پيش آمده، رزمنده‌‌ها دائما از آقا سيد مجتبي مي‌پرسيدند كه پايان كار چه خواهد شد ؟ " در همين اثنا آقا سيد مجتبي با وجود اينكه عراقي‌ها در فاصله 300 متري ما بودند،‌كلاه سبزش را بر داشت و به هوا بلند كرد و رو به دشمن فرياد ‌زد: "اگر مرديد اين كلاه را نشانه بگيريد. "‌اين درحالي بود كه دشمن دائما به سمت ما شليك مي‌كرد و ما صداي گلوله را كه از كنار گوشمان رد مي‌شد، مي‌شنيديم. ما اگر مي‌خواستيم به شليك گلوله‌هاي دشمن فكر كنيم، تمام بچه‌ها كشته مي‌شدند؛ اما به واسطه لطف خدا و امدادهاي غيبي، اكثر گلوله‌ها از بيخ گوشمان رد مي‌شدند و آسيبي به ما نمي‌رسيد. 
همان‌طور كه امام راحل فرمودند: "در جنگ امدادهاي الهي و دست فرشتگان به رزمنده‌ها ياري رسانده است. " شايد اين حرف‌ها به نظر نسل سوم و چهارم خيالبافي باشد، اما ما تمامي اين مسائل را به چشم ديديم و با تمام وجود اين شگفتي‌ها را حس كرديم. آقا سيد مجتبي بدون هيچ ترس و واهمه‌اي، در روشنايي روز بيرون از خاكريزي به سمت دشمن حركت مي‌كرد. ايشان در حين حركت مشتشان را گره كردند و با صداي بلند مي‌خواندند: "كار صدام تمام است. خميني امام است. استقلال و آزادي آخرين پيام است. " بچه‌ها با ديدن اين صحنه روحيه‌ مضاعفي گرفتند و يا علي گفتند و به سمت دشمن پيشروي كردند. نيروهاي عراقي وقتي ديدند رزمندگان ما بدون هيچ واهمه‌اي در روشنايي روز و صلات ظهر، به سمت آنها پيشروي مي‌كنند، به‌شدت به وحشت افتادند و ترس تمام وجودشان را فرا گرفت. تمامي اين خاطرات مبين شجاعت بي‌حد و حصر آقا سيد مجتبي است. آن روزها كسي از ما پشتيباني نمي‌كرد. از نظر مهمات و اسلحه در مضيقه بوديم. از طرفي هم اگر ارتش مهماتي در اختيار داشت، به خاطر حضور بني صدر به ما تجهيزاتي نمي‌دادند، با وجود اين توانستيم سه بار جاده ماهشهر - شادگان را از دشمن بگيريم و دو بار هم يكي، دو شب جاده را نگاه داشتيم؛ اما از آنجا كه هيچ نيرويي ما را پشتيباني نمي‌كرد، ناچار شديم دوباره به ميدان تير كه 700-800 متر عقب‌تر از جاده بود، برگرديم. 

*سوال: اگر خاطره‌اي از حضور لوتي‌هايي مثل شاهرخ ضرغام در جبهه به ياد داريد، برايمان بگوئيد. 

در دوران جنگ لوتي‌هايي مانند شاهرخ ضرغام و بچه‌هاي نارمك، سي، چهل نفري از محله‌هاي تهران جمع مي‌شدند و به جبهه مي‌‌آمدند. آن روزها رزمنده‌اي به نام صادق ويسه (تا جايي كه مي‌دانم در حال حاضر در نارمك چلوكبابي دارد)، از داش‌مشتي‌هاي تهران بود. صادق لباس عربي به تن مي‌كرد و بالاي خاكريز مي‌رفت و عربي مي‌رقصيد. از طرفي هم دست و پا شكسته به زبان عربي صحبت مي‌كرد. همه اين كارها باعث شادي رزمنده‌ها مي‌شد. رزمنده‌اي به نام حسين‌زاده كه موهاي فرفري داشت و قدبلند و لاغر بود، كارهاي جالبي مي‌كرد. به خاطر دارم كلاه كج سياهي بر سر مي‌گذاشت و بچه‌ها هميشه با او شوخي مي‌كردند. به او تك تيرانداز مي‌گفتند. به هر جا كه مي‌رفت سروصداي زيادي به راه مي‌انداخت و شروع به تيراندازي مي‌كرد. با ديدن كارهايش ابتدا خيال كردم از ستون پنجم است، اما بعد از مدتي فهميدم كه اخلاقش همين است و خلقيات خاص خودش را دارد. هر وقت كه مي‌خواستيم به عقب خط برويم. گودال به گودال از لابه‌لاي خاكريزها سينه‌خيز حركت مي‌كرديم. يك بار كه حسين زاده اين صحنه را ديد، رو به من و آقاي اصغر رضايي كرد و گفت: "اي ترسوها! شما مثلا فرماندهان محوريد؟ " بعد هم بدون هيچ ترسي از روي خاكريزها به سمت عقب حركت كرد. شهيد اصغر رضايي كه در شلمچه و در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد، به من گفت: "سيد مرتضي! ولش كن. اتفاقي براي او نمي‌افتد، ولي ما بهتر است از لاي همين خاكريزها رد شويم. " آن زمان يك لندرور و يك شورلت آمريكايي در اختيارم بود. عراقي‌ها هميشه توپ‌هايشان را تنظيم و پر مي‌كردند تا هر لحظه آماده شليك باشد. هر وقت مي‌خواستم با ماشين، رزمنده‌ها را به سمت خاكريزهاي عقب ببرم، خودم راننده مي‌شدم و همراه با بچه‌ها و فرياد "يا علي " از بين خاكريزهاي خودي و دشمن عبور مي‌كرديم. در حين حركت بچه‌ها شعار مي‌دادند: "الله اكبر! خميني رهبر! اين بانك ‌آزادي است... " از طرفي عراقي‌ها فورا شروع به تيراندازي مي‌كردند. من در ميدان تير مسئول گروهان بودم. گلوله توپ بسيار سريع حركت و به هدف اصابت مي‌كند، به همين دليل حتي بعد از شليك توپ فرصت نداشتيم كه رزمنده‌اي فرياد بزند: "توپ شليك شده است. "‌از اين رو من به بچه‌ها سفارش كرده بودم اگر آتش گلوله‌ را ديدند. فورا فرياد بزنند. وقتي كه رزمندگان با ديدن آتش يكصدا فرياد مي‌زدند، سريعا پايم را روي ترمز مي‌گذاشتم. بعد هم گلوله توپ از مقابل ما عبور مي‌كرد و چند متر جلوتر روي زمين منفجر مي‌شد. 

*سوال: به چه دليل به آن ميدان، ميدان تير مي‌گفتند؟ 

از همان ابتدا نام آنجا به ميدان تير مشهور شد. علت دقيق اين نام‌گذاري را نمي‌دانم. اما آقا سيد مجتبي بعد از ماجراي تغيير عنوان حك شده روي مهر فدائيان اسلام در اواخر سال 1359 نام ميدان را به ميدان ولايت تغيير داد. از آنجائي كه همه ما از همان ابتدا آن را به ميدان تير مي‌شناختيم، در حين يادآوري خاطرات از آن با عنوان ميدان نير ياد مي‌كنيم. 

*سوال: شيوه تهيه مهمات براي گروه چگونه بود؟ 

در خرمشهر از نطر سلاح و مهمات در مضيقه بوديم و امكاناتمان را از كميته مي‌گرفتيم. آقا سيد مجتبي نامه‌اي به من داد و مرا به عنوان نماينده تام‌الاختيار فدائيان اسلام در گرفتن مهمات انتخاب كرد. به خاطر دارم جهت گرفتن مهمات به ستاد نيرو در دزفول رفتم. آقاي ظهيرنژاد مرا به كاخ رياست جمهوري نزد بني‌صدر فرستاد. آن زمان محافظان بني‌صدر از دوستان ما بودند و به همين دليل در بدو ورودمان به كاخ، اسلحه‌هايمان را از ما نگرفتند. من و حاج احمد اميني مسئول بيسيم بوديم. بني‌صدر در حين صحبت به ما توهين كرد. من چوان بودم و مثل يك گلوه آتش پر از حرارت. رو به بني‌صدر كردم و گفتم: "اين حرف‌ها را نزن. " اسلحه را برداشتم و به سمت او شليك كردم. شخصي به نام مهدي سياه از محافظان بني‌صدر بلافاصله او را داخل بنز ضد گلوله‌اي كرد و ما را هم هل دادند و با سر و صدا وارد حياط شديم. از اين سو به‌سرعت در را باز كردند و بني‌صدر را فراري دادند. در اين ميان شخصا دو گلوله ديگر ضمن حركت ماشين حامل بني صدر به آن شليك كردم كه البته ماشين ضد گلوله بود. در آن شرايط در مقابل هر حرفي كه عليه ولايت زده مي‌شد، مي‌ايستادم، زيرا واقعا عاشق ولايت بودم، همان‌طور كه الان هم همين حس را دارم. 

*سوال: چگونه آموزش مي‌ديديد؟ 

آن زمان افرادي به عنوان استاد تخريب به ما انواع مين‌ها را آموزش مي‌دادند. اوايل جنگ عراقي‌ها از نوعي مين استفاده مي‌كردند كه ضد نفر بود و سري شبيه چوب يا علف داشت، از آنجائي كه اهل تهران بودم و بومي منطقه ذوالفقاريه و آبادان نبودم، با آن منطقه آشنايي نداشتم. تا قبل از اينكه با اين نوع مين آشنا شويم، از وسط ميدان مين آنها را به عنوان علف يا چوب دسته دسته جمع مي‌كرديم و چون مثل چوب خوب مي‌سوختند، از آنها براي درست كردن چاي استفاده مي‌كرديم. لطف خدا شامل حال ما بود كه آنها در دست‌هايمان منفجر نشدند! پس از آنكه آن مين‌ها را شناختيم، به هيچ‌وجه نزديك ميدان مين نشديم. عراقي‌ها براي آنكه جلوي پيشروي نيروهاي ما را بگيرند ميادين مين متعددي ايجاد كرده بودند. از طرفي آن زمان ما حتي غذا نداشتيم. شبانه حدود ساعت‌هاي دو،‌سه نيمه‌شب با كوله‌پشتي و پياده به سنگر عراقي‌ها تك مي‌زديم و كوله‌هايمان را از مهمات، نارنجك و غذا پر مي‌كرديم و برمي‌گشتيم، غافل از اينكه از ميادين عبور مي‌كنيم! مدتي خمپاره 60 را از سرهنگ كهتر كه با تعدادي نيرو پشت ما بودند مي‌گرفتيم. ايشان مرد شجاع و خوبي بود و با وجودي كه دستش شكسته بود، همچنان ديده‌باني مي‌كرد. فقط به من كه فرمانده بودم مهمات مي‌دادند و ما هم با لندرور به انبار مهمات مي‌رفتيم و ماشين را از مهمان پر مي‌كرديم. به اين ترتيب به لطف خدا و با امدادهاي غيبي، با وجود سختي‌ها و مشتقات كارها برايمان آسان مي‌شد. آن روزها شخصي به نام حسن لودرچي بود كه سن و سال كمي حدود 14، 15 سال داشت. من خيلي او را دوست داشتم و او هم مرا دوست داشت. شب‌ها تا صبح با لودر خاكريز مي‌زد، با توجه به اينكه عراقي‌ها جنگ كلاسيك كرده بودند و در تاكتيك‌هاي نظامي تبحر داشتند، دوشكاها را طوري هم سطح زمين مستقر مي‌كردند كه نيروهاي ايراني را با ضريب بالا مي‌زدند، يعني هيچ‌گاه دوشكاها را بالاي خاكريزشان نمي‌گذاشتند‌ كه از بالاي سر ما رد شود، به همين دليل وقتي حسن لودرچي شروع به زدن خاكريز مي‌كرد، من در سمتي از خاكريز كه مقابل عراقي‌ها بود راه مي‌رفتم. او هميشه به من مي‌گفت: "سيد مرتضي! شما از اين سمت خاكريز سمتي كه رو به نيروهاي خودي بود راه برو. " من قبول نمي‌كردم و مي‌گفتم: "اگر قرار است گلوله به كسي اصابت كند بهتر است به من بخورد، نه به تو كه پشت لودر هستي و خاكريز مي‌زني. " بعدا با اينكه حضرت امام فرمودند: "پيشكسوتان خود و شهادت را نگذاريد در پيچ و خم زندگي له شوند و از بين بروند. "، متاسفانه از جبهه كه آمديم، در حق تعدادي از رزمندگان كم لطفي شد. 

*سوال: آيا شما خودتان صدمه خاصي ديديد؟ 

بله، بعد از 6-7 عمل جراحي كه بخشي از كبد و روده‌ام را برداشته‌اند، شكر خدا حالم بهتر شده، اما در يكي دو سالي كه در بستر بيماري بودم حتي به من كارت جانبازي هم ندادند! دو سه باري مراجعه كردم تا نهايتا كميسيون لشكر 27 كربلا اعلام كرد كه شميايي نيستم و فقط مقداري گاز در ريه‌هايم جمع شده است، در حالي كه حنجره‌ام را جراحي كردم و هم اكنون هم تحت نظر پزشك هستم. به همين دليل تمايل داشتم رئيس كميسيون را ببينم. در ملاقات با او ديدم كه دكتري ريش و سبيل تراشيده است و اصلا دوست ندارد چهره امثال ما را ببيند. به او گفتم: "چرا چنين مي‌گوئيد؟ درحالي كه از بيمارستان بقيه‌الله نامه دارم و چندين عمل جراحي انجام داده‌ام. " او زير بار نمي‌رفت و ضمن صحبت‌ها برخورد زننده‌اي كرد و حرف نامربوطي زد. در آخر به او گفتم: "بدان با چه كساني طرف هستي. اگر باز هم جنگ شود، به جبهه خواهيم رفت و نمي‌گذاريم شما جبهه نديده‌ها سر كار باشيد. " بعد از آن به مسئولين امر تذكر دادم، چرا چنين شخصي را رئيس كميسيون كرده‌ايد كه برخورد نامناسبي با افراد جبهه و جنگ داشته باشد؟ البته خود آنها هم اشاره كردند كه بقيه هم از او شاكي هستند، گفتم: "پس نامه‌اي تهيه كنيد من هم يكي از كساني هستم كه آن را امضا مي‌كنم تا اگر لازم شد كنار گذاشته شود. " در نهايت با اين برخورد دنباله كار را نگرفتم و با خود گفتم: "اگر خدا روزي دهنده است، خودش روزي ما را مي‌رساند. " بايد بگويم با توجه به مهمات و مواد شيميايي كه صدام در جنگ استفاده كرده بود، هر كس به‌نوعي آسيب ديد. آقاي احمدي‌نژاد ضمن صحبت‌هايشان گفته‌اند: "آيا نبايد به ايثارگري كه بخشي از عمرش را در جبهه و جنگ گذرانده است، حتي اگر مجروح نشده باشد، كارت ايثارگري تعلق گيرد؟ " 

*سوال: چگونه به جبهه ها اعزام مي شديد؟ 

آن روزها براي همه افراد حكم صادر نمي‌شد و يك حكم براي يك نفر و كل همراهانش صادر مي‌‌شد. مثلا براي من حكمي صادر شد كه در متن آن نوشته شده بود: "سيد مرتضي امامي با همراهانش به جبهه‌هاي جنوب اعزام مي‌شود. " حتي محل دقيق اعزام نيرو در حكم‌ها نوشته نمي‌شد. بعد از مدتي جنگ‌ها از شكل نامنظم به كلاسيك تبديل شد. از طرفي من بعضي روزها در كميته و سپاه فعاليت مي‌كردم، هرگاه از اوضاع جنگ و حال و هواي جبهه‌ها با خبر مي‌شديم، فورا مرخصي بدون حقوق مي‌گرفتيم و از يگان فرار مي‌كرديم و راهي جبهه‌هاي جنگ مي‌شديم. من دو بار در حين عمليات زخمي شدم و مرا از اهواز به بيمارستان شهيد بقايي اعزام كردند. به خاطر دارم كه هر دو بار از آنجا فرار كردم و به مناطق جنگي بازگشتم. در يك كلام بايد بگويم كه بي‌صبرانه مشتاق حضور در مناطق جنگي بودم. گاهي اوقات به عقب خط مي‌رفتم و از رزمنده‌ها مي‌پرسيدم: "آيا مايلند برايشان خرما بياورم يا نه؟ " آنها هم از اين پيشنهاد استقبال مي‌كردند. من هم فورا با يك لندرور و همراه دو سه رزمنده ديگر به نخلستان مي‌رفتم، لندرور را زير درخت مي‌گذاشتيم و نايلون بزرگي را روي آن مي‌انداختيم. من فلزكار و قالب‌ساز بودم و به‌راحتي با تيغ‌اره‌اي كه داشتم، خوشه‌هاي بزرگ خرما را از درخت جدا مي‌كردم و روي سقف لندرور مي‌گذاشتم. هر نخل حدود 40-50 كيلوگرم محصول خرما داشت. خلاصه خرماها را بين بچه‌هاي خط تقسيم مي‌كرديم. شب‌ها با همان خرما چند نفري دور هم جمع مي‌شديم و مهماني مي‌گرفتيم. گاهي اوقات نيمي از خوشه‌ها را به بانواني كه در بهداري فعال بودند، مي‌داديم. بعضي مواقع كه به آبادان مي‌رفتيم در گوشه و كنار شهر ژنراتورهاي سالمي مي‌ديديم كه بلااستفاده رها شده‌ بودند. فورا آنهايي را كه با ولتاژ برق ايران كار مي‌كرد، روي لندرور مي‌گذاشتيم و در اوقات بيكاري سيم‌كشي مي‌كرديم تا بتوانيم از تلويزيون استفاده كنيم. البته در سنگرمان ديده‌بان گذاشته بوديم و هر وقت متوجه مي‌شديم غريبه‌اي از دور به سمت سنگرمان مي‌آيد، فورا برق‌ها را خاموش و تلويزيون را مخفي مي‌كرديم. عده‌اي هم پيش آقا سيد مجتبي از ما گله كرده و گفته بودند: "سيد مرتضي و دوستانش امكانات خوبي در سنگر دارند. آنها حتي در سنگرشان برق و تلويزيون هم دارند. " در دوران جنگ عراقي‌ها كارخانه پپسي و كوكاكولا را زده بودند. ما هم به كارخانه مي‌رفتيم و شيشه نوشابه‌هاي سالم را برمي‌داشتيم و در يخچال نفتي كه تهيه كرده بوديم، نگاه مي‌داشتيم. درجه يخچال را زياد مي‌كرديم تا نوشابه‌ها يخ بزنند. نوشابه‌ها پس از يخ زدن شبيه يخ‌ در بهشت مي‌شدند و خوردنشان در گرماي 50 درجه هوا بسيار دلچسب بود. گاهي اوقات آقا سيد مجتبي مرا صدا مي‌كرد و مي‌گفت: "سيد مرتضي! بچه‌ها پيش من مي‌آيند و مي‌پرسند: سيد مرتضي! اين نوشابه‌ها را از كجا مي‌آورد؟ من هم به آنها مي‌گويم:اگر زرنگ هستيد خودتان برويد و نوشابه بياوريد. 
در اينجا بهتر است خاطره‌اي جالب برايتان تعريف كنم. در ميان رزمندگان شخصي به نام حسين عزرائيل بود كه صورت و چشمان گرد و موهاي مجعدي داشت. هرگاه حسين براي رزمنده‌اي خاطره يا يادداشتي مي‌نوشت، آن رزمنده تا 24 ساعت بعد به شهادت مي‌رسيد. حسين عزرائيل گاهي پيش من مي‌آمد و مي‌گفت: "سيد مرتضي! مي‌خواهي يادداشت بنويسم؟ " من هم با خنده به او مي‌گفتم: "برو! برو!اصلا سمت من نيا! " 

*سوال: از ويژگي‌هاي شهيد هاشمي خاطراتي را نقل كنيد. 

گاهي اوقات بعضي از رزمنده‌ها به دليل خستگي زياد يا شهادت دوستانشان روحيه‌شان را از دست مي‌دادند و از خطوط مقدم به هتل كاروانسرا مي‌رفتند تا از آنجا به خانه و كاشانه خود بازگردند، اما با سخنراني‌هاي شيوا و دلنشين آقا سيد مجتبي در هتل كاروانسرا از رفتن پشيمان مي‌شدند و دوباره به جبهه‌هاي جنگ برمي‌گشتند. 

*سوال: و گروه فدائيان اسلام؟ 

گروه فدائيان اسلام در جبهه‌هاي جنگ كانوني بود كه در دل مردم ايران جاي داشت. خواهران در كنار ما مي‌جنگيدند، اما به هيچ‌وجه احساس نمي‌كرديم يك زن در كنار ماست. هر ارگان يا شخصي كه جهت بازديد از مناطق جنگي به جبهه مي‌آمد، حتما به ديدار گروه فدائيان اسلام مي‌رفت. در حين بازديد عكس يا فيلمي هم تهيه مي‌شد. يك بار بني‌صدر براي بازديد از مناطق جنگي به جنوب كشور سفر كرد. بني‌صدر قصد نداشت به خطوط مقدم برود، ولي من تصميم گرفتم بدون اطلاع، او را به خط مقدم ببرم. حتي آقا سيد مجتبي هم از تصميم من باخبر نبود. خلاصه بني‌صدر را به بهانه گشت‌زدن در همان حوالي، سوار موتورم كردم و او را به خط مقدم بردم و نيروهاي عراقي را به او نشان دادم. او از قبل، از سر ماجراي تيراندازي در كاخ رياست جمهوري مرا مي‌شناخت. وقتي به خط رسيديم، موتور را به خاكريزي كوبيدم تا او را بترسانم و گفتم: "اگر جگر داري، اينجا حرف بزن! " 

*سوال: آيا عراقي‌ها تيراندازي هم مي‌كردند؟ 

بين ما و نيروهاي دشمن تيراندازي نشد،اما من مسلح رفته بودم. يكي دو تا مسلسل كمري و نارنجك همراهم بود و هر چند وقت يك بار براي ترساندن بني‌صدر تيراندازي مي‌كردم. 
خلاصه آن روز هم سپري شد. در منطقه ابتدا شلمچه، بعد دوربن و بعد از آن خرمشهر قرار داشت. زماني كه ما در پل نو دوربن مستقر بوديم با بعضي از مهمات عراقي‌ها آشنايي نداشتيم. مثلا گاهي اوقات مي‌ديديم كه چيزي شبيه رعد و برق به ساختمان‌هاي گلي داخل نخلستان اصابت و ساختمان را به هوا بلند مي‌كرد و از تعجب مبهوت آن صحنه مي‌شديم. شخصي به نام حاج ناصر، وقتي مي‌ديد ما بهت‌زده خيره شده‌ايم،‌ فرياد مي‌زد: "شما مگر مرد نيستيد؟ يالاّ تكان بخوريد. " فرمانده حاج ناصر شخصي قدبلند بود به نام حاج قاسم قاسمي كه شخصا با آقا سيد مجتبي كار مي‌كرد. حاج قاسم طي يك عمليات مجروح شد. آن زمان در آبادان ماشين لندرور، شورلت و سيمرغ بود. ما با سختي بسيار از پتروشيمي شورلتي تهيه و حاج قاسم و دو سه مجروح ديگر را سوار و به درمانگاه منتقل كرديم. اوايل جنگ بود و ما در سنگري در دژ خرمشهر مستقر شده بوديم. عراقي‌ها با تانك از پل دوربن به سمت ما در حركت بودند. در آن عمليات ما فقط دو آرپي‌چي 7 به همراه داشتيم كه البته سوزن يكي از آن دو شكسته بود. حاج محسن ارومي كه در بعدها فرمانده يگان امنيت پرواز شد و در مكه به شهادت رسيد، پشت سنگر، آرپي چي سالم را به سمت دشمن نشانه گرفته بود. من هم سمت راست ايشان نشسته بودم. ما آن زمان با تانك ضد زره آشنايي نداشتيم و گويا تانك‌هاي دشمن از اين نوع بود. با تعجب مي‌ديديم كه تانك‌ها در اثر اصابت گلوله آرپي‌جي منهدم نمي‌شوند. ناگهان به لطف خدا ماري به داخل سنگر آمد و همگي از سنگر فرار كرديم و به محض اينكه از آنجا دور شديم، گلوله توپي كه عراقي‌ها با تانك به سمت ما نشانه گرفته بودند، به سنگر برخورد و همه خاكريز را منهدم كرد. در واقع بايد بگويم حضور آن مار در سنگر به اذن خدا باعث شد تا اتفاقي برايمان نيفتد. 
ما در پل نو يك گروهان تانك چيفتن داشتيم. اگر كسي بگويد كه تانك در اختيارمان نبود،‌ كم لطفي كرده است،اما هيچ كس آنها را سازماندهي نمي‌كرد. يك روز آقا سيد مجتبي به من گفت: "سيد مرتضي! بچه‌ها را جمع كن. مي‌خواهي راننده تانك داشته باشيم؟ " من كميته‌چي بودم و در چريك‌هاي فدائيان اسلام هم كار با سلاح‌هاي سبك را ياد گرفته بودم، به همين دليل بعد از مدت كوتاهي با طرز استفاده از تانك چيفتن آشنايي پيدا كردم. توپ آنها حدود 22 كيلومتر برد دارد و با آنها مي‌توان با سرعت 120 كيلومتر در ساعت حركت كرد، خلاصه به سرعت تانك‌ها را راه انداختيم. قبل از رفتن به عمليات، گره‌ها را به نيروهاي پشتيباني نشان مي‌داديم بعد به سمت شلمچه پيشروي كرديم و ديگران از عقب خط با تانك از ما پشتيباني كردند. البته در حين عمليات هم با بي‌سيم سايرين را از موقعيتمان باخبر مي‌كرديم. نيروهاي ارتش بايد طبق فرمان وارد عمليات مي‌شدند، به همين دليل گاهي اوقات كه فرمان حركت نداشتند، ما خودمان سوار چيفتن مي‌شديم. در ضمن براي جابه‌جايي نيروها از اسكورپين هم استفاده مي‌كرديم. اسكورپين شكلي شبيه به قوطي دارد و در عين حال كه بسيار جمع و جور است سريع حركت مي‌كند. با سرعت 90-100 كيلومتر در ساعت، 10-20 رزمنده مي‌توانستند در محفظه اسكوربين جاي بگيرند. ما هميشه چند برابر ظرفيت تجهيزات از امكانات نهايت بهره را مي‌برديم و نمي‌گذاشتيم وسيله‌اي بلااستفاده بماند. حتي از سيم‌هاي گاروت براي بريدن سر عراقي‌ها استفاده مي‌كرديم. گاروت سيمي شبيه سيم كلاج و از مو كمي صخيم‌تر است. گاروت را اگر به هر شكلي بپيچانيد، تيزي آن به سمت داخل قرار مي‌گيرد. هر وقت مي‌خواستيم بي‌سر و صدا عراقي را بكشيم، از پشت آهسته گاروت را دور گردنش مي‌گذاشتيم و با كوچك‌ترين حركت سر از بدن جدا مي‌شد. زماني كه هنوز در خرمشهر بوديم به چشم خود مي‌ديدم كه حاج‌آقا شريف چندين بار با سرنيزه و خنجر مي‌رفت سر عراقي‌ها را مي‌بريد و مي‌آورد. قبل از اينكه به جبهه‌هاي جنگ بروم دورادور آقا سيد مجتبي را مي‌شناختم. ايشان با شجاعت و مناعت طبعي كه داشت در كميته فعاليت مي‌كرد. در دوران حضورم در جبهه و بعد از ماجراي زخمي شدن حاج قاسم قاسمي، همكاري تنگاتنگم با آقا سيد مجتبي آغاز شد. 

*سوال: از ويژگي‌هاي ظاهري شهيد هاشمي و تيپ خاص ايشان چه به ياد داريد؟ 

شهيد هاشمي حدود 195 سانتي متر قد و ريش بلندي داشت. همان طور كه مي‌دانيد سادات چهر‌ه‌اي خاص، صورتي معصوم، ابروان پيوسته و دندان‌هاي منظمي دارند.آقا سيد مجتبي هم چهره‌اي نوراني و معصوم داشت. ايشان خالصانه در راه خداي مي‌جنگيد و بدون توجه به ميزان صميميت و دوستي با رزمندگان، همه را تحت پوشش قرار مي‌داد. 

*سوال: از رابطه رزمندگان در آن شرايط حاد و بحراني يادي كنيد. 

آن زمان مادر خرمشهر آشپزخانه نداشتيم. عده‌اي ‌از از خواهران در كوچه‌اي بالاتر از مسجد جامع خرمشهر با هيزم غذا مي‌پختند. آن زمان مقر خاصي نداشتيم و وقت ناهار كه مي‌رسيد، به آن خيابان مي‌رفتيم و در كنار ديگ‌ها غذايمان را مي‌خورديم. گاهي اوقات هم براي رفع خستگي و ديدن دوستانمان به سمت ديگر پل مي‌رفتيم. بچه‌ها بعضي وقت‌ها كنار نخل هندوانه‌اي مي‌گذاشتند و با اسلحه ژ-3 آن را نشانه مي‌گرفتند. يكي از رزمندگان قمي كه مرتضي سنجري نام داشت، پوست هندوانه را برمي‌داشت و رزمنده‌ها را دنبال مي‌‌كرد و فرياد مي‌زد: "نمي‌گوييد ممكن است گلوله به سرم بخورد؟ " به طور كلي به دليل رابطه صميمانه‌اي كه بين رزمنده‌ها برقرار بود، اكثر اوقات با هم شوخي مي‌كردند. آن روزها من و خانواده‌ام ساكن ميدان قيام (شاه) بوديم. قاسم رضايي از بچه‌هاي نياوران و اصغر رضايي هم از بچه‌هاي دولاب بود. البته رابطه من با اصغر صميمانه‌تر بود. زماني كه به تهران مي‌رفتيم، اكثر شب‌ها در خانه يكديگر دور هم جمع مي‌شديم. در واقع در خانه پدر و مادرمان مهمان بوديم و بيشتر اوقات با دوستانمان بيرون مي‌رفتيم. 

*سوال: از بدو ورودتان به هتل كاروانسرا برايمان بگوييد. 

به خاطر دارم روز خيلي گرمي بود. من، قاسم رضايي و اصغر رضايي زير درخت لم داده بوديم. ناگهان فكري به ذهنم رسيد و به اصغر گفتم: "اصغر بيا به هتل كاروانسرا برويم، شايد حمام داشته باشد. " خلاصه براي اينكه سايرين متوجه نشوند، چشمكي به قاسم زديم و به داخل هتل رفتيم. دو كليد برداشتيم كه اتفاقا آنها تا لحظه آخر حضورمان در جبهه كليد اتاقمان بود. 10- 15 روزي بود كه به حمام نرفته بوديم. حمام كرديم و با بدني تميز، اما لباس‌هاي خاكي از هتل بيرون آمديم. آقا سيد مجتبي با ديدن ما پرسيد: "شما كجا بوديد كه اين قدر تميز هستيد؟ " ما هم گفتيم: "آقا حمام نمي‌خواهيد؟ هتل حمام دارد. "‌خلاصه همه بچه‌ها به هتل كاروانسرا رفتند و از حمام هتل استفاده كردند. 

*سوال: پيش از اقامت در هتل، مقرتان در كجا بود و حدود چند نفر همراهتان بودند؟ 

قبل از پيدا كردن هتل مقري نداشتيم و در خيابان‌هاي شهر پراكنده بوديم. جمعا حدود 300 رزمنده بوديم. از طرفي به خاطر وخامت اوضاع و جنگ‌هاي پي‌درپي شهري نمي‌توانستيم در مقري دور هم جمع شويم. بچه‌ها گروه گروه در نقطه‌اي از شهر مي‌جنگيدند. مسجد جامع و همچنين محل خوردن غذا (دو كوچه پائين‌تر از مسجد جامع) جايي بود كه مي‌توانستيم يكديگر را ملاقات كنيم. دستگاه آب شيرين‌كني در هتل بود كه آب شور را از شط مي‌گرفت و به آب شيرين تبديل مي‌كرد. متاسفانه مسئول تاسيسات هتل در حقمان كم لطفي كرد و ژنراتورها و دستگاه تصفيه آب را دستكاري كرد و بعد هم از هتل رفت. ما هم از آن روز به بعد ديگر آب شيرين و برق نداشتيم. بچه‌ها آب را داخل حوض مي‌ريختند و از آن حوض براي نگهداري آب استفاده مي‌كرديم. خلاصه هتل را به عنوان مقرمان انتخاب و تابلويي را هم بر سر در آن نصب كرديم. 

*سوال: از ابتكارات رزمندگان برايمان بگوئيد. 

عراقي‌ها از صداي تانك و نفربر بسيار مي‌ترسيدند. به پيشنهاد آقا سيد مجتبي از شركت نفت مقداري بشكه 220 ليتري به منطقه آورديم، در بشكه‌ها را محكم مي‌بستيم تا هواي داخل آن خارج نشود و شب‌ها در بيابان روي زمين سنگ مي‌چيديم، بشكه‌ها را روي سنگ‌ها مي‌گذاشتيم تا زير آنها خالي باشد، بعد با ريتم خاصي با چوب به بشكه‌ها ضربه مي‌زديم. در اثر ضربه صدايي شبيه تانك و نفربر به وجود مي‌آمد. عراقي‌ها تا صبح از ترس اين صداها نمي‌خوابيدند. تصور كنيد 2000 نفر روي 300 بشكه با چوب ضربه بزنند، مسلما صداي وحشتناكي توليد مي‌شود. حتي خودمان وقتي آبادان (كنار رودخانه بهمنشير) بوديم با شنيدن اين صداها تصور مي‌كرديم كه تعداد زيادي تانك در حركت است. عراقي‌ها از نظر مهمات محدوديت نداشتند. آنها تا صبح منطقه را با كاتيوشا مي‌زدند و از آنجا چهل تا چهل تا گلوله كاتيوشا پرتاب مي‌كردند. ما به كاتيوشا مي‌گفتيم چلچله. در ضمن نيروهاي دشمن توپ‌هاي 120 ميلي‌متري و توپ‌هاي 205 و 155 را پنج تا پنج تا پرتاب مي‌كردند و به همين دليل افرادي كه با مهمات جنگي آشنايي چنداني نداشتند، به آن توپ‌ها خمسه خمسه مي‌گفتند. نيروهاي عراقي از موشكي به نام "تاو " استفاده مي‌كردند كه ما هم اين نوع موشك را به كار مي‌برديم. اين موشك روي شورلت با يك جفت سيم بسته مي‌شد و بعد از پرتاب، 5/3 كيلومتر برد داشت. وقتي عراقي‌ها موشك را به سمت سنگرهايمان پرتاب مي‌كردند، هنگام عبور آن از بالاي سرمان سيم متصل به موشك را به‌راحتي مي‌توانستيم ببينيم. بچه‌ها با يك دسته بيل سيم را تكان مي‌دادند و موشك را منحرف مي‌كردند. به اين ترتيب موشك به هدف اصابت نمي‌كرد. خلاصه رزمنده‌ها در اكثر مواقع از ابتكارات زيادي جهت مقابله با دشمن استفاده مي‌كردند. 

*سوال: وقتي در دوران جنگ يكي از رزمندگان بسيجي يا سپاهي به شهادت مي‌رسيد، ساير رزمنده‌ها زيارت عاشورا و دعاي توسل مي‌خواندند و خلاصه براي او گريه و زاري مي‌كردند. اما شنيده‌ام اگر رزمنده‌اي از گروه فدائيان اسلام به شهادت مي‌رسيد، سايرين براي او جشن مي‌گرفتند و پايكوبي مي‌كردند. آيا اين مطلب صحت دارد؟ 

جشن و پايكوبي را به خاطر ندارم، اما تا جايي كه به خاطر دارم آقا سيد مجتبي با صداي گرمشان در هتل كاروانسرا براي رزمنده‌ها دعاي توسل و زيارت عاشورا مي‌خواندند. البته در جبهه بلندگو نداشتيم. با سختي بسيار بلندگوي بوقي درست مي‌كرديم تا از آن در هتل استفاده كنيم. البته در مناطق جنگي، فاصله رزمنده‌ها با يكديگر كم بود و به‌راحتي صداي يكديگر را مي‌شنيديم و نياز به بلندگو نداشتيم. هتل سن ( يا به قول قديمي‌ها سكو) داشت. همان‌طور كه اشاره كردم گاهي اوقات رزمنده‌ها خسته مي‌شدند و تصميم مي‌گرفتند به شهرهايشان باز گردند و آقا سيد مجتبي روي سن براي 500 نفر سخنراني مي‌كرد، طوري كه همه آنها از بازگشت به خانه منصرف مي‌شدند. 

*سوال: موضوع سخنراني‌هاي آقا سيد مجتبي حول چه محورهائي بود؟ 

آقا سيد مجتبي بيشتر در مورد ولايت، آقا امام زمان(عج) و اهل بيت براي رزمنده‌ها صحبت مي‌كردند و از آنجا كه بچه‌ها بسيار به اهل بيت عشق مي‌ورزيدند، تحت تاثير صحبت‌هاي شهيد هاشمي به خطوط مقدم باز مي‌گشتند. پدر و مادرهاي ايراني فرزندانشان را بر مبناي عشق به اهل بيت تربيت مي‌كنند. اين علاقه در وجود اكثر ايرانيان ديده مي‌شود و به همين دليل صحبت كردن در مورد ائمه براي هركسي، حتي بدترين افراد بسيار تاثيرگذار خواهد بود. من معمولا هر 7-10 روز يك بار با ساير رزمنده‌ها به هتل كاروانسرا مي‌رفتم تا در هتل دوش بگيرم. بچه‌هاي ستادي بيشتر از ما با آقا سيد مجتبي بودند. البته شهيد هاشمي خودشان به منطقه هم مي‌آمدند و سركشي مي‌كردند. 

*سوال: مسلما حضور افرادي مثل شاهرخ ضرغام در جبهه، فضاي خاصي را براي سايرين به وجود مي‌آورد. آيا خاطره‌اي از اين عزيزان به ياد داريد؟ 

شاهرخ ضرغام 130 كيلوگرم وزن داشت و از قهرمانان كشتي ايران بود. من با اين كه كونگ فوكار بودم، حدود 70 كيلوگرم وزن داشتم و در مقابل او ريزاندام به شمار مي‌‌آمدم. گاهي اوقات شاهرخ بر دوش اسراي عراقي سوار مي‌شد و به زبان عربي و فارسي صحبت مي‌كرد. خلاصه كارهايش خنده‌دار بود. البته اسيري را انتخاب مي‌كرد كه بتواند سنگيني وزنش را تحمل كند. من به خاطر اين كار او به رويش اسلحه مي‌كشيدم و با او دعوا مي‌كردم و مي‌گفتم: "نبايد با اسرا اين‌گونه رفتار كرد. " آقا سيد مجتبي به شاهرخ گفت: "درست است كه هيكل سيد مرتضي نصف توست، اما راست مي‌گويد. شاهرخ اين چه كاري است كه انجام مي‌دهي؟ " خلاصه بعد از اين ماجرا هرچه سايرين تلاش مي‌كردند كه من با شاهرخ آشتي كنم، فايده‌ نداشت. مرحوم برادرم از بچه‌ لات‌هاي تهران بود. يك شب كه حسابي شنگول بود به من گفت: "تو بميري من به جبهه مي‌آيم. " چند روز بعد به برادرم گفتم: "بيا به حمام محله برويم. " برادرم پرسيد: "حمام براي چه؟ " جواب دادم: "مگر خودت نگفتي تو بميري به جبهه مي‌آيم؟ " خلاصه برادرم راضي شد تا همراه من به مناطق جنگي بيايد. همان‌طور كه مي‌دانيد ما از نظر مهمات و اسلحه در مضيقه بوديم و از طرفي هم دست روي دست نمي‌گذاشتيم تا بني‌صدر و ارتش به ما اسلحه بدهند. در همان اثنا به مدت ده روز براي تجديد قوا، بردن نيرو و مهمات به تهران رفتم و با برقراري ارتباط با سايرين و با كمك كميته، مقدار زيادي تجهيزات به جبهه‌هاي جنوب كشور بردم. برادرم را هم به منطقه بردم. شاهرخ ضرغام و برادرم از قبل در تهران يكديگر را مي‌شناختند. يك شب در كاروانسرا همراه برادرم بودم كه ناگهان شاهرخ با ديدن برادرم با خوشحالي گفت: "به به! آقا سيد حميد! اينجا چه كار مي‌كني؟‌ با چه كسي آمده‌اي؟ " برادرم گفت: "با سيد مرتضي آمده‌ام. " و مرا به شاهرخ نشان داد. گويا برادرم در تهران راجع به من با شاهرخ ضرغام صحبت كرده بود و او هم بدون اينكه مرا در تهران ببيند، تا حدي مرا مي‌شناخت. شاهرخ وقتي متوجه شد كه من برادر سيد حميد هستم، فورا به طرفم آمد تا دستم را ببوسد. البته به او اجازه ندادم و در آغوشش گرفتم. رزمنده‌ها خيلي بامرام بودند و حتي اگر قدرتشان از سايرين بيشتر بود، زورشان را به ضعيف‌تر از خود نشان نمي‌دادند. آنها معتقد بودند كه بايد زور خود را آن هم براي گرفتن حق به قوي‌تر از خود نشان داد. 

*سوال: آيا از تير دروازه‌هايي كه رزمنده‌ها در منطقه مي‌گذاشتند، خاطره‌اي به ياد داريد؟ 

بله، ما خودمان در ميدان تير اين كار را ابداغ كرديم. آن زمان در گروهان شهيد يزداني بودم. ما دو پوكه 150-155 را در يك طرف و دو پوكه را در طرف ديگر قرار مي‌داديم و از آنها به عنوان تير دروازه استفاده مي‌كرديم. مسلما توپ در اختيارمان نبود و به همين دليل از هر وسيله‌ گردي (چه سبك و چه سنگين) براي بازي استفاده مي‌كرديم. اوقات بيكاري و حتي گاهي اوقاتي كه كار هم داشتيم، مشغول بازي مي‌شديم، ولي هميشه مواظب بوديم كه در حين بازي به پاي هم ضربه نزنيم، چون در جنگ به پاهاي سالم نياز داشتيم. ما هميشه 10-20 گالن 20 ليتري بنزين ذخيره مي‌كرديم. برق منطقه قطع بود و به همين دليل از تلمبه هندلي براي پر كردن گالن‌ها در پمپ بنزين استفاده مي‌كرديم. همان‌طور كه خدمتتان عرض كردم حوضي پر از آب در هتل بود. بچه‌ها هميشه حدود 8-10 گالن آب ذخيره مي‌كردند تا براي دستشويي و حمام از آب ذخيره شده استفاده كنند. گاهي اوقات كه مدت طولاني از حمام رفتنمان مي‌گذشت، در استخر هتل بدنمان را مي‌شستيم. شب‌ها قبل از خواب رزمنده‌ها زياد با هم شوخي مي‌كردند. به خاطر دارم شخصي به نام حاج رحيم خزاعي بچه‌ها را از پشت مي‌گرفت و روي هوا بلند مي‌كرد، آن شخص هم بعد از پنج بار نفس عميق فورا به خواب مي‌رفت. در طول مدتي كه او خواب بود. حاج رحيم از آن شخص اطلاعات زيادي مي‌گرفت و دوباره او را بيدار مي‌كرد، يك بار ساعت سه نيمه‌شب بعد از شوخي و خنده، همه به جاهايمان رفتيم تا بخوابيم. چراغ‌ها خاموش بود و همه در رختخواب بودند. ناگهان شنيديم كه يك نفر آقاي محمود صندوق‌چي را صدا مي‌زند و با فرياد مي‌گويد: "محمود!‌آب بياور سوختم. " گويا آن رزمنده براي رفتن به دستشويي گالن بنزين را با گالن آب اشتباه مي‌گيرد و آفتابه را از بنزين پر مي‌كند و در دستشويي خود را با بنزين مي‌شويد. به همين دليل فرياد مي‌زد: "سوختم، سوختم، آب بياور. " خلاصه همگي خنديديم و ماجراي آن شب به خاطره‌اي برايمان تبديل شد. عده‌اي از رزمنده‌ها كه به جبهه مي‌آمدند، از نظر مالي در مضيقه بودند و عده‌اي هم مشكل مالي نداشتند. از آنجايي كه پدرم از ميليونرهاي قبل از انقلاب بود و معدن سنگ سبز امامي متعلق به ايشان بود، من مشكل و نياز مالي نداشتم. ولي به طور كلي افراد مختلفي در سطوح مالي مختلف به جبهه مي‌آمدند. 

*سوال: نحوه فرماندهي شهيد هاشمي چگونه بود؟ 

همان‌طور كه مي‌دانيد آقا سيد مجتبي كاسب و مغازه‌دار بود و از قديم در ميان مغازه‌داران اعتبار خاصي داشت. شهيد هاشمي گوني گوني پول به جبهه مي‌آورد تا نيازهاي رزمنده‌ها را از اين طريق برطرف كند. آقا سيد مجتبي به جنگ‌هاي نامنظم اعتقاد داشت و هميشه بر اين باور بود كه نبايد بين اجراي يك عمليات تا عمليات بعدي هشت ماه فاصله باشد و هميشه مي‌گفت: "ما آن‌قدر بايد حمله كنيم تا نيروهاي دشمن خسته شوند. نبايد به آنها فرصت بدهيم تا جان بگيرند و تجديد قوا كنند. " نيروهاي فدائيان اسلام تحت فرماندهي شهيد هاشمي دائما در حال جنگيدن با دشمن بودند و بعضي مواقع در يك شب در سه محور به عمليات مي‌رفتيم. به طور كلي ما هر هفته حداقل پنج بار شبيخون مي‌زديم تا نيروهاي عراقي را با حملات پي‌درپي خسته كنيم، به همين دليل آقا سيد مجتبي را ممنوع‌الجبهه كرده بودند. درحالي كه من هم با نظرات آقا سيد مجتبي راجع به جنگ‌هاي نامنظم موافق بودم و به جرئت حاضرم اين مطلب را ثابت كنم كه اگر نيروهاي رزمي در جبهه دائما در تكاپو و جنگيدن باشند، توان بيشتري براي حمله پيدا خواهند كرد، درحالي كه اگر نيروها به مدت طولاني منتظر بمانند و استراحت كنند تا اينكه مدتي بعد در عملياتي شركت كنند، روز به روز ضعيف‌تر خواهند شد و حرارت خود را براي جنگيدن از دست خواهند داد. ما از نظر ويژگي‌هاي جنگ‌هاي كلاسيك با عراقي‌ها در يك سطح نبوديم. در روزهاي آغازين جنگ عراقي‌ها با 12 لشكر زرهي مكانيزه در مقابل ايران مي‌جنگيدند. امكاناتشان روز به روز گسترش پيدا كرد تا اينكه در اواخر جنگ، 50 لشكر كامل در اختيار داشتند. اشتباه ما در جنگ اين بود كه به شكل كلاسيك مقابل عراقي‌ها جنگيديم. شهيد چمران هم مثل آقا سيد مجتبي به جنگ كلاسيك اعتقادي نداشت و به جنگ‌هاي نامنظم علاقمند بود. يك روز به ياد دارم كه شهيد چمران در ديدار با آقا سيد مجتبي جلو آمد تا دست ايشان را ببوسد، شهيد هاشمي به او اجازه نداد. شهيد چمران به آقا سيد مجتبي گفت: "اگر جندي‌ شاپور در دست من نبود مي‌آمدم تا تو فرمانده من شوي. مجتبي اول من شهيد مي‌شوم و بعد تو. " اتفاقا اين حرف به حقيقت پيوست و شهيد چمران پيش از آقاي هاشمي به مقام رفيع شهادت نايل شد. در طول جنگ حداكثر تعداد نيروي ما در اوج قدرت 1300-1400 نفر بيشتر نبود. تصور كنيد اين تعداد رزمنده در مقابل چند لشكر كاملا مسلح قرار داشت، با اين حال دشمن را عاجز كرده بوديم. حتي آنها را از جاده چوت ده بيرون كرديم و در حالي كه به طرف شط بهمنشير فرار مي‌كردند، به سمتشان تيراندازي كرديم. ما هميشه جلوتر از نيروهاي ارتشي مناطقي از جمله منطقه ذوالفقاريه را از دست دشمن مي‌گرفتيم. سرهنگ كهتر و نيروهايش مسئوليت پشتيباني از ما را برعهده داشتند. آنها فورا خودشان را به ما مي‌رساندند، منطقه را از ما تحويل مي‌گرفتند تا ما باز هم به سمت جلو پيشروي كنيم و ساير مناطق را از دست دشمن درآوريم. لازم به ذكر است كه بگويم سرهنگ كهتر از اهالي خراسان هستند و تصور مي‌كنم كه در حال حاضر سرتيپ بازنشسته باشند. در نهايت بايد بگويم كه جنگ كلاسيك كردن به ضرر ايران تمام شد و ناچار شديم كه قطع‌نامه 598 را بپذيريم. 

*سوال: در مقاومت 34 روزه آبادان، شهيد سيد مجتبي چگونه جنگ‌ را پيش مي‌برد؟ 

آقا سيد مجتبي هميشه در بدترين و سخت‌ترين منطقه جنگي حضور پيدا مي‌كرد و مي‌جنگيد، از طرفي بر اساس قابليت و توانايي ساير رزمنده‌ها مسئوليت گروه‌ها را به افراد مي‌سپرد و اين طور نبود كه محوري درست كند و خودش سر قله محور بايستد و به سايرين بگويد كه چه كار كنند. سبك جنگيدن وي از پيش تعيين شده بود. 

*سوال: آيا بي‌سيم داشتيد؟ 

ما تعداد كمي بي‌سيم از كميته تهران به مناطق جنگي برديم كه به علت محدوديت در تعداد بي‌سيم‌ها در نقاط حساس از بي‌سيم استفاده مي‌شد. البته عده‌اي در كميته به ما اجازه نمي‌دادند كه بي‌سيم‌ها را برداريم و مي‌گفتند: "از نظر شرعي اشكال دارد. " ما هم در جواب به آنها گفتيم: "ما در جبهه‌ها جان مي‌دهيم، بنابراين بردن بي‌سيم از لحاظ شرعي هيچ اشكالي ندارد. " 

*سوال: از احداث كانال‌ها به صورت زيگزاك خاطره‌اي به ياد داريد؟ 

كانال‌ها در ميدان تير آبادان قرار داشت. در اصل عراقي‌ها آن كانال‌ها را ايجاد كرده بودند و وقتي ما منطقه را گرفتيم از كانال‌هايشان استفاده كرديم. البته كانال‌زنشان را به اسارت درآورديم تا طرز كانال زدن را به ما ياد بدهد. آقاي لودرچي هم به رزمنده‌ها طرز استفاده از لودر و بولدوزر را ياد مي‌داد. ما در خرمشهر از ديوار خانه‌ها كانال مي‌كنديم و به اين طريق از خانه‌اي به خانه ديگر راه باز مي‌كرديم. تك تيراندازهاي عراقي در بلندي‌ مي‌ايستادند و اگر از حياط، كوچه يا پشت بام عبور مي‌كرديم، مورد اصابت گلوله‌هايشان قرار مي‌گرفتيم، به همين دليل از آن كانال ها براي عبور استفاده مي‌كرديم. 

*سوال: در چه مقطعي جنگ به عقب كشيده شد؟ 

تا ده روز اول جنگ در دژ خرمشهر بوديم. روزها عراقي‌ها با تجهيزاتشان به شكل مكانيزه پيشروي مي‌كردند و بعد شب‌ها ما دست به كار مي‌شديم و مناطق را از آنها پس مي‌گرفتيم. يك بار به خاطر دارم همراه با مرحوم محسن ارومي و 8-10 رزمنده ديگر از كوچه‌اي مي‌گذشتيم كه ديديم 50 تانك و نفربر متعلق به نيروهاي عراقي جلوتر از ما قرار دارد. البته ما هم تفنگ و آرپي‌جي به همراه داشتيم. 

*سوال: معمولا در دوران جنگ از چه سلاح‌هايي استفاده مي‌كرديد؟ 

در آن زمان مجهزترين نيروها با تجهيزات نظامي، گروه فدائيان اسلام بودند. اكثر نيروهاي فدائيان اسلام از بچه‌هاي كميته بودند و از همه جا سلاح و مهمات مي‌آوردند. حتي از پادگان‌ها هم سلاح و تجهيزات نظامي مي‌آورديم. اسلحه‌هايي چون ام-6، ژ-3، آلماني، كلاشينكف، ام-10، يوزي، وينچستر و چند نوع سلاح ديگر. آن روز از داخل كوچه متوجه شديم كه عراقي‌ها به‌شدت مست كرده‌اند. آنها از ترسشان مست مي‌شدند تا در حال مستي بتوانند به داخل شهر بيايند و مقابل ما بايستند. با ديدن اين صحنه رو به حاج محسن ارومي كردم و گفتم: "چه كار كنيم؟ " حاج محسن گفت: "بهتر است اول با آقا سيد مجتبي مشورت كنيم. " فورا ماجرا به اطلاع شهيد هاشمي رسانديم. آقاي هاشمي گفت: "پيش برويد و با آنها وارد جنگ بشويد. " حدود يك ساعت بعد به دل عراقي‌ها زديم و بحمدالله آن درگيري با موفقيت به پايان رسيد و تعداد زيادي از عراقي‌ها كشته شدند و ما تلفات نداديم. بلوار بزرگي به پهناي 24 متر در شهر بود و عراقي‌ها هميشه در حين حركت در آن بلوار، يك تانك را جلوتر از همه پيش مي‌بردند. نيروها پشت سر تانك و از طرفي هم تعدادي تانك و نفربر از پشت، نيروها را پشتيباني مي‌كردند. بعد از آن ماجرا نيروهاي دشمن به‌حدي ترسيده بودند كه تا ده روز جرئت نكردند كه به خرمشهر بيايند. بعد از اينكه آقا سيد مجتبي را از جبهه بيرون كردند، من هر چند وقت يك بار به تهران مي‌رفتم و جوياي احوالشان مي‌شدم. يك بار آقا سيد مجتبي به من گفت: "سيد مرتضي!‌دو سه نيرو برايم بفرست. " پرسيدم: "براي چه كاري مي‌خواهيد؟ " در جواب گفت: "مي‌خواهم غذا و پارچه براي خانواده‌هاي نيازمند بفرستم. " خلاصه تعداد زيادي گوني را پر از گوشت، زغال، چاي و لباس كرديم و بعد هم گوني‌ها را پشت پيكان وانت، وانت لندرور 6 سيلندر مي‌گذاشتيم و ساعت دو سه نيمه‌شب به درب منازل نيازمندان مي‌برديم، در خانه‌ها را مي‌زديم و بعد در تاريكي شب پنهان مي‌شديم تا وقتي در را باز مي‌كنند ما را نبينند. آقاي هاشمي از اين كارها زياد انجام مي‌داد. زمان شهادتشان تعدادي از رزمنده‌ها مي‌گفتند كه آقا سيد مجتبي چندين بار به ما كمك كرده بود. حاج رحيم خزاعي گريه مي‌كرد و مي‌گفت: "شهيد هاشمي بارها و بارها به من وام بلاعوض داد و گفت: "رحيم، اين پول را بگير و براي زن و بچه‌هايت ببر. " 

*سوال: آيا شما با بچه‌هاي داش مشتي در يك گروه بوديد؟ 

در دوران جنگ دو سه گروه داشتيم. بچه مذهبي‌ها كه من هم از آنها بودم در يك گروه با هم بودند. البته اين مسئله به اين معنا نبود كه با داش مشتي‌هاي جبهه ضديت داشتيم. گاهي اوقات كه از كنار هم رد مي شديم، آنها براي رفع خستگي به شوخي به ما مي‌گفتند: "برادرا چطورند؟ " ما هم در جواب مي‌گفتيم: "لولا خريديد؟ " مي‌پرسيدند: "لولا براي چه؟ " پاسخ مي‌داديم: "لولا و چفت برادرا! " و آنها تازه متوجه منظورمان مي‌شدند و همگي مي‌خنديديم. بعضي‌ وقت‌ها هم داش‌مشتي‌ها مي‌گفتند: "بياييد و با ما كشتي بگيريد. " ما هم در جواب مي‌گفتيم: "شما هيكلتان بزرگ است و ما زير دست و پاي شما له مي‌شويم. از طرفي شما رقمي نيستيد كه ما با شما كشتي بگيريم. ما حاضريم با شما مچ بيندازيم. " آنها نمي‌دانستند كه ما كونگ‌فوكار هستيم. مچ‌اندازي شروع مي‌شد و با فشاري كه به انگشتانشان وارد مي‌كرديم، فريادشان به هوا بلند مي‌شد. آقا سيد مجتبي هم در اين ميان به من مي‌گفتند: "سيد مرتضي! به بروبچه‌هايت بگو اين قدر اينها را اذيت نكنند. " خلاصه خاطرات خوشي از آن روزها داريم. خيلي زود هم با آنها صميمي شديم. به خاطر دارم در يكي از عمليات‌ها در روز عاشورا (روزي كه شهيد يزداني به شهادت رسيد)، تعداد زيادي از رزمنده‌هاي داش مشتي و مذهبي به عقب فرار مي‌كردند و مي‌گفتند: "پشت به دشمن، رو به ميهن، الفرار. " ولي با وجود آن شرايط من كاليبر 50 را با يك لوله روي دوشم گذاشتم تا به سمت دشمن شليك كنم. آقاي اصغر رضايي هم دو خشاب كاليبر 50 در دست داشت و همراه با من دويد. آقا سيد مجتبي با ديدن اين صحنه پرسيد: "سيد مرتضي! كجا مي‌روي؟ " كاليبر را گذاشتم و به سوي دشمن نشانه گرفتم. ما هيچ‌گاه عقب‌نشيني نمي‌كرديم. فقط يك بار به خاطر دارم كه ناچار به عقب‌نشيني شديم. آن زمان اگر از پليس راه خرمشهر به سمت اهواز حركت مي‌كرديم با طي مسافت 7-8 كيلومتر به پاركينگ بزرگي به نام پاركينگ وايت‌ها مي‌رسيديم. وايت نام تريلي مدرن آن زمان بود. شنيده بوديم كه عراقي‌ها پشت پاركينگ مستقر هستند. من هم همراه با آقا سيد مجتبي، اصغر رضايي و قاسم رضايي به آنجا رفتيم تا با عراقي‌ها درگير شديم. وقتي كه به آنجا رسيديم، متوجه شديم كه دشمن تانك و نيروي بسياري را در آنجا مستقر كرده است و ما قادر نيتسيم كه با آنها وارد جنگ شويم. به خاطر دارم در حين راه رفتن اصغر و قاسم رضايي پرسيدند: "صداي بلبل از كجا مي‌‌آيد؟ "‌كمي دقت كرديم و متوجه شديم كه عراقي‌ها به سمت ما تيراندازي مي‌كنند. هنگامي كه تيرها پشت سر هم و با سرعت از كنار گوشمان رد مي‌شدند، صدايي شبيه صداي بلبل در گوشمان مي‌پيچيد. از طرفي بسيار تشنه بوديم و قمقمه‌هايمان هم خالي بود. در پاركنيگ دو ساعت گير شديم، ولي در نهايت با ديدن اوضاع پا به فرار گذاشتيم و تصميم گرفتيم برگرديم. عراقي‌ها با تانك ما رادنبال كردند. براي اينكه موقع دويدن سبك باشيم، در طول مسير وسايلي را كه همراهمان بود به زمين مي‌انداختيم: تسبيح دورگردنمان، پول‌ها، قمقمه و خلاصه هرچه داشتيم به زمين انداختيم، تا جايي كه وقتي به حوالي پليس راه رسيديم فقط شورت پايمان بود. اتفاقا در مسير چند نفر وانتي پر از هندوانه را براي رزمندگان مي‌بردند. 300 متر مانده به پليس راه وانت را ديديم و سوار آن شديم. عراقي‌ها هم ديگر ما را دنبال نكردند و دوباره به پاركينگ بازگشتند. ما فورا از تشنگي زياد با سر و زانو هندوانه‌ها را شكستيم و مشغول خوردن شديم. 

 



:: بازدید از این مطلب : 1257
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 02 مهر 1393
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران