.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

 

43f8eq9
 
مرا ببخش که ساده بودنم
 

دلت را زد…

مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم

 

چشمانت را بست…

می روم تا آنان که تواناترند،

 
تو را به اوج بودنت برسانند…


:: بازدید از این مطلب : 402
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 13 دی 1395
.

عشق رنگین کمان و مروارید

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

 بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی‌کنی.
بچه قورباغه گفت: قول می‌دهم.

 

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: تو زیر قولت زدی!
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پا‌ها را نمی‌خواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می‌خواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد: این دفعه‌ی دوم است که زیر قولت زدی.
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست‌ها را نمی‌خواهم.
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعه‌ی آخر است که می‌بخشمت.

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.
بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.
کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.
با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: بخشید شما مروارید..
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند و نمی داند که کجا رفته!



:: بازدید از این مطلب : 473
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : شنبه 11 دی 1395
.

 

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریهمی‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت‌ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می‌کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه‌ها کرد و بعد همه را پاره کرد.

زنی که بیش از ۱۰ سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می‌دانستم که آن ۱۰ سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی‌اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می‌افتاد.

فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی نکردم و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی‌خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی‌خواست که جدایی ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.”

مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس‌هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می‌کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می‌شد. گویی ضربه‌ای به من وارد شد، ضربه‌ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می‌شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش کردم. برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آخر تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست‌های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می‌کردم، درست مثل اولین روز ازدواج‌مان. روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می‌توانستم قدم‌های آخر را بردارم. انگار ته دلم می‌گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی‌شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال‌ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و نزدیکی در زندگی‌مون توجه نکرده بودم!”

آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها کردم. نمی‌خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی‌خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می‌کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی‌کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی‌خوام. این منم که نمی‌خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی‌خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی‌دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج‌مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون‌طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می‌زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله‌ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل‌تون می‌نویسید؟” و من درحالی که لبخند می‌زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می‌گیرم و حمل می‌کنم، تو رو با پاهای عشق راه می‌برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”

به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی‌تون بشید!

آغوش جدایی عشق همسر


:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

 

هر گوشه‌ی این جهان تو را می‌جویم 
در اوج سکوتم تو را می‌گویم 
ای جان جهان و جانم از تو سرشار 
دست از طلب تو من مگر می‌شویم 

 

هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامه 
خاموشی تو دریا، دریایی از کلامه 

دیدار تو غزل ساز، دست تو زخمه‌ی ساز 
چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابه 
بی‌آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه 

با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری 

با تو بهانه‌ای هست، آبی و دانه‌ای هست 
از هر کجای بن‌بست راهی به خانه‌ای هست 

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

ما بی‌نیاز گفتن، بی‌گفتن و شنیدن 
در حال گفت و گوییم در لحظه‌های دیدن 

تو با دل صبورت در ماندن و عبورت 
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت 

 

 

خدا داریوش عاشق عشق نوازش


:: بازدید از این مطلب : 458
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

 

هوای تو داره دنیام‌و می‌گیره 
من از این اتفاقِ تازه خوشحالم 
نفس‌های من‌و عطر تو پر کرده‌ 
از این احساس، بی‌اندازه خوشحالم 

 

کنارت راه میرم اوج می‌گیرم 
کنارت عشق، رنگ زندگی میشه 
شروعم کن تموم واژه‌ها اینجان 
شروعم کن تو هر جوری بگی میشه 

سپردم قلبم‌و دست تو می‌دونم 
که یادت بهترین تسکین دردامه 
تو این دنیا همین که عاشقت باشم 
تصور می‌کنم دنیا تو دستامه 

 

 

احساس زندگی عاشق عشق فریدون آسرایی قلب


:: بازدید از این مطلب : 174
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

 

توی هر ضرر باید استفاده‌ای باشه 
باخت باید احساس فوق‌العاده‌ای باشه 
آه فاتح قلبم فکرشم نمی‌کردی 
رام کردن این شیر کار ساده‌ای باشه 

 

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی 
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه 
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم 
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه 

من یه بچه‌ی شیطون توی کوچه‌ها بودم 
عشق تو بزرگم کرد، عشق تو هلاکم کرد 
جیک جیک مستونم بود و عشق بازیگوش 
مثل جوجه‌ی مرده توی باغچه خاکم کرد 

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی 
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه 
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم 
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه 

آفرین به این زور و آفرین به این بازو 
آفرین به این چشم و آفرین به این ابرو 
آفرین به هر شب که بی‌گدار می‌باره 
با جنون در افتادن خیلی آفرین داره 

با تو هیچ کس جز من بی‌سپر نمی‌جنگه 
با تو هیچ کس از این بیشتر نمی‌جنگه 
با جنون در افتادم باز کار دستم داد 
آه فاتح قلبم عشق تو شکستم داد

 

 

احساس چشم عشق محسن چاوشی


:: بازدید از این مطلب : 155
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

محض رضای عشق

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 
با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

ابری غریب در دلمن رخنه کرده است 
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 

 

ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 
لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن 

 

آرزو سکوت عشق


:: بازدید از این مطلب : 379
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.
 

هم دعاکن گره ازکارتوبگشاید عشق
هم دعاکن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی درطلب موج به دریاپیوست
بایدازمرگ نترسید،اگربایدعشق

عاقبت رازدلم رابه لبانش گفتم
شایداین بوسه به نفرت برسد،شایدعشق

شمع روشن شدوپروانه در آتش گل کرد 
میتوان سوخت اگرامربفرماییدعشق

پیله رنج من ابریشم پنهان شد
شمع حق داشت!به پروانه نمی آیدعشق



:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

 

چی مگه تو دنیا مث این آرامش چشماته 
مات توام وقتی می‌بینم خنده رو لبهاته 

مثل تو کی می‌تونه منو آروم کنه با حرفاش 
غیر تو کی تونست بهم ثابت کنه دوسم داش 

 

تویی اون کسی که باید از زمان گذشت و دید 
همه ساعتا رو وقت رفتنت عقب کشید 

تو هوا نباشه عطر تو قدم نمی‌زنم 
تو شدی دلیل زندگیم و زنده بودنم 

همه میگن روت حساسم، آخه تو فرق داری واسم 
عاشقم کن با یه جرعه، آخه چشمات جاذبه داره 
حتا تو بیداری و خوابم، دوست دارم تصویر تو باشه 
همه جا باشی تو کنارم عشق و این دیوونگیاشه 

دور و ورم چیدم همه اون عکسای دوتایی رو 
دیگه نمی‌شناسم بجز آغوش تو جایی رو 

غصه و غم وقتی تو کنارم باشی ازم دوره 
چی تو نگات داری که تقصیر منه مغروره 

تو بهم بگو کجا بدون من قدم زدی 
که تعادل یه شهرو با نگات بهم زدی 

کیو دیدی مثل من بخنده با چشای خیس 
همه زندگیمی دل بریدن از تو ساده نیس 

همه میگن روت حساسم، آخه تو فرق داری واسم 
عاشقم کن با یه جرعه، آخه چشمات جاذبه داره 
حتا تو بیداری و خوابم، دوست دارم تصویر تو باشه 
همه جا باشی تو کنارم، عشق و این دیوونگیاشه 

ترانه‌سرا: عاطفه حبیبی 

 

آغوش احسان خواجه امیری عاشق عشق عطر


:: بازدید از این مطلب : 462
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.

 

جمله های عاشقانه,جمله های عاشقانه برای همسر,جمله های عاشقانه برای عشقم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

“عزیز بودن” جرم نیست

امتیازیست که “تو” در قلب من داری و “خیلی ها” ندارند

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه انگلیسی

روزهایم را خیابان های شهر می گیرند

شب هایم را ، خواب های تو

“بیولوژی” هم نخوانده باشی ، می فهمی چه مرگم شده است !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه برای همسر

تا گرمی آغوش تو هست

ایمان نمی آورم ، به آغاز فصل سرد . . .

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه کوتاه

گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر ، شاید رسیده باشی . . .

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه برای عشقم

بهونه براگریه زیادهس!

اما؛امان ازگریه های بی بهونه…

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه و زیبا

یک درآغوش کشیدن بیصدا

میتواند براى قلبى محزون هزاران کلمه معنى داشته باشد…

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

بسکه لبریزم ازتو میخواهم

چون غباری زخود فرو ریزم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

رفته است و مهرش از دلم نرود

ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست

فروغ فرخزاد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

هدیه ای که برای تولد من آورده بود

یک تابلو بود که با خط درشت رویش نوشته بود :

زندگی پوچ و بی معناست

در صورتی که او همیشه به من می گفت :

تو تموم زندگی منی !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

تا دنیا دنیاست بمون کنارم

من هیچ کی رو غیر تو دوست ندارم

تا دنیا دنیاست دل من فداته

اون دلی که عاشقه خنده هاته

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

یادمه که همیشه میگفتی :

برو من همیشه پشتت هستم

ولی هیچ وقت فکر اون خنجری که

پشتت قایم کرده بودی رو نمی کردم !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

شکسته های دلت را به بازار خدا نبر

خدا خود بهای شکسته دلان است

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

رنگ گل لاله رو لباته

دل در پی توست و چشم براته

من دوست دارم قد یه دنیا

روی سر ما عزیز تو جاته

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

دلت آیینه ی ایثار عشق است

نگاهت معنی بیدار عشق است

تو در آبادی دل خانه داری

تو را دیدن همان دیدار عشق

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

خیلی وقتها آدما برای اینکه رو قولشون وایسند

قولشون رو زیر پا میزارند تا بتونند روش وایسند !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

آنکه دلی برای دوست داشتن به ما داد

کاش دلی هم برای تحمل دوری ها می داد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

غریبه در حال عبور از جاده ای بی انتها بود

و زیر لب با خود می گفت :

جاده ی بیچاره

تو هیچوقت معنای عشق را نخواهی فهمید

و جاده در دل خود می گفت :

لعنت به این عشق

سال هاست که با التماس زیر پای تو افتاده ام

و برای برگشتت جاده شدم ولی تو هرگز نفهمیدی

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

میگن به کسی اس ام اس بده که راهش دور باشه

من به تو چی بدم که تو قلبمی ؟

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

ستاره در آسمان نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگینم را نگهدار

که یار آخر و اول همینه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد

پس خدانگهدار می گویم شاید از سر اتفاق

یک نفر دست هایش تکان بخورد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

جای خالیت تو دلم مرگ رو بهونه میکنه

تو نباشی روزگار منو دیوونه میکنه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

بر آن سریم کزین قصه دست برداریم

مگر عزیز من ، عشق دست بردار است

کسی بجز خودم ای خوب من چه می داند

که از تو ، از تو بریدن چقدر دشوار است

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

هر دیده که عاشق است خوابش ندهید

هر دل که در آتش است آبش ندهید

دل از بر من رمید ، از بهر خدای

گر آید و در زند جوابش ندهید

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

 

دیده در هجر تو شرمنده ی احسانم کرد

بس که شب ها گهر اشک بدامانم کرد

ماجرای دل دیوانه بگفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

ما هرچی تلخی بود امتحان کردیم

ولی دیدم هیچ چیز تلخ تر از ندیدنت نیست !

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

صدایت برایم از عاشق بودنت می گوید

نگاهت برایم از محبت و دوست داشتن می گوید

اما بودنت گویا بهشت ماست

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

تو را من چشم در راهم شبان هنگام

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

زندگی نیست به جز عشق ، به جز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

قلب تو هرجا باشد گنج تو هم همان است

پائولو کوئیلیو

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

 

به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان namakstan.ir

جمله های عاشقانه

خدایا اگر سوزم سزا باشد

اگر دردم دوا باشد

ازین بدتر کجا باشد

که یار از من جدا باشد

 



:: بازدید از این مطلب : 335
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 10 دی 1395
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران