|
|
|
نيروی نامرئی !!
در سال 1935 در ليزارد در منطقه مايو قلعه اي متروك و عجيب وجود داشت. در همان زمان دختري به آن قلعه متروك وارد شد ولي وقتي مي خواست آنجا را ترك كند متوجه مي شود نمي تواند از در آنجا عبور كند و نيرويي مانع او مي شود. وحشت زده سعي مي كند تا آنجا را ترك كند اما ديواري نامرئي مانع عبور او مي شد و فضاي خصمانه اي را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاريك شده بود. او افرادي فانوس به دست را ميديد كه دنبال او مي گشتند و صدايش مي زدند. دختر از فاصله دو سه متري جواب آنان را مي داد. اما به نظر مي رسيد آنها صدايش را نمي شنوند و سرانجام راهشان را كشيدند و رفتند. پس از مدتي دختر متوجه مي شود ديوار نامرئي از بين رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!
واقعه عجيب !!
كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!!
:: بازدید از این مطلب : 851
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : loverose
ت : دوشنبه 21 مرداد 1392
|
|
|
بازگشت در قالب یک سگ: در خانه ای نزدیکی بالچین هاس واقع در کشور اسکاتلند , یک تسخیر شدگی عجیب به وقوع پیوست . صاحب این خانه که یک سرهنگ ارتش بود در روزهای پایانی عمرش آرزو کرد که بعد از مردنش در قالب یکی از سگ های مخبوب خود دوباره به دنیای زندگان بازگردد. اعضای خانواده سرهنگ که از بابت این آرزو حسابی ترسیده بودند , بلافاصله بعد از مردن سرهنگ تمامی سگ هایش را با شلیک گلوله کشتند. جسد سرهنگ در کنار قبر همسر مرحومش به خاک سپرده شد اما تقریبا بلافاصله پس از پایان مراسم خاکسپاری , حوادث عجیبی در خانه سرهنگ شروع به روی دادن کرد که از جمله می توان به صداهای تق تق و ضربات بر در و دیوار , صداهای انفمار و صدای جر و بحث در نقاط مختلف خانه اشاره کرد. در پی این اتفاقات , همسر خواهرزاده سرهنگ تصمیم گرفت به بررسی دقیق اتفاقات مذکور گرفت. او نیز گزارش داد که بارها احساس می کرد که یک سگ نامرئی پای وی را لمس می کرده است. این حوادث سبب شد که خانه سرهنگ به زودی متروکه شود. در طی ده های اخیر بسیاری از این نوع گزارش هه که تسخیر شدگی توسط حیوانات را در بردارد ارایه و ثبت گردیده است.
مدارک تردیدناپذیر لرد بوت : لرد بوت یک شکارچی و کارشناس پرشور ارواح بود. او موافقت کرد که هزینه های لازم برای یک بررسی علمی درباره تسخیر شدن ((بالچین هاس )) از سوی ارواح را بر عهده بگیرد. او از 35 داوطلب دعوت کرد که برای مدتی در این خانه اقامت کنند. این افراد مطلقا از پیشینه خانه و فعالیت های ارواح در آن اطلاعی نداشتند. آنها بعدا از بسیاری از فعالیت های عجیب در این خانه گزارش کردند , از جمله مشاهده شبح یک سگ اسپانیولی سیاه و شنیدن صدای برخورد چند سگ اشباحی که به درها و و دیگر اشای خانه اصابت می کردند. یکی از این داوطلبان نیز سگ خودش را به داخل خانه آورده بود. او نیمه شب از فریادها و ناله های سگ خود که چیزی غیر عادی را در کنار خود حس کرده بود از خواب بیدار شد بعدا پنجه های یک سگ شبح کشف شد . نتایج این بررسی ها در نشریه تایمز نیز چاپ شد , گفته می شود همه این پدیده ها به واسطه آرزوی صاحبخانه بود که می خواست بعد از مرگ در قالب یک سگ به جهان باز گردد. سگ های سیاه : بر اساس یک خرافه قدیمی روح نخستین انسان یا حیوانی که در یک گورستان دفن شود باید تا ابد از این گورستان و ارواح موجود در آن محافظت کند. برای قرن های متمادی کشتن یک سگ سیاه بزرگ و دفن کردن آن در یک قبرستان تازه تاسیس , مرسوم و معمول بود چرا که از این طریق معتقد بودند که روح این سگ از ارواح مردگان حمایت می کند. سگ سیاه از یک حس بالای تملک قلمرو برخوردار است و حتی از آدمها نیز با تمامی وجود خود حمایت و محافظت میکند. برای نمونه در اوایل دهه 1900 , زن جوانی در حوالی خانه اش شب هنگام مشغول قدم زدن بود که ناگهان یک سگ سیاه بزرگ را در کنار خود مشاهده کرد. او ابتدا از دیدن این سگ دچار ترس شد. کمی بعد گروهی از مردان جوان کارگر از کنار وی عبور کرده و به وی گفتند (( شانس آوردی که این سگ کنار تو بود وگرنه می دانستیم با تو چه کنیم)) مردان از ترس سگ دور شدند و حس ترس زن جوان از سگ سیاه همراهش به یک حس سپاسگذاری تبدیل شد. اما پس از چندی زن متوجه گردید که سگ ناگهان ناپدید شده است. زن جوان معتقد بود که این شبح یک سگ سیاه بوده که از وی دربرابر خطر بیرونی محافظت کرده بود. البته تمامی سگ های سیاه اینگونه حامی و مهربان نیستند. سگ های سیاه در فرهنگ عامه برخی کشورها , موجوداتی شیطانی و حافظ دنیای زیر زمینی شیاطین به شمار می روند. از این دیدگاه سگ های سیاه به تسخیر ارواح شرور و شیطانی در آمده اند . در سال 1577 یک سگ سیاه به داخل کلیسایی در سافولک انگلستان راه پیدا کرد و سپس بلافاصله دو تن از حاضران کلیسا جان سپردند.
ارواح حیوانات خانگی : بسیاری از صاحبان حیوانات خانگی از تجربیات شخصی خود در خصوص بازگشت ارواح حیوانات شان پس از مرگ خبر داده اند. بخش عمده ای از این تجربیات در بردارنده اشباح بصری این حیوانات نیست . کلاف های کاموا ناگهان باز می شوند و یا اسباب بازی هایی که ناگهان تکان می خورند , گویی که یک گربه یا یگ نامرعی مغول بازی با آنهاست , از جمله این موراد است. جدای از این بسیاری از افراد چنین مدعی شده اند که در مواقعی خاص احساس کده اند که چیزی خود را به پای آنها می مالد. این افراد همچنین از شنیدن صدای پارس سگ , میوی گربه یا زوزه یک حیوان خانگی نامرئی در داخل خانه هایشان خبر داده اند. کارشناسان بر این باورند که غم شدید به جا مانده از مرگ یک حیوان خانگی وفادار نیز می تواند بازگشت دوباره وی را نزد صاحب قبلی خود توجیه کند . در بسیاری از موارد هنگامی که صاحب غم مرگ وی را فراموش کند , تسخیر شدگی توسط حیوان خانگی نیز متوقف می شود.
گربه نماینده پارلمان انگلستان : اتل همپتون یکی از خانه های قدیمی و مشهور است که در دوران قرون وسطی در ((دورست)) انگلستان بنا گذاشته شد. داستان ((اتل هال)) نوشته توماس هاردی , ماجرهایش در همین خانه سپری میشود. این خانه مدتها در تملک رابرت کوک عضو ارلمان انگلستان بود . آقای کوک در سال 1957 مدعی شد که برخی از فعالیت های مرتبط با ارواح را در این خانه تجربه کرده است. او ظاهرا مشغول مطالعه بوده که صدای پایین آمدن گربه محبوبش را از روی پلکان می شنودکه گربه محبوب آقای کوک یک هفته پیش جان سپرده و جسد وی به هنگامی که کوک در خانه حضور نداشت در باغ دفن شده بود.
اسب های کوچک معدن : یک معدنچی ذغال سنگ به اسم گیبسون , در یکی از روزهای سال 1919 شبح یک است کوچک معدن را در معدن زغال سنگ ((دورهام )) مشاهده کرد. این شبح در حال بازتاب دادن فاجعه ای بود که سه سال پیش در همین معدن به وقوع پیوسته بود. گیبسون مشغول بازدید پمپ ها بود که صدای سم ها و زین و یراق اسب را شنید. او سپس شبح یک اسب کوچک معدن را مشاهده کرد و آنگاه دستی از دل تاریکی بیرون آمد و محکم وی را گرفت گیبسون بعدا دریافت که سه سال قبل یک معدنچی جوان در همین نقطه از معدن , در تلاش برای متوقف ساختن یک اسب عنان گسیخته کشته شده بود. ببر مصری : رزماری براون واسطه میان ارواح و انسان , در غالب موارد اشباح حیوانات را در برابر خویش می دید. او می گوید : یک شب شوهرم مریض بود و من در رختخواب کنار او استراحت می کردم که ناگهان احساس کردم چیز سنگینی روی پایم افتاده است. رزماری وقتی به پاهایش نگاه کرد, یک توله ببر را دید. رزماری مشخصات حیوان را برای شوهرش شرح داد و او گفت که این شبح سابرینا ببر خانگی دست آموز خانواده است که سالها قبل به هنگام اقامت شان در کشور مصر جان سپرد.
شبح اختاپوس : نشریه فورتین تایمز در ییکی از شماره های خود گزارشی درباره مشاهده شبح یک اختاپوس در ناحیه ای واقع در ولز بریتانیا به چاپ رساند . یک کشیش درمیانه یک شب تابستانی از خواب پرید و این درحالی بود که شدیدا احساس سرما میکرد. او ناگهان یک شکل لزج را که پیچ و تاب می خورد در داخل شومینه خانه مشاهده کرد دریافت این موجود شبح گونه یک اختاپوس است با چشمانی پرچین و کمرنگ . کشیش احساس کرد که نگاه خیره اختاپوس وی را فلج و زمین گیر کرده است. او تمام طول شب را نماز خواند و صبح که فرا رسید , مخلوق مذکور نیز برای همیشه ناپدید شد.
گربه های بزرگ : گزارش های بسیاری از مشاهده گربه های بزرگ در بخش هایی از جهان که زیستگاه طبیعی این موجودات نیست , ارایه و ثبت شده است. برای نمونه مناطق جنوب مرکزی اسکاتلند ((پنینز )) در انگلستان شمالی , مناطق بوته زار ((دون)) و ((کورن وال )) از جمله مناطقی هستند که زیستگاه گربه های بزرگ به شمار نمی روند اما بسیاری از افراد مدعی دیدن پوماها , شیر های کوهی و گربه های بزرگ در این مناطق شده اند. می گویند این گربه های بزرگ گوسفندان را می کشند و طعمه خویش میسازند , با این وصف هرگز هیچ لاشه یا بقایایی از این گربه ها به جا نمانده است.
:: بازدید از این مطلب : 1021
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 21 مرداد 1392
|
|
|
چهارشنبه 9 مرداد 1392 - 11:08 ق.ظ
نشانی از علائم آخرالزمان + عکس
"فراس الکويتي" ضمن تأييد خبر ترک خوردن ديوار مسجد کوفه در شب ضربت خوردن حضرت علي عليه السلام، در اين باره گفت: اکنون در حال بررسي بيشتر اين موضوع هستيم.
|
به گزارش صفحه عربي شيعه آنلاين، اخبار رسيده از شهر کوفه در نزديکي نجف أشرف حاکي از آن است که همزمان با سالروز ضربت خوردن مولاي متقيان، حضرت امیرالمؤمنین علي عليه السلام، بخشی از دیوار مسجد کوفه ترک خورد.
گفتني است بر اساس روايت هاي موجود، ترک خوردن ديوار مسجد کوفه همزمان با سالروز ضربت خوردن حضرت علي عليه السلام، از نشانههای آخرالزمان و ظهور حضرت وليعصر أرواحنا فداه به شمار مي رود.
در همين راستا در روايتي که توسط شیخ مفید نقل شده آمده که امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: «إذا هدم حائط مسجد الکوفة ممَّا یلی دار عبد الله بن مسعود فعند ذلک زال ملک القوم وعند زواله خروج القائم علیه السلام» ترجمه: چون دیوار مسجد کوفه در قسمت خانه عبدالله بن مسعود ویران شود، در آن هنگام حکومت قوم به فرجام میرسد و قائم علیه السلام ظهور مینماید.
در همين حال خبرنگار صفحه عربي شيعه آنلاين با "فراس الکويتي" مسئول بخش اطلاع رساني مسجد کوفه تماس گرفته تا جزئيات و درستي يا نادرستي اين موضوع را جويا شود.
"فراس الکويتي" ضمن تأييد خبر ترک خوردن ديوار مسجد کوفه در شب ضربت خوردن حضرت علي عليه السلام، در اين باره گفت: اکنون در حال بررسي بيشتر اين موضوع هستيم

بیشتر بدانید : • مسجد کوفه
|
:: بازدید از این مطلب : 1518
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 21 مرداد 1392
|
|
|
مردم مناطق مختلف جهان از گذشته های دور تاکنون از شیوه های گوناگونی برای تعامل با جنازه مردگان خود استفاده می کنند. برخی از این شیوه ها همچنان وجود دارند و برخی دیگر به تاریخ پیوسته اند.
در این گزارش به برخی شیوه های قدیمی تعامل با پیکر مردگان در مناطق مختلف جهان می پردازیم.
هندوستان
در مناطق مختلف هندوستان از شیوه سوزاندن جنازه ها پس از مرگ افراد و ریختن خاکستر آن در رودخانه استفاده می شود. در دوران قدیم در برخی از قبایل، زنان نیز به همراه جنازه همسر متوفی خود به صورت ارادی یا اجباری، سوزانده می شدند. با وجود اینکه هم اکنون سوزاندن همسر زنده شخص متوفی جرم است اما هر از چند گاهی در برخی از مناطق، چنین اتفاقی روی می دهد.
چین قدیم
این شیوه متعلق به چین قدیم است که براساس آن، تابوت ها به صورت معلق از مکان های مرتفع آویزان می شوند. برخی مواقع ممکن است این کفن ها به زمین سقوط کنند و باعث تکه تکه شدن جنازه ها یا باقی مانده اجساد شوند.
تبت
اهالی تبت جنازه مردگان خود را به عنوان صدقه برای پرندگان عرضه می کنند. آنها جنازه مردگان خود را تکه تکه می کنند و سپس در مناطق مرتفع مانند قله کوه ها یا تپه های بلند قرار می دهند تا پرندگان و حیوانات شکارچی سراغ این جنازه ها بیایند.
مومیایی
اواخر قرن نهم مومیایی کردن جنازه ها در برخی از مناطق جهان وجود داشت. این جنازه های مومیایی شده تا سال ها سالم باقی می مانند.
قبل از اینکه طاعون در سراسر اروپا گسترش یابد در برخی از مناطق، مردم این منطقه شیوه عجیبی دست می زدند. آنها جنازه مردگان خود را در مرداب ها دفن می کردند اما گسترش طاعون باعث شد این شیوه متوقف شود.برج های خاموش
زردشتی ها معتقد به نجاست جنازه مردگان هستند به همین دلیل آنها در سال های دور ، جنازه ها را در مکانی با عنوان برج های خاموش قرار می دادند تا پرندگان شکارچی آنها را بخورند. سپس استخوان ها را به دورن دخمه می انداختند... برج های خاموش حفره دایره ای شکل هستند که باعث می شود پرندگان در هنگام پرواز، جنازه ها را ببینند.استرالیا
بخشی از بومیان استرالیا در زمان های دور، جنازه مردگان خود را در بالای درخت می بستند تا پرندگان شکارچی بتوانند از آنها تغذیه کنند.بخش دیگری از ساکنان اصلی استرالیا به نام ابوریگین پس از مرگ افراد، او را در میان شاخ و برگ های زیاد بر روی یکی از مناطق مرتفع قرار می دهند و پس از متلاشی شدن جنازه، استخوان ها را جمع آوری کرده و آنها را رنگ می زنند و به عنوان گردنبند استفاده می کنند یا اینکه بر روی دیوار خانه های خود از آنها استفاده می کنند.
دانمارک
وایکینگ ها یا ساکنان قدیمی دانمارک، جنازه های مردگان خود را در کنار وسایل شخصی آنها درون کشتی های بادبانی قرار می دادند و سپس کشتی ها را وسط دریا برده و آنها را آتش می زدند.فضا
به رغم اینکه شیوه پخش کردن خاکستر مردگان در فضا هنوز عملی نشده است اما برخی همچنان به چنین شیوه ای علاقمند هستند.شما دوست دارید بعد از مرگ به چه شکل دفن شوید ؟
:: بازدید از این مطلب : 778
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : loverose
ت : دوشنبه 21 مرداد 1392
|
|
|
آیا تاكنون نام (وییا) یا تخته احضار روح را شنیدهاید؟ تخته و یا كاغذی كه روی آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضی از انسانها از طریق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار میكنند. حرف و حدیثها درباره (تخته وییا) بسیار است. بعضیها اصلا قدرت این تخته را واقعی نمیدانند و به آن اعتقادی ندارند ولی بعضیها معتقدند (وییا) واقعا میتواند روح را به محل موردنظر بكشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتی از آنها اطلاعات بگیرد.
(وییا) از دو كلمه (وی) كه به زبان فرانسه به معنای (بله) است و (یا) كه در زبان آلمانی به همین معنا میباشد، گرفته شده است. وجه تسمیه این وسیله به این خاطر است كه روح اغلب با اشاره به كلمه (بله) یا (خیر) كه روی این تخته نوشته شده است، به احضار كننده پاسخ میدهد. نظریهها درباره تخته (وییا) متفاوت است. برخی میگویند این وسیله بینهایت خطرناك است و میتواند مدخلی برای ورود ارواح خبیث و ماندگار شدن آنها در خانه ما شود. دسته دیگر از مردم معتقدند (وییا) تنها زمانی خطرناك میشود كه افراد بیتجربه و بیاطلاع با آن به احضار روح بپردازند و (مدیوم)های مجرب میتوانند از این وسیله استفادههای خوبی ببرند و بالاخره دسته سوم میگویند (وییا) هیچ خطری ندارد و ضرری نیز به كسی نمیرساند. ولی كدام دسته درست میگویند. واقعیت این است كه شصت و پنج درصد كسانی كه از این وسیله استفاده كردهاند از كار خود پشیمان هستند. تقریبا تمام رهبران مذهبی دنیا با هر دین و مذهبی شدیدا مخالف احضار روح و به ویژه استفاده (وییا) هستند و بسیاری از محققین مسائل ماوراءالطبیعه نیز تخته وییا را وسیلهای خطرناك میدانند كه مردم باید به شدت از آن اجتناب كنند. (براد استینجر) یكی از سرشناسترین نویسندگان موضوعات متافیزیكی موكدا اظهار میدارد كه كسی نباید از تخته (وییا) استفاده كند و یا حتی آن را در خانه خود نگه دارد. او در مقالهای تحت عنوان (مادران! نگذارید فرزندانتان با وییا بازی كنند.) از دختر هفده سالهای سخن به میان میآورد كه كار با (وییا) عواقب تلخی برایش به همراه داشت. او مینویسد: (دخترك فكر میكرد میداند چطور با این وسیله با ارواح ارتباط برقرار كند ولی متاسفانه اعتقاد مقدس مذهبی را برای حفاظت در برابر تاثیرات شوم آن فراموش كرده بود.) (دیل كاكزمارك) موسس سازمان تحقیقات مربوط به روح میگوید: (قویا توصیه میكنم كه از وییا استفاده نكنید.) و در مقاله (وییا اسباببازی نیست) اظهار میدارد كه در اغلب مواقع ارواحی كه از طریق وییا با انسانها ارتباط برقرار میكنند، ارواح خبیث و گناهكار هستند. (هانس هانرر) یكی از محترمترین و معروفترین محققان مسائل ماوراءالطبیعه در كتاب خود تحت عنوان (تخته وی یا؛ دریچهای به سوی مكنونات) نسبت به استفاده از وییا هشدار میدهد و مینویسد: (به آن دسته از كسانی كه میخواهند تخته وییا را به خانه ببرند و به احضار روح بپردازند، نصیحت میكنم در تصمیم خود تجدیدنظر كنند، زیرا همیشه این امكان وجود دارد (هر چند اندك) كه شخص احضاركننده آماتور در حقیقت یك مدیوم باشد و خود از این موضوع اطلاع نداشته باشد. در این صورت این تخته، وسیله سادهای بر احضار واقعی روح میشود. روحی كه بعدها تمام شخصیت آن مدیوم را در دست میگیرد و در شرایط خاصی در جسم او حلول میكند و در این هنگام هیچ كنترلی در دست خود آن مدیوم نیست و هر اتفاقی امكانپذیر است.) بسیار بودهاند كسانی كه وییا را به شوخی گرفتند و به تجارب تلخ و شومی دست یافتند. یكی از این افراد میگفت: (فكر نمیكنم كسی به اندازه من از وحشتناك بودن وییا اطلاع داشته باشد. مدتها پیش وقتی من سیزده ساله بودم، تجربه تلخی از آن داشتم. خلاصه بگویم من با خود شیطان روبهرو شدم.) و فرد دیگری میگفت: (هیچ تردیدی ندارم كه تخته وییا یك دریچه باز به دنیای ارواح است. باید بگویم روحی كه ما با وییا احضار كردیم به جسم مادر دوستم رفت. واقعا وحشتناك بود.)
تجربه عجیب یك روز دوست همكارم (لورا) از من خواست همراهش به فروشگاه و دفتر یك فالگیر بروم. من هم كه تا آن زمان به چنین جایی نرفته بودم قبول كردم و با اتومبیل او به راه افتادیم. وقتی به فروشگاه رسیدیم لورا داخل دفتر رفت تا در خصوص مسائل خصوصی با فالگیر مشاوره كند. من هم در قسمت فروشگاه ماندم و به لوازم گوناگونی كه اغلب مربوط به كف بینی، فال و... بود نگاه كردم. وسایل جالبی آن جا پیدا میشد. ناگهان چشمم به یك گوی بلورین افتاد كه بسیار زیبا بود. تصمیم گرفتم آن را بخرم. دسته چكم را بیرون آوردم و یك برگه از آن را پر كردم و كندم البته برای خرید با چك باید به فروشنده كارت شناسایی نشان میدادم. من هم گواهینامه رانندگیام را از كیف پولم بیرون آوردم و به او نشان دادم و درست مثل همیشه دوباره آن را با دقت سر جایش گذاشتم. ملاقات لورا با فالگیر طولانی شد و من برای اینكه سرم را گرم كنم چند بار از اول تا آخر فروشگاه را تماشا كردم. ناگهان برای نخستین بار چشمم به یك (تخته وییا)ی مدور افتاد. شكل عجیبی داشت، انگار مرا به سوی خود فرا میخواند. روی آن دستی كشیدم هیچ اتفاقی نیفتاد ولی احساس میكردم باید از آن دور شوم. یادم افتاد كه باید خداحافظی كنم. تا آن زمان تخته وییا ندیده بودم ولی در جایی خوانده بودم كه وقتی كارمان با آن تمام میشود باید بگوییم (خداحافظ) و این خیلی مهم است. دوباره با صدای بلندتری گفتم (خداحافظ.) درست بالای تخته، یك موبایل آویزان بود. متوجه شدم كه وقتی خداحافظی كردم موبایل تكان خورد. اهمیتی به آن ندادم. فكر كردم حتما باد آن را تكان داده است هر چند كه هیچ نسیمی را احساس نكرده بودم. به هر حال به قسمت جلویی فروشگاه رفتم و با فروشنده كمی حرف زدم. چیز دیگری توجهم را جلب كرد و خواستم آن را هم بخرم ولی در كمال تعجب متوجه شدم گواهینامهام در كیف پولم نیست. از خرید منصرف شدم و به دنبال گواهینامه گشتم ولی اثری از آن نبود. بالاخره جلسه ملاقات لورا تمام شد و از آن فروشگاه عجیب خارج شدیم. باید دوباره به محل كارمان بازمیگشتیم چون اتومبیل من در پاركینگ آن جا پارك بود. در طول راه بازگشت، با اینكه تمام شیشهها كاملا بسته بودند و رادیو هم روشن نبود ولی صدای هیاهومانندی در فضای اتومبیل میپیچید به طوری كه برای شنیدن حرفهای یكدیگر باید تقریبا داد میزدیم. لورا كه حسابی تعجب كرده بود، گفت: (چرا این طوری شده است؟) گفتم: (حتما باد است.) ولی او جواب داد: (نه من صدایی شبیه به صدای فلوت یا سوت میشنوم.) از حرفش تعجب كردم ولی در همان زمان از سمت راست سرم صدای فلوت به گوشم خورد. برگشتم ببینم كسی آن پشت نشسته است ولی كسی نبود. ترسیدم ولی با تحكم گفتم: (همین الان بس كن.) صدای فلوت و صداهای دیگر یك دفعه قطع شدند. لورا میگفت تا به حال چنین چیزی را ندیده است. من هم نمیدانستم آن چه بود ولی هر چه بود تن ما را حسابی لرزاند.به محل كارمان رسیدیم و از یكدیگر خداحافظی كردیم. من هم سوار اتومبیل خودم شدم و به سمت خانه حركت كردم. در تمام مدت احساس میكردم تنها نیستم و كسی خیره به من نگاه میكند. وقتی به خانه رسیدیم داشبورد اتومبیل را باز كردم تا تقویم كارهای روزانهام را بردارم و در كمال تعجب دیدم گواهینامهام آن جا لای تقویم است. چطور سر از داخل داشبورد درآورده بود، هرگز نفهمیدم. ولی همیشه احساس میكنم این موضوع و آن صداها به تخته وییای درون فروشگاه مربوط میشود. وقتی بار دیگر لورا از من خواست همراه او پیش فالگیر بروم مودبانه پیشنهادش را رد كردم.
میز متحرك میخواهم داستانی واقعی را تعریف كنم. داستانی كه چند سال پیش برای خواهرم اتفاق افتاد. باید بگویم تخته وییا آنقدر قدرت دارد كه حتی میتواند مبلمان خانه را حركت دهد. خواهرم تعریف میكرد كه یك شب او و دو زن دیگر در خانه یكی از آنها جمع بودند و میخواستند سرشان را با بازی با یك تخته وییا گرم كنند. آن دو زن، مادر و دختر بودند و زن جوانتر خود دو فرزند كوچك داشت كه در اتاق خواب خوابیده بودند و در واقع زن مسنتر مادربزرگ آن بچهها بود. آنها میگفتند، میخندیدند و از بازی با تخته احضار ارواح لذت میبردند و در كل همه چیز را به شوخی گرفته بودند. ولی ناگهان خواهرم احساس كرد (چیزی) با آنها ارتباط برقرار كرده است. زن جوانتر به شوخی گفت: اگر واقعا یك روح در این خانه است باید یك جوری خودش را به ما نشان دهد آن هم به طور فیزیكی. ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد. زنها به یكدیگر نگاه كردند و آماده شدند دوباره همه چیز را به مسخره بگیرند كه ناگهان صدای سنگینی به گوششان رسید. انگار كسی چیزی را روی زمین میكشید و حركت میداد. صدایی آرام و مداوم كه از اتاق كناری میآمد ولی در بسته بود و چیزی دیده نمیشد. زنها به روی صندلی میخكوب شده بودند و فقط گوش میدادند. ناگاه چشمهای وحشتزدهشان به در اتاق خیره ماند. در خود به خود باز شد و میز سنگین چوب بلوط كه در اتاق مجاور قرار داشت، به خودی خود روی زمین كشیده و آرام آرام وارد اتاق آنها میشد. كمكم سر و صداها بلندتر شدند و حركت میز به پرتاب بدل شد. میز تكانهای شدیدی میخورد و صداهای وحشتناكی به گوش میرسید. مادربزرگ جیغ كشید و با وحشت به سوی اتاق خواب بچهها دوید چون مطمئن شده بود كه روح عصیانگر در خانه است و ممكن است به بچهها آسیب برساند ولی با صدای جیغ او حركت میز متوقف شد و همه چیز به حالت طبیعی برگشت. اما این خاطره هیچ وقت از ذهن آن سه زن پاك نشد. آنها شنیده بودند كه ممكن است یك روح خبیث به سراغشان بیاید ولی آن را باور نكرده بودند. با این اتفاق زن صاحبخانه تخته وییا را سر به نیست كرد و آن میز چوب بلوط را نیز دور انداخت.
صداهای غیرعادی سال 1991 بود و من با یكی از همدانشگاهیهایم همخانه شده بودم. باید بگویم دوستم در یك خانه ارواح زندگی میكرد و من بدون اینكه بدانم، با او همخانه شدم. اتاق خواب آن خانه در زیرزمین قرار داشت و یك پنجره كوچك در آن تعبیه شده بود تا نور را به داخل برساند ولی همان پنجره هم با یك پشت دری چوبی كاملا پوشیده شده بود به طوری كه وقتی برق خاموش میشد دیگر چشم، چشم را نمیدید.یك شب وقتی داشتم آماده میشدم كه بخوابم، برق رفت. در بسته بود و ذرهای نور به داخل نمیتابید. هنوز خوابم نبرده بود و با چشمهای گشاد شده به اطراف نگاه میكردم و البته چیزی نمیدیدم. وقتی به دیوار اتاق كه كنار تختم بود نگاه كردم چیز سفید رنگی را دیدم. به پنجره نگاه كردم گفتم شاید انعكاس نور در آینه باشد ولی هیچ نوری از پنجره نمیآمد. از دوستم پرسیدم او هم آن چیز سفید را روی دیوار میبیند؟ او خوابآلوده جواب منفی داد. همان وقت برق آمد ولی چیزی روی دیوار دیده نمیشد. از آن شب به بعد همیشه چراغ خواب را روشن میگذاشتیم. دو ماه گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد به طوری كه من حادثه آن شب را فراموش كرده بودم تا اینكه یك روز یكی از دوستانم را دیدم. او كه به تازگی خانهتكانی كرده بود میخواست (تخته وییا)ی خود را دور بیندازد چون میگفت چیز نحسی است و نمیخواهد آن را در خانهاش نگه دارد. دوستم گفت من تا به حال چند بار صداهای عجیبی را در خانه شنیدهام. مثلا وقتی تنها بودم شنیدم كسی مرا صدا میكند و یا صدای گریه بچه میآید و ما تصمیم گرفتیم تخته وییا را به خانه ببریم و آن را در آنجا امتحان كنیم. آن شب روی كف زیرزمین نشستیم. در اتاق خواب سمت چپ من قرار داشت احساس میكردم چیزی در اتاق خواب است كه حس بدی به من میدهد. به همین خاطر بلند شدم و در را بستم. بعد نشستیم و انگشتهایمان را روی تخته گذاشتیم و تمركز گرفتیم و منتظر شدیم اتفاقی بیفتد. ولی نشانگر وییا حركت نكرد. پس از چند دقیقه صداهایی را از درون اتاق خواب شنیدیم. مطمئن نبودیم چیزی كه میشنیدیم واقعیت بود یا خیال. دوباره تمركز گرفتیم و در تمام مدت هر دو به اتاق خیره شده بودیم. صداهای درون اتاق بیشتر و بیشتر میشد. صداهایی شبیه به زوزه حیوانات وحشی به گوش میرسید. انگار میخواستند از اتاق بیرون بیایند ولی نمیتوانستند. ترسیده بودم. آن صداهای دلهرهآور گویی تمام خانه را میلرزاند. دوستم بلند شد و به سوی در اتاق رفت و با ترس آن را گشود ولی تنها چیزی كه از آن بیرون آمد موجی از هوای سرد بود. بعد از اینكه در باز شد گویی صلح برقرار شد. دیگر صدایی به گوش نرسید و هیچ اتفاقی نیفتاد. ولی باید بگویم كار در همان شب تمام نشد. از آن به بعد هر وقت كه برق را خاموش میكردیم یك دسته از هیكلهای سفید و غبار مانند را همه جا میدیدیم. حتی یك بار وقتی دوستم به اتاق خوابش رفت در روشنایی روز دید كه غبار متراكم و سفیدرنگی بر روی تختش دراز كشیده است. من دیگر طاقت نیاوردم و از دوستم جدا شدم و از آن خانه رفتم و با خود عهد بستم دیگر به سمت تخته وییا و احضار ارواح نروم.
:: بازدید از این مطلب : 942
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 18 مرداد 1392
|
|
|
ارواحی که دارای فرکانسی متجانس و نزدیک بهم هستند , در جهان سوم , در یک عشیره روحی زندگی می کنند و تماما نسبت به یکدیگر کشش های عاطفی و قلبی و معنوی فراوانی از نظر هم فرکانس بودن دارند , و در آنجا محبت جزو لاینفک حیات ارواح است. تمام ارواحی که با افراد زمینی ارتباط برقرار می کنند , در گفتار اولیه , بر محبت کردن افراد نسبت به یکدیگر تاکید دارند , چون محبت در واقع جزئی از وجود روح اعظم کائنات است وارواح در جهان های روحی با ابراز محبت ( بی دریغ و بدون چشم داشت ) می توانند خود را به مقام بالاتری ترقی دهند. محبت ارواح در یک عشیره , گاه بین دو نفر (زن و مرد) عمق بیشتری پیدا می کند , یعنی اثرات آن در ذات و وجود روح زن یا مرد روحی رسوخ می کند و نتیجتا این دو نسبت به همدیگر حالت جذب شدگی بیشتری را نسبت به سایرین پیدا می کنند و در نتیجه عمیق تر شدن آن , این کشش های روحی , به نوعی زندگی مشترک و مجاورت یکدیگر می انجامد که در اصطلاح ما زمینی ها , این حالت ها نوعی ازدواج روحی نامیده می شود. در این ازدواجها مراسم خواستگاری , عقد و عروسی , جهیزیه و ... وجود ندارد . مهمترین شرط آن , همان توافق اخلاقی و جذب محبت های طرف مقابل به نسبت کشش های روحیاست , یعنی فرضا هرگاه یکی از آن دو , خواسته ای را طلب کند , طرف مقابل هم کاملا با آن خواسته موافق و همراه است . در واقع می توان گفت که همیشه نوعی ارتباط تله پاتی مثبت بین آنها برقرار است . حال آن که ما افراد زمینی , اکثر ازدواج هایمان بخاطر ارضای شهوات جسمانی , ثروت , مقام , جاه طلبی , رهایی از تنهایی , رنج , حسادت و ... می باشد و کمتر کسی را می توان یافت که واقعا بخاطر محبت و عشق واقعی ازدواج نماید , چون این چنین ازدواجها اگر به وقوع بپیوندند , مسلما تا آخر عمر در آن کوچکترین اختلافی وجود ندارد. بسیاری از ارواح مترقی درباره لذت بردن در بهشت چنین اظهار داشته اند: لذت های فراوانی در بهشت و عوالم بالاتر از آن وجود دارند که ارواح به نسبت تکامل عقل و روح خود می توانند از آنها به نحوه دلخواه و مطلوب استفاده کنند و لذت بردن از آنها به مراتب بالاتر از لذت های جنسی است , ولی نوع بهره گیری از چنین لذائذی برای افراد زنده مادی قابل توصیف و بیان نخواهد بود . در زمان حیات مادی برخی از افراد بشر هم لذایذی وجود دارند که کسی نمی تواند به آسانی آنها را لمس و درک و بیان نماید . فرضا کسی که خلبان نیست , از لذت پرواز بی بهره است و نمی تواند چنین لذتی را در زمان حیات مادی خود لمس کند و آن خلبان هم نمی تواند چگونگی و حالت و مقدار لذت بردن خود را از عمل پرواز , برای دیگران توصیف کند.
در عوالم روحی , با گذشتن از برخی لذائذ کوچک و ناچیز , می توان به لذت های بسیار بهتر و والاتری دست یافت و هیچ فرد زنده ای در زمان حیات مادی خود نمی تواند اطلاع و یا احساس و درکی از وجود چنین لذت های روحی داشته باشد . به همین دلیل هم ذکر چگونگی بهره گیری از سایر لذائذ موجود در عوالم روحی , برای بشر قابل درک و فهم نخواهد بود.
در مورد چگونگی زندگی مشترک در جهان سوم روحی , ارواح مترقی چنین بیان می نمایند: در کره خاکی انواع و اقسام زندگانی های مشترک مادی را به صورت دوستی یا ازدواج ها می توان یافت که اکثریت آنها بر مبنای خواست های باطنی و امیال شخصی و فطری آنها نیست . ولی مع الوصف , زندگانی مشترکی بین آنها صورت خواهد گرفت و سال های متمادی به دلایل مادی و یا به حکم اجبار و گاهی هم از روی عشق و محبت ادامه خواهد داشت. در اکثر اوقات مشاهده می شود که دو نفر نسبت به یکدیگر علاقه چندانی ندارند , ولی تا آخر عمر با هم زندگی مشترکی را ادامه می دهند . چنین افراد , با ظاهر سازی های بی حساب و خودفریبی , زندگی خود را سپری می سازند , به طوری که هیچ یک از این زوج ها نمی توانند تا آخر عمر از افکار درون یکدیگر مطلع شوند و یکدیگر را درک کرده اند و از بودن با هم لذت می برند هم در جهان خاکی وجود دارند ولی تعداد آنها بسیار کم و نادر است. یکی از عمده ترین دلایل ازوداج های مادی بشر , لذت بردن جسمی از وجود یکدیگر است و گاهی هم این ازدواج ها ,صرفا به خاطر مادیات و یا جاه و مقام است ولی در همزیستی های روحی , هیچ یک از معیارهای فوق حکمفرما نخواهد بود و هدف از تشکیل دادن زندگی های مشترک , لذت بردن وجودی و یا بخاطر ارزش مادیات و ... نیست , بلکه پس از تشکیل زندگی مشترک , هریک از ارواح درصدد برخواهند آمد , تا هرچه زوتر طرف مقابل خود را به مرحله تکامل روحی برساند و او را در رسیدن به جهان های بالاتر روحی , یاری دهد و به سرمنزل مقصود که همان جهان هفتم روحی است برساند و ضمن انجام این همکاری ها , نیاز به لذت بردن های روحی را از وجود یکدیگر دریغ ننمایند و این امر در مرحله دوم هدف زندگی مشترک روحی آنها قرار گرفته است. پس از بروز مرگ و انتقال روح به عوالم روحی , روح افراد خانواده, بخصوص زن و شوهری که در تمام دوران حیات مادی در حال نزاع و ناراحتی و ناسازگاری های مختلف بوده اند , به یک جهان روحی و یا در یک طبقه و یا عشیره مخصوصی انتقال نمی یابند , زیرا چنین افراد , در طول زندگانی خاکی خود به اثبات رسانیده اند که آنها تجانس روحی با یکدیگر ندارند وگرنه نزاع و یا اختلافی در بین آنها در حیات مادی به وجود نمی آمد و معمولا ارواح در عالم روحی مقابل یکدیگر قرار نخواهند گرفت و هر یک از آنها زندگانی جدیدی را برای خود شروع می نماید و اگر روح هر دو نفر آنها به بهشت انتقال بیابد , مسلما هرکدام در طبقات و عشیره های روحی بخصوص , زوج های مناسبی را برای خود انتخاب می کنند که فرکانس امواج روحی آنها با هم مطابقت کامل داشته و وجود آنها نیز سرشار از مهر و محبت به نسبت طبقه یا عشیره خود هستند. زوجاتی که از بدو زندگانی , عشق و محبت را پیشه خود ساخته و تا آخرین مراحل عمر , هیچ نوع اختلافی بین آنها دیده نشود و هیچ کدام , گذشت و بذل محبت را نسبت به دیگری دریغ نکند , در زمان پس از مرگ نیز احتمالا زندگی مشترکی با هم خواهند داشت و هر یک از این زوجات که قبلا فوت شده اند , روح او جزو اولین ارواحی است که در زمان مرگ , بر بالین دیگری حاضر خواهد شد و پس از جدائی کامل روح از جسم مادی , در مرحله نخست او را دلداری می دهد , تا هرچه سریعتر آن روح تازه وارد را آماده زندگی پس از مرگ کند , تا بتواند به عقل کامل زمان حیات خود دست یابد و علوم روحی را نیز بیاموزد و از حقیقت مرگ و زندگانی پس از آن و عوالم روحی , آگاه شود و زودتر بتواند در بهشت زندگی مشترک خود را به نحو دیگری ادامه دهد. البته این حالت در صورتی رخ می دهد که این روح زن و مرد , تجانس کاملی نسبت به یکدیگر داشته و از نظر اعمال و رفتار و کردار و اخلاق و ... در زمان حیات مادی با هم یکسان بوده باشند و هر دو شایستگی احراز یکی از طبقات روحی را به دست آورند و در عشیره بخصوصی , نیز قرار بگیرند و از همه مهمتر , این دو روح , قلبا مایل به ادامه زندگی مشترک با یکدیگر باشند , در غیر اینصورت نحوه زندگی روحی پس از مرگ هر یک از آنها به شیوه و کردار دیگری خواهد بود. ارواح نسل بشر پس از رسیدن به عوالم روحی و دستیابی به حد تکامل عقلی ,برخی از تعصبات خشکی را که در زمان حیات , نسبت به زن و فرزندان و وابستگان خود داشته اند , از دست می دهند و حقایق حیات مادی و روحی را خواهند پذیرفت. فرضا , مردی که در زمان حیات مادی دارای تعصبات زیادی نسبت به خانواده خود است و فوت می کند , از ارواح او پس از رسیدن به تکامل عقلی در مورد ازدواج دختر و یا حتی همسر سابقش سوال شود , مسلما بدون هیچ گونه تعصبی با حقیقت بینی کامل با ازدواج آنها موافقت می کند و حتی در برخی از مواقع , این روح آزاد ,شوهر همسر قبلی خود را نیز انتخاب خواهد کرد و یا از مردی که او میل دارد شوهر همسرش شود می خواهد که با زن زمان حیات او ازدواج کند , چون عوالم روحی تابع مقررات دیگری است و این عوالم خارج از بغض و حسد و کینه و تعبصبات بی جان زمان حیات مادی بوده و در عوالم روحی فقط عقل و منطق و برهان و حقیقت خداشناسی حاکم هستند و از جهل و نادانی و فساد خبری نیست . درباره فرار از جهل و نادانی , حتی ارواحی که در جهان های پست قرار گرفته اند , درصدد به سازی وضعیت روحی خود هستند , تا بتواند از آن جهان های پرزجر و عذاب , بگونه ای رهایی بیابند. برخی از تمایلات و خواست های نفسانی و عواطف و مهر و محبت های زمان حیات بشر , تا طبقه هشتم بهشت , به نسبت های کم و زیاد در ارواح باقی می مانند و از آنجا به بعد است که این نوع خواسته ها بتدریج ثقل خود را از دست می دهند , زیرا در این طبقات مختلف بهشت , خواست ها و مهر و محبت , شکل جدیدتری را بخود خواهد گرفت و ارواح نهایتا تا آخرین طبقات بهشت است که می توانند , برخی از ملکات زمان حیات و ثقل اعمال و رفتار خود را در عوالم روحی حفظ کنند چون تا زمانی که ارواح نتوانند خود را به طبقه نهم بهشت برسانند , احتمال برگشتن آنها به ماده برای تکامل مجدد روحی , وجود خواهد داشت و به همین علت هم ارواحی که در بهشت زندگی می کنند , بنا به حکم فطرت روحی نمی توانند تمام خاطرات و احساس و عواطف زمان حیات خود را در یک مرحله و یک جهان و یک باره از دست بدهند , زیرا با این عمل , تمام خاطرات و ملکات خود را که از گذشته های بسیار دور می باشند و با خود آورده اند , از دست می دهند و فراموش می کنند و به همین دلیل هم محیط زندگی در بهشت , تقریبا شباهت زیادی , با , محیط کره خاکی دارد تا این که ازواح در این جهان تغییرات چندانی را احساس ننمایند و در صورت مراجعت مجدد , جهت تکامل روحی , بتوانند محیط های مادی را بپذیرند. وجود مهر و محبت و عاطفه , تا آخرین طبقات جهان سوم روحی , تقریبا به صورت محبت های حقیقی مادی است , ولی از این جهان به بعد است که معنی محبت به شکل جدیدتری جلوه گر می شود و در ذات وجودی ارواح تجلی خواهد کرد , زیرا هدف خلقت از تکامل روحی , از این جهان به بعد کاملا تغییر می نماید و ادامه محبت های جهان سوم روحی در این جهان امکانپذیر نخواهد بود و ارواح از این جهان روحی به بعد , خود را آماده رسیدن به جهان های بالاتر می کنند , تا هرچه سریعتر بتوانند به جهان هفتم روحی دست یابند . چون از این جهان به بعد , تکامل جای خود را به تبدیل می دهد , یعنی در هر جهان بالاتر , روح دارای امواج مناسب تری نسبت به جهان هفتم می گردد.
در مورد چگونگی روابط جنسی در جهان سوم روحی نظریه ارواح چنین است: زن و مردی که در زمان حیات مادی وابستگی های عاطفی عمیقی را که توام با عشق و محبت است , نسبت به یکدیگر دارند , چنانچه آن دو به عوالم پس از مرگ هم انتقال یابند , در صورتی که در یک طبقه روحی جهان سوم قرار بگیرند , آن رابطه عاطفی با همان شکل باقی خواهد ماند و ادامه محبت های زمان حیات مادی , در عوالم ارواح , بگونه خاصی تجلی می نماید و آن دو در یکی از طبقات بهشت نیز به زندگی مشترک روحی خواهند پرداخت و همان همزیستی مشترک را ادامه می دهند و زندگی روحی آنها که تقریبا تا آخرین طبقه جهان سوم ادامه خواهد داشت, جلوه خاصی را برای آن دو بوجود می آورد و در تمام مدت حیات روحی , از وجود یکدیگر لذت می برند , تا زمانی که وارد جهان چهارم روحی گردند و از جهان چهارم روحی به بعد , نحوه لذت بردن ارواح به شکل دیگری است و جلوه جدیدتری را به خود خواهد گرفت که درک و فهم آن به طور کلی , برای افراد نسل بشر غیر ممکن است چون از مسیر مادی و تکامل گذشته و به تبدیل رسیده اند . ارواحی که در بهشت زندگی می کنند , توسط امواجی که از جسم اثیری آنها ساطع می شود , قادر به درک و کسب لذت خواهند بود و با ارسال این امواج روحی که شدت و ضعف آن در اختیار خود ارواح است , می توانند حداکثر لذت جنسی را نسبت به خود و یا طرف مقابل به وجود آورند , زیرا در عوالم ارواح , درهم آمیختن های امواج اثیری جسم ثانی است که موجب به وجود آوردن حالت و لذائذ جنسی در ارواح می شود . کما اینکه چنین حالتی در افراد زنده نیز , تا اندازه ای صدق می کند و لذائذ جنسی هم که در تمام افراد بشر , همیشه با گونه ای ارتعاشات همراه است . این ارتعاشاتی که , از منبع مادی سرچشمه می گیرند , در اصل تنها تغذیه روح از ماده در زمان حیات مادی فرد می باشد , ولی ارتعاشات روحی از منابع اثیری و با فرکانسهایی بسیار بیشتر و قوی تر است. لذت های جنسی که در جهان سوم روحی , در اثر همزیستی های روحی بروز می نمایند , به مراتب بیشتر و طولانی تر از لذایذ جنسی بشر در زمان حیات مادی او است و نمی توان حدی را در این مورد تصور کرد , زیرا بشر به علت ادراک محدود خود , از شناخت برخی حقایق عالم حیات محروم است و به همین علت هم نمی تواند آنها را بپذیرد , ولی عدم آگاهی دلیل بر عدم وجود شیئی , نخواهد بود.
ارواح در عوالم روحی , جهت نزدیکی ها در شکل اثیری , خود می توانند یکدیگر را در آغوش بگیرند و ببوسند و مشابه جسم مادی را در جسم اثیری خود بوجود آورند . البته با این اختلاف که , شدت لذت بردن های جنسی و زمان آن , به خواست و اراده خود ارواح بستگی دارد و آنها تا زمان دلخواه خود می توانند این حالت بخصوص را در جسم اثیری خود حفظ کنند . چون لذت بردن های اتحاد روحی , به مراتب افزونتر از لذت بردن های اتصال جسمی است که بشر در قید حیات مادی آن را انجام می دهد. دراثر نزدیکی های روحی , گاهی اتفاق می افتد که در جهان سوم بنا به حکم فطرت خالق , نطفه روحی تولید می گردد که نتیجه آن به وجود آمدن کودک روحی با کوکبی یا ستاره ای است (زائیدن ارواح در عوالم روحی , به صورت افراد مادی نمی باشد و در این مرحله مادر روحی فقط برخی از فرکانسها را در رحم خود احساس می کند که بتدریج قدرت می یابند و پس از زمان معینی این فرکانس ها به صورت نطفه روحی متولد می شوند) , این کودکان پس از رشد کامل در عوالم روحی , وظایف خاصی را بنا به حکم قوانین فطرت روحی انجام می دهند و گاهی هم از طریق خالق , به دلایل خاصی , به جهان های پست فرستاده می شوند و برای مدتی با ماده همراه می گردند . این ارواح برای تکامل یافتن روحی به جهان های پست فرستاده نمی شوند و چنانچه به آنجا انتقال یابند , هر یک از آنها دارای وظیفه و رسالت های خاصی هستند که می بایست آن را به نحو مطلوب در آن محیط ماده انجام دهند. گاهی هم اتفاق می افتد , یکی از دو روحی که در عوالم روحی ( بهشت ) با شریک زندگی خود در حال گذرانیدن و ادامه حیات روحی می باشد , به دلائا مختلف روحی و قدرت های فطرت کائنات و ذات کائنات , تغییراتی در ارتعاشات موجی جسم اثیری وی به وجود می آید و آماده انتقال به یکی از جهان های پائین و یا بالاتر از بهشت می شود و یا برای تکامل ابدی به جهان چهارم روحی انتقال می یابد و یا جهت ادامه تکامل روحی , به جهان های ماده و پست مراجعت می کند. چنین اعمال و یا اتفاقات روحی , در اصل جزو قوانین و نوامیس عوالم روحی است و ارواحی مه به عقل کامل دستیافته اند , پذیرای اعمال و یا قوانینی که از طرف ذات الهی انجام می شود , می باشند و اصولا قوانین روحی پس از دستیابی به عقل کامل روحی , جزو فطرت ارواح محسوب می گردد و قبول آن برای ارواح به صورت ذاتی در خواهد آمد . بنابراین در چنین شرایطی , این زوج روحی , باید یکدیگر را برای همیشه ترک گویند . این حالت و رویدادهای روحی را هر دو طرف به سهولت پذیرا خواهند شد و با خوشحالی تمام , این جدایی را می پذیرند و زن یا مردی که در آن طبقه قبلی خود باقی می ماند , مانند افراد بشری که در قید حیات مادی هستند , شروع به گریه و زاری و ناراحتی و ... نخواهند کرد . چون او در عوالم روحی پذیرای قوانین و نوامیس روحی در کاینات شده است و این عمل را یک اصل کلی می داند و آنرا پذیرفته است.
انتقال ارواح از طبقه ای به طبقه دیگر و یا جهان های بالاتر و پائینتر , در اصل یک نوع حالت ادامه تکامل روحی را بوجود خواهد آورد , زیرا در زمان مرگ مادی , در حقیقت یک نوع تغییر موجی صورت می گیرد که روح بشر از حالت وابستگی به امواج مادی خارج می شود و مستقلا به یک نوع از امواج اثیری تبدیل می شود تا امواج اثیری در چنین شکل و حالتی بتوانند خود را به عوالم روحی دیگر برسانند و در این مسیر از ترقی و تکامل یا دگرگونی های قوانین روحی سرپیچی نخواند کرد .زمانی که ارواح از طبقه یا جهانی از عالم ارواح , به نقطه دیگری نقل مکان پیدا می کنند , یک نوع تغییرات موجی , مانند تغییرات زمان حیات مادی می بایست در آنها صورت پذیرد تا این جابجایی و انتقال بتواند عملی شود. بروز چنین حالت هایی معمولا باعث می شوند تا یک نوع مرگ و نابودی امواج قبلی پدید آید و در اثر از بین رفتن امواج قبلی , یک سری ارتعاشات و امواج جدیدتری به وجود بیایند که روح بتواند جذب عالم دیگری شود.
عمل انتقال و جذب شدن ارواح به طبقات بالاتر ( یعنی امواج روحی به امواج عالی تر ) بر طبق ناموس جاذبه , یعنی جذب شدن دو چیز که موجشان متجانس یکدیگر است , انجام می گیرد . در تولد کودکان اثیری یا کوکبی یا ستاره ای , پدر یا مادر هیچگونه اراده و دخالتی در آن ندارند و بارداری و به دنیا آوردن فرزند , فقط بنا به امر خداوند رحمان است . البته باردار شدن در عوالم روحی بسیار نادر است و بندرت اتفاق می افتد. در حالت باردار شدن و تولد این نوزادان , تصمیم پدر و مادر هیچ دخالتی ندارد و فقط اجازه و اذن پروردگار معلوم می دارد ک هاز این زوج باید فرزندی متولد گردد یا خیر . لذا مرد یا زن روحی هیچ دخالتی در امر باردار شدن خود نمی تواند داشته باشد . چگونگی تولد نوزادان طبق اظهارات ارواح چنین است: باردار شدن مادران در عوالم روحی , مانند زمان حیات مادی نخواهد بود و در این حالت ها اختلافات فراوانی , بین آنها وجود دارد , چون نوزادان از دگرگونی حالت های مختلف ارتعاشات جسم اثیری و اثیر عالم بوجود می آیند , لذا باعث تغییر حالت چندانی , در مادران نخواهند شد. تمام قدرت و نیروی ادامه ارواح را در عوالم روحی , اثیر عالم هستی به وجود می آورد و نوزادانی که از جسم اثیری مادرها منشعب می شوند , از همان اثیر عالم روحی استفاده خواهند کرد و مادران مسئولیت نگهداری و بزرگ کردن فرزندان خود را به عهده ندارند , زیرا امکان دارد در این زمان فرکانس و امواج بدن اثیری آنها تغییر بیابد و به عوالم روحی دیگری انتقال پیدا کنند و به این دلایل است که والدین اطفال کوکبی خود را پس از تولد , به یکی از مراکز نگهداری و پرورش کودکان روحی تحویل خواهند داد و از این پس , مسئولین آن سازمان ها هستند که مسئولیت های مربوط به نگهداری و پرورش این اطفال را بر عهده می گیرند و از آنها مراقبت می نمایند. این حالت های زاد و ولدهای روحی , فقط در طبقات مختلف جهان سوم دیده می شوند و در جهان های دیگر روحی نوزادی متولد نمی شود , زیرا معاشرت ها و همزیستی های ارواح در عوالم دیگر روحی , به صورت بهشت نخواهد بود و در عوالم بالاتر از بهشت , سیر تکاملی ارواح کاملا تغییر خواهد یافت و معیارهای تکاملی , صورت دیگری را به خود می گیرند و به همین علت هم تولدهای روحی فقط در طبقات مختلف جهان سوم روحی رخ می دهد و در جهان های دیگر روحی نوزادی متولد نمی شود . در جهان های پائینتر , ارواح به محبت خالص و بی ریا کافی دست نیافته اند و از جهان سوم به بعد هم سیر تکاملی ارواح به صورت تبدیلی است که با مراحل تکاملی قبلی تفاوت فاحشی دارد. نوزادانی که بدین طریق زاده می شوند , برخی بصورت ملائکه و فرشته در خدمت خلق خواهند بود , عده ای از آنها مسئولیت های امور روحی را در جهان های روحی اداره می کنند و معدودی جهت منظور خاص الهی به یکی از جهان های مادی فرستاده می شوند که رسولان الهی را در بین افراد معمولی بوجود می آورند.
:: بازدید از این مطلب : 893
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 18 مرداد 1392
|
|
|

گرگنماها چه کسانی هستند؟
پیدایش گرگنما ها در کشورهای اروپایی به قرون وسطی برمیگرددو بر عکس آنچه در افسانه ها و داستانها میخوانیم این شکل ظاهری انسانها نیست که تغییر میکند بلکه خلق و خوی انسانهاست که شبیه به گرگها میشود .اما در سالهای اخیر بنا به گفته ی افرادی که اظهار داشته اند گرگنماها را به چشم خود دیده اند تنها خلق و خوی انسانها تغییر نمیکند بلکه بدن و شکل ظاهری این افراد هم شبیه به گرگها میشود آنها معتقدند زمانی که ماه کامل است افرادی که گرگنما تلقی میشوند به جنگل رفته و به درون دایره ای که با آتش درست کرده اند میروند و مدتی به ماه خیره میشوند سپس بدن خود را با روغن مخصوص چرب کرده و به تدریج تغییر شکل داده و شبیه به گرگها میشوند.تا زمانی که نور خورشید به زمین نتابیده است آنها گرگنما باقی میمانند اما به محض طلوع خورشید و تابیدن اشعه خورشید به بدن آنها این افراد از شکل گرگنمایی بیرون آمده و دوباره به انسان تبدیل میشوند .در زمانی که آنها هنوز گرگنما هستند موجب اذیت و آزار انسانها میشوند .در صورتی که بزاق آنها از طریق گاز گرفتن وارد بدن شخصی شود او هم به گرگنما تبدیل میشود ودر زمان خاصی تغییر شکل میدهد.
انسانهای گرگنما به این شکل تغییر شکل میابند که پنجه جایگزین ناخنهای آنها میشود و زوزه های وحشتناکی میکشند و به آغل گوسفندان حمله میکنند و آنها را میدرند .در زمان های قدیم اعتقاد داشتند که اگر انسان درشب چهاردم ماه به ماه نگاه کند تبدیل به گرگنما میشود. در کتب قدیمی موثرترین راه تبدیل شدن به انسان گرگ نما ، برهنه غلتیدن برروی شنهای ساحل در زیر نور ماه شب چهارده است. اعتقاد به وجود انسان گرگنما میتواند از دو مورد منشا بگیرد 1)ممکن است بر اثر دیدن افراد گرگنمایی که دچار بیماری روانی هستند Lycanthrope به وجود امده باشد. 2)ممکن است بر اثر دیدن انسانهایی که با گرگها زندگی کردند و عادات آنها را فراگرفتند منشا گرفته شده باشد.گرچه بسیاری از افراد وجود گرگنماها را تکذیب میکنند و آنها را به افسانه ها و داستانها بر میگردانند اما برخی دیگر گرگنماها را قبول داشته و آنها را به چشم خود دیده اند.
:: بازدید از این مطلب : 1039
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 18 مرداد 1392
|
|
|
وقتی صحبت از روح و عالم ارواح میشود به یاد داستانهای ترسناكی میافتیم كه بعضیها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع میشوند، برای یكدیگر تعریف میكنند. زمان تاثیرگذار این داستانها به ویژه وقتی است كه به دور از هیاهوی شهر میخواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یك خانه قدیمی و مرموز كه درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر میكنند و باد زوزهكشان شیشههای پنجرهها را میلرزاند، شب را به صبح برسانیم.
. ولی این داستانهای ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنتآمیز كسانی است كه از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت میبرند؟
در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانههای كهن را تعریف كنیم: افسانه پل دست سبز بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقهای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروكه شلوغترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با اینكه این منطقه بیمصرف میباشد ولی هنوز هم الوارهایی كه از قدیمالایام روی نهر «كین» قرار داشته است «پل دست سبز» نامیده میشوند. در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانكاستر كانتی» كه میخواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف كردند. داستان آن چنین است: یكی از مردها در حالی كه به كنار نهر اشاره میكرد گفت یك شب من و چند تا از دوستانم به اینجا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم كه روی نهر حركت میكرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون میآمد. فقط یك دست سبز دیده میشد. مردم میگویند نهری كه در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریكا بود. در این نبرد دست یك سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یك آمریكایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شبهایی كه ماه در آسمان میدرخشد و زمین را روشن میكند، در تاریكی نقرهفام میتوان دست سبزی را دید كه از آب بیرون میآید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود میگردد.
خانه وحشت میلت چنی هیچكس نمیدانست میلت چنی اهل كجا بود ولی در دهه 1850 این مرد كه صاحب میخانه و مهمانسرایی در منطقه بود، اسرارآمیزترین مرد لانكاستر كانتی شد. برخی چنی را كه به ركگویی شهره بود مجسمه شیطان میدانستند. وقتی مردم جسد او را دیدند كه برابر دادگاه شهر به چوببستی آویزان بود و تاب میخورد زیاد تعجب نكردند. بعد از اینكه چنی به اتهام دزدیدن برده «دكتر كرافورد» محكوم شد خیلیها فكر میكردند او به مكافات عملش رسیده است.چنی یك برده داشت كه هرازگاهی او را به یك مسافر سادهلوح میفروخت. چند روز بعد برده از موقعیتی استفاده میكرد و از پیش صاحب تازه میگریخت و دوباره به مهمانخانه چنی برمیگشت تا در یك فرصت مناسب چنی دوباره او را به مسافر سادهلوح دیگری بفروشد. ولی همه مسافران مهمانخانه چنی آنقدر خوش شانس نبودند. هیچكس تمایلی نداشت كه در آن مهمانخانه بماند ولی چاره دیگری نبود. آنها كه اغلب خسته از معاملات مختلف و با جیب پر پول به آن منطقه میآمدند باید شب را در آن جا به صبح میرساندند اما برای برخی از مسافران، آن مهمانخانه آخرین محل استراحت به شمار میرفت. مدتی بعد خانوادههای آنها به دنبال شوهر یا پسر گمشدهشان به آن مهمانخانه خلوت میرفتند ولی هیچوقت نتیجهای نمیگرفتند. در طول آن سالها مردم بسیاری كه از حوالی مهمانخانه عبور میكردند پیكرهای مهآلودی را میدیدند كه در میان درختان اطراف میخانه سرگردان بودند. دیگر كمتر كسی از اهالی لانكستر كانتی جرات میكرد شب را در آن محل بگذراند. چنی همیشه همه چیز را انكار میكرد و مدركی به دست كسی نمیداد ولی سالها بعد آن معماها حل شد. یك شركت ساختمانی به آن منطقه رفت و زمین را حفاری كرد. در آن هنگام بود كه چندین اسكلت از زیرخاك بیرون آمد كه همگی به قتل رسیده بودند. مردم نام آن مهمانخانه را «خانه وحشت میلت چنی» گذاشتند. این خانه تا اوایل دهه 1970 در آن محل باقی مانده بود ولی دیگر تبدیل به خانهای متروكه درست شبیه به خانه ارواح شده بود. خانهای كه به راستی محل زندگی ارواح مسافران بیگناه محسوب میشد.
جای پای شیطان در دل درختزارهای انبوه كاج در «ایندین لند» آمریكا زمینی دایره شكل و تیرهرنگ به چشم میخورد كه هیچ گیاهی در آن نروییده است. كسانی كه برای نخستین بار از كنار این دایره عبور میكنند بلادرنگ میاندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاك تیره این منطقه آنقدر سفت است كه دسته تبر هر كسی را كه بر آن ضربه بزند میشكند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمیشود. نه كرم خاكی، نه سوسك و نه حتی یك دانه علف در آن به چشم نمیخورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمیشوند و آن را دور میزنند. بدتر از همه اینكه میگویند اگر كسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی میشود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد كه بازگردید اثری از آن سنگ و چوب به چشم نمیخورد. ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه اینطور فكر میكنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانههای كهن حاكی از آن است كه این دایره لمیزرع زمانی محل به مجازات رساندن محكومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه میزنند و منتظر روحهای محكوم شده هستند. سرخپوستان میگویند شبهایی كه ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمیوزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمیرسد، وقتی همه چیز در حال سكون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان میدهد.
ارواح آلكاتراز هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتی آخرین قایق توریستی، مسافران خود را از این پایگاه دورافتاده و بادگیر میبرد، یك نفر تنها در جزیره جا میماند. او نگهبان شب آلكاتراز است. «گریگوری جانسون» در زیر نور چراغ قوه خود جای جای این زندان دلگیر كه زمانی محل نگهداری بدذاتترین جنایتكاران و قاتلین بوده است را درمینوردد. او در حالی كه نور را به سوی در نیمه باز سلول انفرادی میاندازد میگوید: «هی آن صدای چیه؟» مكثی میكند و شانههایش را در برابر یكی دیگر از اسرای آلكاتراز بالا میاندازد و زیرلب میگوید: «مرد فكرش را هم نكن كه یك شب بدون اسلحه بیرون بیایی.» تا هنگام سپیدهدم كه اولین قایق توریستی به جزیره میآید، مرد در «جزیره شیطانی» آمریكا با توهمات و ترسهای خود دست و پنجه نرم میكند. سالها پیش آلكاتراز آخرین ایستگاه زندگی 1576 قاتل و جنایتكار و معروفترین كلاهبرداران آمریكا بود. این پایگاه كه به «صخره» معروف بود به خاطر سلولهای تنگ و تاریك و دیسیپلین سختش معروف بود. بعد از اینكه در سال 1963 این زندان بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی كه زمانی در آن جا به زنجیر كشیده شده بودند. با اینكه دیگر هیچ زندانیای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج میزند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری كه هیچگاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمیكند. بعضیها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح كسانی است كه در آن زندان مردهاند. آیا این حرف صحت دارد؟
نیشگونی از سوی عالم ارواح «اریك» ده سال در شیفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترین قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلی الكتریكی بود. یك شب او روی صندلی شوك نشست و عكس یادگاری گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتی فیلم را ظاهر كرد در عكس تصویر صورتی را دید كه از پشت صندلی خیره به او نگاه میكند. او هنوز هم نمیداند آن صورت چه بود. اریك میگوید گاهی اوقات واقعا احساس وحشت میكردم. نگهبانهای دیگر داستانهایی درباره اتفاقات آن جا تعریف میكردند ولی من سعی میكردم توجهی به حرف آنها نكنم اما گاهی اوقات احساس ترس اجتنابناپذیر بود. «مری مك كلر» دوازده سال است كه در این جزیره كار میكند. او از انزوای آن جا لذت میبرد و میگوید «اینجا یك محل فانتزی استاندارد برای من است.» با این حال او هم اتفاقات عجیبی را تجربه كرده است. وی میگوید«بارها برایم اتفاق افتاده كه احساس میكردم كسی مرا نیشگون میگیرد. من توضیحی برای آنها ندارم به همین خاطر هیچوقت در موردشان با كسی حرف نزدم.» «جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در این زندان گذراند این سارق بانك كه هم اكنون در آریزونا زندگی میكند درباره زوزههای باد میگوید «شبها وقتی با چشمان باز دراز میكشیدم به زوزه باد گوش میدادم. زوزهای وحشتانگیز بود و انسان احساس میكرد ارواح هم با باد همنفس شدهاند. سعی میكردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلكاتراز فكر میكنم به یاد بیرحمیهایش میافتم.» هر روز هزاران توریست از جاهای مختلف به آلكاتراز میآیند و از سلولهای مختلف آن كه هر یك نام زندانی خود را بر سر در خود دارند دیدن میكنند. وقتی خورشید غروب میكند دیگر كسی از آلكاتراز نمیرود بلكه همه از آن فرار میكنند. جانسون، نگهبان شب، نیز پس از گذراندن شبی در میان زوزههای ارواح كشتهشدگان آلكاتراز، صبح روز بعد میگریزد تا چند ساعتی احساس امنیت نماید.
دخترك ده ساله ساعت حدود 9 در یك شب زیبای ماه آوریل بود كه من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شبها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. به محض اینكه چشمهایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما كردم. چشمهایم را باز كردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر كمی احساس ترس كردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دختركی افتاد كه حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه میكرد. فكر كردم حتما خواب میبینم. چشمهایم را محكم بستم و دوباره گشودم. دخترك هنوز آنجا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقهاش گلهای بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق كرده بودم. از دختر پرسیدم تو كی هستی؟ او نزدیكتر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت میآید؟ قبلا با تو زندگی میكردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرتزده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا میشناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف كردم. مادرم اخمی كرد و گفت حتما خواب دیدهام. ولی من میدانم كه خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.
چهرهای در پنجره من «ریا» هستم و اهل هندوستان میباشم ولی داستانی كه تعریف میكنم در آمریكا و در خانه خالهام اتفاق افتاد. خالهام همیشه میگفت در خانه ارواح زندگی میكند ولی من هیچوقت حرفش را باور نكردم تا اینكه آن اتفاق برایم افتاد. روزی كه اولین بار به آن خانه رفتم احساس كردم همه چیز عجیب به نظر میرسد. حس میكردم یك نفر از پنجره به من نگاه میكند. هر بار آهسته به كنار پنجره میرفتم آن را میگشودم و دختر موطلاییای را میدیدم كه به سرعت فرار میكرد. این اتفاق چندین بار تكرار شد تا اینكه موضوع را به خالهام گفتم. او گفت چهارده سال پیش این خانه متعلق به یك زن و شوهر جوان و دختر پنج سالهشان بود. پرسیدم آن دختر، مو طلایی بود؟ خاله مرا به اتاق زیر شیروانی برد و عكسی از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موی طلایی داشت. مطمئن بودم كه او همان دختركی است كه پشت پنجره میدیدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختری را دیدم كه به من خیره شده است ولی این بار بهتر میتوانستم او را ببینم. چشمانش سیاه سیاه بود یعنی اصلا سفیدی نداشت. شروع به جیغ كشیدن كردم و به در نگاه كردم وقتی دوباره برگشتم حدود یك سانتیمتر با صورت دخترك فاصله داشتم. شروع به دویدن كردم و به اتاق خالهام رفتم. ولی وقتی در را باز كردم دیدم خالهام راحت خوابیده است و همان دختر كنارش مثل مردهها افتاده بود. دقیقا یادم هست كه ساعت پنج صبح بود. خالهام را تكان دادم و دخترك را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشتزده ما بیدار شد و به من نگاه كرد و گفت «تو مردهای!» و به سرعت محو شد. از آن به بعد دیگر او را ندیدم ولی هنوز هم نفهمیدم چرا او به من گفت مردهام.
بعد از اینكه در سال 1963 زندان آلكاتراز بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی كه زمانی در آن جا به زنجیر كشیده شده بودند. با اینكه دیگر هیچ زندانیای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج میزند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری كه هیچگاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمیكند. بعضیها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح كسانی است كه در آن زندان مردهاند. آیا این گفته صحت دارد
:: بازدید از این مطلب : 812
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : جمعه 18 مرداد 1392
|
|
|
عید بر همه شما عزیزان مبارک باد
:: بازدید از این مطلب : 756
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : پنجشنبه 17 مرداد 1392
|
|
|
:: بازدید از این مطلب : 854
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : پنجشنبه 17 مرداد 1392
|
|
|
|
|
|