.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت
تجربه یک جراح آمریکایی از دنیای پس از مرگ + یادداشتی از حجت الاسلام جلیل محبی
 
از زندگي پس از مرگ يكي از چند محور اصلي و مهم آيات قرآني را به خود اختصاص مي دهد كه خصوصاً در سوره هاي مكي قرآن از كميت بالايي برخوردار است. زندگي بعد از مرگ تا روز قيامت حائل و فاصل اول و آخر عالم است. برخلاف تصور عمومي كه اين دنيا و آن دنيا مي كند، عالم واحد است و ابتدا (اول) و انتهايي (آخر-آخرت) دارد كه انتهاي آن نيز براي مومنين بهتر از ابتداي آن است (الآخرة خير لك من اولي). انتقال از اين ابتدا تا به آن انتها توسط پلي انجام مي شود كه در لسان قرآن و روايات به آن برزخ (فاصل) گفته مي شود. هرچند برزخ از نگاه اين دنيايي زماني است تا قيامت لكن بنظر مي رسد بعلت عدم وجود زمان در عالم برزخ به سرعت به قيامت متصل مي شود شايد بخاطر همين است كه در روايات گفته شده: من مات قام قيامة (هركس بميرد قيامتش بر پا مي شود...) در مورد اين واقعه و وقايع مشابه نكات و سوالاتي قابل طرح است: اول آنكه: چرا سوال و جواب پس از مرگ كه توسط فرشتگان الهي انجام مي شود رخ نداده است؟ دوم آنكه: مگر مرگ بازگشت به اين دنيا دارد؟ كه فردي بميرد و به اين دنيا بازگردد؟ مگر در آيات قرآن نيامده كه فرد طلب بازگشت به دنيا مي كند تا اعمال نيك انجام دهد كه به او گفته مي شود: كلا انها كلمة هو قائلها... بنظر مي رسد وقايعي از اين دست نه مرگ واقعي كه نمايشي از عالم غيب، توسط باري تعالي است به فردي كه قصد هدايت بيش از قبل وي را داشته است. همچنين واضح است كه فرد غير مؤمن به خداوند و غيب و عالم آخرت و برزخ و... چرا عذابي مشاهده نكرده است؟! بعلت همان اصل كلي الهي است : لا نكلف الله نفساً الا وسعها//نویسنده: حجه الاسلام جلیل محبی
 
تاریخ انتشار : سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۱۴
مجله آمریکایی «نیوزویک» در شماره جدید خود مطلبی را به پزشک متخصص مغز و اعصاب اختصاص داده است که به گفته خودش، هفت روز «زندگی‌ای با هوش غیرانسان» را تجربه کرده است، تجربه ای که وی آن را حسی شیرین و «آن جهانی» می داند. وی از دنیایی سخن می گوید که اتحاد اساس آن است و آن قدر زیباست که «پنج ثانیه اش ارزش عمری انتظار را دارد.»

دکتر «ایبِن الکساندر» که تجربه خود از مرگ و نیستی را در مطلب ویژه مجله «نیوزویک» به رشته تحریر در آورده، می‌نویسد:
به عنوان یک جراح مغز هیچگاه به پدیده تجربه‌های جهان پس از مرگ و چنین مقولاتی باور نداشتم. پدرم هم مانند خود من جراح مغز و اعصاب بود و من نیز به تبعیت از او راه خود را در دنیای علم پی گرفتم و جراح مغز شدم و در دانشگاه های زیادی از جمله «دانشگاه هاروارد» به تدریس این شاخه از علم پزشکی پرداختم. بنابراین، ‌کاملاً می دانم در مغز آدم‌هایی که ادعا می کنند آن جهان را تجربه کرده‌اند چه می‌گذرد.

مغز آدمی از مکانیسم اعجاب آور و در عین حال فوق العاده ظریفی برخوردار است، کافیست اندکی از اکسیژن دریافتی مغز بکاهید تا واکنش نشان دهد. با چنین اوصافی، برایم جای تعجب چندانی نداشت که آدم‌هایی را ببینم که بعد از گذران دوره درمانی پس از آسیب‌های جدی و بازیابی هوشیاری خود، از تجربه‌های شگفتشان افسانه‌سرایی‌ها کنند. اما هرچه می‌گفتند هرگز بدان معنا نبود که چنین بیمارانی در دنیای واقعی به جایی سفر کرده باشند. مورد من نیز از دو جهت با تجربه همه این بیماران متفاوت بود؛ اول اینکه بخش کورتکس مغز من به طور کامل از کار افتاده بود و دوم اینکه در تمام مدت اغما نشانه‌های حیاتی من تحت نظارت دقیق پزشکان قرار داشت و پیوسته ثبت می‌شد.

این را هم بگویم که پیش از این‌ها، تعریفی که از خودم داشتم یک مسیحی معتقد بود که چندان هم عامل به فرائض دینی نیست. با این وجود از کسانی که علاقه‌مند بودند عیسی مسیح را موجودی فراتر از یک آدم خوب معمولی به حساب آورند هم کینه‌ای به دل نداشتم. حرف آنهایی را می‌فهمیدم که دوست داشتند باور کنند که بالاخره یک جایی در این دنیا خدایی هم هست و در دلم بهشان غبطه می‌خوردم که این ایمان بدون شبهه چه آرامشی را برایشان به ارمغان آورده. با این همه، به عنوان یک دانشمند می‌دانستم که خودم نباید چنین باورهایی داشته باشم.

اوضاع بدین منوال بود تا اینکه سال ۲۰۰۸ رسید و در حالی که بخش «نئوکورتکس» مغزم از کار افتاده بود، هفت روزی را در حالت اغما به سر بردم. در غیبت یک نئوکورتکس فعال، چیزی را تجربه کردم که موجب شد باور کنم که برای وجود هوشیاری پس از مرگ هم دلیل علمی وجود دارد. همینجا بگویم چون می‌دانم شکاکیون چه نظری راجع به چنین حرف‌هایی دارند، داستانم را با منطق و زبان علمی «یک دانشمند» بازگو خواهم کرد، یعنی همان چیزی که هستم.

اوایل صبح خیلی زود، حدود چهار سال پیش با یک سردرد شدید از خواب بیدار شدم. تنها به فاصله چند ساعت، کورتکس مغزم کاملا از کار افتاد. کورتکس بخشی است که کنترل اندیشه ها و احساسات ما را برعهده دارد و باعث تمایز ما از دیگر جانداران است. پزشکان بیمارستان عمومی «لینچبرگ» در ایالت ویرجینیا، که دست برقضا خودم هم آنجا به عنوان جراح مغز و اعصاب کار می‌کردم، به این نتیجه رسیدند که دچار نوعی مننژیت نادر شده‌ام که بیشتر در نوزادان دیده می‌شود. باکتری «ای کولی» افتاده بود به جان مایع مغزی نخاعم و ذره ذره مغزم را می‌خورد.

آن روز صبح، وقتی به اتاق اورژانس رفتم، اوضاعم آنقدر بد بود که امید چندانی به بهبود و ادامه زندگیم در قالب چیزی فراتر از یک گیاه وجود نداشت. مدتی زیادی نگذشت که همان روزنه امید هم از دست رفت. هفت روز در اغمای کامل بودم، بدنم به هیچ محرکی پاسخ نمی داد و فعالیت‌های عالی مغزم کلاً مختل شده بود.

در چنین شرایطی هیچ توجیه علمی‌ای برای این حقیقت وجود ندارد که در حالی که بدنم در اغما کامل به سر می‌برد، ذهنم، هوشیاریم، خود خویشتنم، حی و حاضر بود. نورون‌های کورتکس مغزم به واسطه حمله باکتریایی فلج شده بودند، اما نوعی هوشیاری و معرفت ورای ظرفیت‌های مغزی مرا به بُعد دیگری از این کائنات برد، بُعدی که حتی خوابش را هم هرگز ندیده بودم و هیچگاه در زمره باورمندانش نیز قرار نداشتم.

باری، ماه‌ها سپری شد تا بتوانم برای خودم هضم کنم که چه بر من گذشت. سوای غیرممکن بودن وجود هرگونه هوشیاری در شرایطی که داشتم، چیزهایی که آن موقع تجربه کرده بودم برای خودم هم به هیچ وجه توجیه پذیر نبود: اول، یک جایی در میان ابرها بودم. ابرهایی بزرگ و پُف کرده به رنگ صورتی و سفید که در مقابل آسمان «آبی تیره» تضاد مشهودی ساخته بود.

بالاتر از ابرها -بی نهایت بالاتر- دسته دسته موجوداتی شفاف و نورانی در آسمان این طرف و آن طرف می‌رفتند و خطوط ممتدی را دنبال خود در فضا بر جا می‌گذاشتند. پرنده بودند یا فرشته؟ نمی‌دانم. بعدها که برای توصیف این موجودات دنبال واژه مناسب می‌گشتم این دو کلمه به ذهنم رسید، اما هیچ یک از این دو حق مطلب را درباره این موجودات اثیری ادا نمی‌کند که اساساً از هر آنچه در این کره خاکی می‌شناسم تفاوت داشتند، چیزهایی بودند پیشرفته‌تر و متعالی‌تر.
در دنیایی که بودم، دیدن و شنیدن دو مقوله جدا از هم نبود. انگار که نمی‌شد چیزی را ببینی یا بشنوی و به بخشی از آن بدل نشوی. هرچه که بود متفاوت بود و در عین حال بخشی از چیزهای دیگر، مثل طرح های درهم تنیده فرش های ایرانی...یا نقوش بال یک پروانه.
اما از این همه شگفت‌آورتر، وجود «فردی« بود که مرا همراهی می کرد؛ یک زن.

جوان بود و جزئیات ظاهری او را به طور دقیق به یاد دارم. گونه‌هایی برجسته و چشمانی به رنگ آبی لاجوردی داشت و دو رشته گیسوان طلایی- قهوه‌ایش در دو طرف صورت، چهره زیبایش را قاب گرفته بود. بار اول که او را دیدم روی یک سطح ظریف و نقش دار حرکت می‌کردیم که بعد از لحظه ای فهمیدم بال یک پروانه بود. میلیون‌ها پروانه دورمان را گرفته بودند و در رقص هماهنگ امواجی که ساخته بودند به جنگلزارهای پایین سرازیر می‌شدند و مجدد به بالا و دور ما اوج می‌گرفتند. 

انگار که رودی از زندگی و رنگ در هوا جریان داشت. لباس زن ساده بود، مثل یک کشاورز. اما رنگ‌هایش همان ویژگی درخشان، تأثیرگذار و سرشار از زندگی‌ای را داشت که در دیگر چیزهای حاضر در آن مکان به چشم می‌خورد.
زن به من نگاهی انداخت، جوری که می گویم تنها پنج ثانیه از آن نگاه ارزش تمام زندگی تا آن لحظه را دارد و هر چه قبل از آن به سرتان آمده باشد، دیگر اهمیتی ندارد. نگاهش عاشقانه نبود. دوستانه هم نبود. نگاهی بود که ورای تمامی اینها بود و فرای همه مراحل عشقی که این پایین در زمین شناخته‌ایم. چیزی برتر بود که همه انواع دیگر عشق را درونش داشت ولیکن از همه آنها بزرگتر بود.

زن بدون اینکه واژه‌ای بر زبان آورد با من حرف زد. پیامش مثل نسیمی به درونم نفوذ کرد و همانجا در دم فهمیدم که همان است. فهمیدم دنیای دور و برمان نه رویا است و نه گذرا و بی‌اساس است، بلکه حقیقی است.
پیامی که از زن گرفتم سه بخش داشت، که اگر بنا باشد به زبان زمینی ترجمه‌اش کنم، چیزی شبیه به این خواهد شد:
«تو مورد محبت و لطف هستی و عزیز، تا همیشه.»
«موردی نیست که بترسی.»
«هیچ اشتباهی مرتکب نخواهی شد.»

فیزیک نوین می‌گوید که جهان پیرامون ما یکپارچه و غیرمنفک است. اگرچه به ظاهر در دنیایی از تفاوت ها زندگی می کنیم، برپایه قوانین فیزیک، زیر این ظاهر متفاوت هر شیء و هر رویدادی در هستی در پیوند کامل با اشیا و رویدادهای دیگر است و به بیان دیگر «فرق باطن» وجود ندارد.

تا پیش از تجربه‌ام، همه این نظرات برایم جنبه انتزاعی داشتند و درک‌ناپذیر، اما امروز حقیقت‌های زندگیم را تشکیل می‌دهند. به این باور رسیده‌ام که کائنات بر اساس وحدت ایجاد شده است. اکنون می‌دانم که عشق را هم باید به این معادله افزود. دنیایی که من در اغمای بدون مغز انسانیم تجربه کردم همانی بود که آلبرت انیشتین و عیسی مسیح، هر دو، از آن سخن گفته‌اند و صد البته که هر کدام با روش بسیار متفاوت خودشان.

من سال‌های سال به عنوان جراح مغز و اعصاب در معتبرترین مؤسسات جهانی خدمت کرده‌ام. می‌دانم که بسیاری از همکارانم بر این باور پافشاری می‌کنند که مغز، و به ويژه کورتکس، این عضو کلیدی، سر منشأ هوشیاری خاص نوع آدمی است. خود من هم همین طور فکر می‌کردم. اما این باور، این نظریه امروز در برابر من رنگ باخته و آنچه بر من گذشت در پهنه باورهایم جایی برای آن باقی نگذاشت. از همین رو قصد دارم باقیمانده عمرم را به بررسی ذات راستین هوشیاری بپردازم و به همکارانم در عرصه علم و نیز به جهانیان نشان بدهم که ما پدیده‌هایی بسیار بسیار فراتر از مغزهای فیزیکی خود هستیم.

در دنیای امروز بسیاری بر این عقیده‌اند که واقعیت معنوی دین در دنیای مدرن قدرت خود را از دست داده و علم، در برابر ایمان، راه رسیدن بشر به واقعیت وجود است. پیش از این تجربه، من نیز تا حد زیادی در صف طرفداران این مکتب بودم، اما امروز متوجه شده‌ام که این دیدگاه به شدت ساده‌انگارانه است. تصویر مادی‌گرا از کالبد و مغز به عنوان مولدان هوشیاری، و نه ظرف آن، محکوم به شکست است. در مقابل، تلقی نوینی از کالبد و ذهن ظهور خواهد کرد که هم اکنون هم نشانه‌هایش را می‌توان مشاهده کرد. این دیدگاه نو به همان میزان مبتنی بر دین است که بر دانش استوار و غایتش را چیزی قرار خواهد داد که بزرگترین دانشمندان بیش و پیش از هر چیزی در طول تاریخ بشری همواره در جستجوی آن بوده اند؛ چیزی به نام حقیقت.


:: بازدید از این مطلب : 392
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394
.

حیات پس از مرگ، واقعیت دارد

حیات پس از مرگ، واقعیت دارد

سرانجام نتایج بررسی تحقیقات وسیع دانشمندان در رابطه با "آزمایش نزدیگ مرگ" منتشر شد.

آیا به غیر از دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، جهان دیگری نیز وجود دارد؟ آیا آن دنیا، تنها دنیای روح های ما است؟ عقل سلیم هیچ پاسخی نمی تواند در رابطه با این موضوع به ما بدهد ولی پزشکان در کمال ناباوری، عقیده ی دیگری دارند. آنها بر این عقیده اند که این موضوع قابل بررسی است و به عنوان مثال به کسانی که لحظاتی را در مرگ سپری کرده و طعم مرگ کلینیکی را چشیده اند اشاره می کند. آنها کسانی هستند که ایمان دارند در دنیای دیگری قرار داشته اند و همه چیز را به خوبی به یاد دارند. این آزمایش در زبان انگلیسی به آزمایش نزدیک مرگ و مخفف "NDЕ " نامگذاری شده است.

در سال 2000 میلادی، آقای "پین وان لومل" متخصص قلب و عروق از هلند به همراه همکار انگلیسی خود "کریستوفر فرنج" از مرکز مطالعه بر پدیده های غیرعادی و روانپزشکی لندن اقدام به انجام یک آزمایش گسترده و وسیع نمودند. این آزمایش با حضور 344 بیمار با ناراحتی قلبی از 10 بیمارستان انجام شد. تمامی این بیماران سفر آخرت را تجربه کردند. نتایج این آزمایش همه را شوکه کرد و به فکر فروبرد. در این میان کسانی که خدا را باور نداشته و یا به اصطلاح آتئیست ها بودند نیز به شدت غافلگیر شدند. پزشکان در این رابطه اعلام کردند که هیچ شواهد قانع کننده ای از عدم وجود آن دنیا پیدا نکردند. به گفته ی آنها، بیمارانی که مرگ کلینیکی را تجربه کرند، تا نزدیکی دروازه های آن دنیا رسیده اند.

 

ادامه ی آزمایشات اثبات وجود حیات پس از مرگ

در سال 2008 میلادی، دکتر "سام پرنیا" قدم ها و آزمایش های دکتر هلندی را ادامه داد. او این تحقیقات را ابتدا در دانشگاه ساوت آمپتون "University of Southampton " آغاز و در حال حاضر در دانشگاه دولتی نیویورک "State University of New York " ادامه می دهد. او در رابطه با آزمایش حساس و بزرگ "حیات پس از مرگ و خارج شدن روح از بدن انسان" توانست 40 نفر از متخصصان حازق پزشکی را دور هم جمع کرده و یک تیم قدرتمند تشکیل دهد. جالب است بدانید که 25 درصد از بیماران مطمعن بودند که در زمان مرگ کلینیکی، خودشان را از بالا و یا از اطراف تخت دیده اند. بر اساس گفته های بیماران، روح آنها از بدن خارج شده و از ارتفاعی نزدیک به سقف اتاق به خودشان نگاه می کرده است.

برای انجام آزمایش مذکور در ابتدا از 25 بیمارستان و مرکز درمانی در کشورهای انگلیس، ایالات متحده و کادانا اعلام آمادگی شد. در این آزمایش بزرگ، با نظارت پزشکان مجرب اتاق احیا، باید حدود 1500 بیماری که مرگ کلینیکی را تجربه نمودند حضور پیدا می کردند. این بار این آزمایش کمی متفاوت تر از قبل انجام شد. بدین ترتیب بر روی کف اتاق بیمار چند تابلو بزرگ قرار داده شد که از روی تخت قابل مشاهده نبودند. این تابلوها تنها توسط یک روح جدا شده از بدن از ارتفاع سقف قابل مشاهده بودند. اگر روح کسی واقعا از بدنش جدا بشود، خواهد توانست تابلو ها را ببنید.

بر اساس برنامه ریزی های انجام شده، این آزمایش باید تا سال 2011 میلادی پایان می یافت ولی کمی با تاخیر همراه شد. آقای سام و همکارانش پس از گذشت مدتها سرانجام با بررسی، ارزیابی و جمع بندی نتایج بدست آمده از آزمایش پرواز روح، خلاصه ی گزارش نهایی آزمایش را در مجله ی "Resuscitation " به چاپ رساندند.

در این گزارش آمده است که تعداد بیمارسان هایی که با ما همکاری کردند 15 عدد یعنی کمی کمتر از آنچه که ما تصور می کردیم بود ولی در عوض، تعداد بیماران قلبی داوطلب این آزمایش از مرز 2060 نفر عبور کرد.

قلب این بیماران در زمان عمل برای مدتی متوقف شد و تمامی آنها وارد حالت مرگ کلینیکی شدند. از این تعداد تنها 330 نفر عمل جراحی قلب را با موفقیت سپری کرده و زنده ماندند. نیمی از این تعداد یعنی 140 نفر تا نزدیگی مرگ پیش رفته و در نهایت 26 نفر اعلام کردند که از بدن خود خارج شدند.

 

نظارت بیمار بر اتاق عمل از هوا

دکتر پرنیا در پاسخ به این سوال که آیا کسی توانست نقاشی های روی زمین را ببیند یا خیر، در ابتدا پاسخی نداد ولی در ادامه افزود:

"در کل، 13 درصد از بیماران توانستند تجربه ی خود را از حالت نزدیک به مرگ را شرح دهند. برای من حتی پاسخ درست یک نفر نیز کافی بود تا قانع شوم که روح می تواند از بدن خارج شود. شاید تعجب کنید ولی این شخص وجود دارد."

دانشمندان شرح حال یکی از بیماران که یک ممدکار اجتماعی 57 ساله بود را که به عنوان مدرک همراه خود آورده بودند. این بیمار که اهل کشور انگلیس است، حدود 3 دقیقه در حالت مرگ کلینیکی قرار داشت. او پس از احیا و بهوش آمدن توانست جزئیات اتفاقاتی که در اتاق عمل افتاده بود را شرح دهد. او تمامی حرکات تیم جراحی و صداهای اتاق منجمله صدای دستگاه احیا را به خوبی شنیده بود.

آقای سام در رابطه با ارتباط میان قلب و مغز می گوید:

"مغز انسان معمولا 20 الی 30 ثانیه پس از توقف قلب از کار می افتد. هنگامی که خون و اکسیژن وارد مغز نمی شود، مغز دیگر نمی تواند چیزی را به خاطر بسپارد.

اگر چنین موضوعی واقعیت داشته باشد می توان چنین استنباط کرد که ذهن یا روح توانایی ادامه ی حیات در خارج از مغز را نیز دارد."

دانشمندان در رابطه با اعلام نتایج این آزمایشات به شدت مراتب احتیاط را رعایت می کنند. آنها در گزارش مربوط به این آزمایش نوشته اند که تا امروز تنها می توانیم این را بگوئیم که ذهن و مغز انسان تا 3 دقیقه پس از مرگ می تواند به فعالیت خود ادامه دهد. همین موضوع خودش یک کشف بسیار مهم به شمار می آید و می تواند نشانی از ادامه جهان پس از مرگ باشد. ولی در هر صورت نمی توان آن را ملاکی قانع کننده برای اثبات جهان پس از مرگ به شمار آورد.

 

آیا مدت زمان بیشتری را می توان در خارج از بدن سپری نمود؟

هنوز پاسخی به این سوال داده نشده است. پدیده ی خروج روح از بدن، آخرین موضوع بحث عرفان است. دیگر موضوعات همچون سفر به آن دنیا و بازگشت از آن به نحوی توجیه شده اند. همچنین به نظر می رسد که برای موضوعاتی همچون تونل حمل مردگان، نور سفید در انتهای تونل، مشاهده ی تمامی لحظات زندگی در کسری از لحظه، دیدار با نسل های پیشین و همچنین مشاهده ی مردگان نیز بتوان دلایل فیزیولوژی قانع کننده ای در رابطه با فعالیت مغز در لحظه ی روشن و خاموش شدن پیدا کرد.

در چارچوب موضوع خارج شدن روح از بدن تنها یک فرضیه اثبات وجود دارد که بسیار قانع کننده به نظر می رسد.

دکتر "اولاف بلانکه" از دانشگاه بیمارستانی ژنو، در مقاله ای که در معتبرترین نشریه علمی جهان "Nature " به چاپ رسانده است، شرح حال تجربه ی آزمایش بر روی زن 43 ساله ای را می نویسد که از سندروم صرع رنج می برد. پزشکان برای بررسی بیماری ، چند الکترود را به عنوان تحریک کننده های گیجگاه های سمت راست، وارد مغز او کردند. در زمان انجام این عمل، ناگهان گوشه ای از برآمدگی های چین خورده ی مغز او نیز تحریک شد. این قسمت از ساختار مغز پاسخگوی اندام بینایی، بویایی و تعادل بدن بود که ناخواسته تحریک شد. در همین زمان بود که روح بیمار زنده ناگهان از بدن وی خارج شد و او توانست خود را ببیند.

دکتر بلانکه این احتمال را داد که ممکن است بتوان برآمدگی های چین خورده ی مغز یک انسان در حال فوت که هنوز علایم حیات را دارد را نیز بدین ترتیب تحریک نمود. بدین ترتیب او به کمک الکترودها، وضعیت قرارگیری بدن در محیط را به بخش بینایی مغز ارسال نمود. شخص این اطلاعات را به صورت منحصربفرد دریافت کرده و آن را با دیگر تصاویر ذهن خود که تا پیش از مرگ دیده بود میکس کرده و در نهایت آن را بر روی شبکیه ی چشم مشاهده می کند. به شخصی که تمامی 5 حس خود را از دست داده باشد در این زمان الهام می شود که گویی دارد خود را از یک زاویه ی دیگر مشاهده می کند.

چند سال پیش، آزمایش هایی مشابه آزمایشات دکتر پرنیا توسط پزشکان شهر ولز در انگستان انجام گرفت. در این آزمایش حدودا 40 نفر شرکت نمودند. بدین ترتیب پزشکان در این آزمایش نیز در کنار تخت بیمارانی که به حالت مرگ کلینیکی رفته بودند، چندین نقاشی و نوشته های بزرگ قرار دادند. ولی در نهایت، هیچیک از کسانی که خودشان را از بالا مشاهده کرده بودند نتوانستند این نقاشی و نوشته ها را ببینند.



:: بازدید از این مطلب : 454
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394
.

عشق من . . .

سادگیم را . . .

یکرنگی ام را . . .

به پای حماقتم نگذار . . .

خودم انتخاب کردم که ساده باشم و دیگران را دور نزنم . . .

وگرنه بد بودن و فریب دادن دیگران آسانترین کار دنیاست . . .

بلد بودن نمیخواهد . . .

 

میدانی رفیق . . .

درد تنهایی را به دل نگیر . . .

عقابها هم همیشه تنهایند . . .

این لاشخورها هستند که همیشه جمعشان جمع است . . .

 

عشقه من . . .

بهانه نیاور . . .  رفتنت برای بودن با دیگری بود . . .

نه تقدیر را گردن بزن و نه به دستهای روزگار کاری داشته باش . . .

مسئله دستهای تو بود که در دستهای دیگری  جا خوش کرده بود . . .

بیخیالت میشوم برو . . .

من اگر من باشم اشکی برای کسی که مرا مفت فروخت نمیریزم . . .

 

 

دلـــم واســه تــویـــی تنـــگ شـــده،
کــه هــیـچ وقـت نـمـی تــونــی بـفـهـمــی چــه انــدازه دلتنگم
و چـه اندازه عــاشـقـانـه، بـــه دور از هـوس، صـادقــانه، تــو رو دوستت دارم

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 430
|
امتیاز مطلب : 45
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394
.

روزهای کودکی

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

حسین پناهی

 


:: بازدید از این مطلب : 393
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.

غزل خدا

چه شبی است!

چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

 

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران،

کلمه‌ای از آن سرودهاست.

دکتر شریعتی

آسمان باران خدا شب نوازش
 


:: بازدید از این مطلب : 393
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.

جرأت دوست داشتن

چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده‌ی دوست نداشتن 
و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن 
و مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

 و تراژدی غم‌انگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد 
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرف‌ها همین است وهمه‌ی دردها همین جا است. 
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.» 

دکتر شریعتی

انسان درد روح دوست داشتن شقایق هبوط در کویر
 


:: بازدید از این مطلب : 401
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.
 

 

 

 

حضور هاشمی در دانشگاه باز هم جنجالی شد

 

 

 درگیری محافظین هاشمی با دانشجویان/ شعارها و پلارکاردهای معنادار در اعتراض به حضور هاشمی در دانشگاه + فیلم و تصاویر

 
 

حضور هاشمی رفسنجانی به مناسبت بزرگداشت روز استاد در دانشگاه امیرکبیر با حواشی زیادی همراه بود.

 

به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو»، هاشمی رفسنجانی امروز، به مناسبت بزرگداشت روز استاد با دعوت ریاست دانشگاه امیرکبیر به این دانشگاه آمد.

 

 

این برنامه که قرار بود ساعت 10:30 برگزار شود به علت حواشی ایجاد شده به تاخیر افتاد. دانشجویان که به حضور هاشمی در دانشگاه معترض بودند با تشکیل زنجیره انسانی در محل ورود هاشمی و با در دست داشتن پلاکاردهایی نسبت به سیاسی کاری ریاست دانشگاه در دعوت از سایر شخصیت‌های سیاسی، نقش موثر هاشمی در فتنه 88 و سخنان حاشیه ساز اخیر او اعتراض کردند.

 

 

 

 

دانشجویان همچنین اعلام کردند که جلسات سفارشی و فرمایشی جایگزین برنامه‌های دانشجویی شده است و تهمت زدن به امام جایش در دانشگاه نیست

 

از دیگر حواشی این برنامه این بود که تیم حفاظت هاشمی رفسنجانی به خبرنگارانی که از صبح امروز در سالن آمفی تئاتر مرکزی این دانشگاه مستقر شده‌ بودند اجازه حضور یافتن در میان دانشجویان را ندادند و مانع از حضور خبرنگاران در جمع دانشجویان شدند.

 

 

برگزاری تدابیر شدید امنیتی در دانشگاه و پلمپ تعدادی از کلاس ها و آزمایشگاههای درسی مجاور مکان سخنرانی هاشمی و سعی انتظامات دانشگاه در پراکنده کردن دانشجویان از دیگر حواشی حضور هاشمی در دانشگاه امیرکبیر بود.

 

دعوت هاشمی رفسنجانی از سوی ریاست دانشگاه امیرکبیر در حالی است که در هفته‌های پیش نیز دانشگاه امیرکبیر، شاهد سخنرانی شخصیت های تنش زا چون محمدرضا خاتمی، اصغر فرهاد زاده و علی مطهری بوده است. این در حالی است که ریاست دانشگاه به برنامه های سخنرانی افرادی چون حسین شریعتمداری، بذرپاش (نماینده مجلس) و سعید زیباکلام را به علت تنش زا خواندن برنامه ها مجوز نمی دهد.

 

 

به گفته دانشجویان دعوت از هاشمی و سخنرانان قبلی در راستای یک پازل سیاسی برای آغاز فتنه ای دیگر در دانشگاه هاست که با همکاری ریاست دانشگاه انجام می شود، وگرنه به جای دعوت از هاشمی که نه یک شخصیت دانشگاهی است و نه آشنایی چندانی با  دانشگاههای سراسری دارد، می شود از شخصیتهای دانشگاهی موجه و غیرتنش زا برای بزرگداشت مقام استاد دعوت کرد.

 

اما خروج هاشمی از دانشگاه امیرکبیر نیز بدون حاشیه نبود.

 

جمع کثیری از دانشجویان هنگام خروج وی از دانشگاه با در دست داشتن تصاویر معنا‌دار از مهدی هاشمی که اشاره به مفاسد فرزند جنجالی حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی داشت وی را بدرقه کردند.

 


حضور چند دانشجوی استقبال‌کننده از هاشمی با پلاکاردهای حمایت از سران فتنه و درگیری‌های متعدد این افراد با سایر دانشجویان از حواشی بود که در اتفاقات امروز دانشگاه امیرکبیر به چشم می‌خورد.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 445
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.

ای دوست کجایی؟

من با همه‌ی درد جهان ساختم اما 
با درد تو هر ثانیه در حال نبردم 
تو دور شدی از من و با این همه یک عمر 
من غیر تو حتا به کسی فکر نکردم 

من خسته تن از این همه تاوان جدایی 
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی 
من صبر نکردم که به این روز بیفتم 
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی 
ای دوست کجایی؟ 

انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم 
از عشق شده باور من درد کشیدن 
گیرم همه آینده‌ی من پاک شد از تو 
با خاطره‌های تو چه باید بکنم من 

من خسته‌ام از این همه تاوان جدایی 
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی 
من صبر نکردم که به این روز بیفتم 
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی 
ای دوست کجایی؟ 

 

احسان خواجه امیری جدایی خاطره درد دوری عشق
 


:: بازدید از این مطلب : 418
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.

شب آخر

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود 

اردلان سرفراز

 

تنهایی داریوش سکوت شب نگاه
 


:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
.
 
غم انگیز ترین داستان جهان
با خودش وعد کرده که امشب به او بگوید. نمی شود که تا آخر عمر همینطوری نگفته بماند. فکر که می کند یادش می آید از اولین باری که تصمیم گرفته بود بهش بگوید، دو سال می گذرد. هر بار که خواسته بود بگوید چیزی جلویش را گرفته بود. خنده دار بود، خیلی خنده دار، آنقدر خنده دار که همیشه اعصابش به خاطر این قضیه خورد بود. یادش می آمد که حاج آقا درست گفته بود، با این که شب عقد حالش چندان خوب نبود و هنوز در حال و هوای عشق قدیمی اش بال می زد و باورش نمی شد که دیگر شاید هیچ وقت او را نبیند، و فکر می کرد همه چیز یک شوخی است و بس، اما جمله هایی را که حاج آقا گفته بود فراموش نکرده بود! یاد حرف تنها معلم  روستا افتاده بود: «در این جاهایی که شما زندگی می کنید هیچ چیز پیش بینی نمی شود، باید زور زد، خیلی باید زور زد؛ ولی خب نتیجه همیشه آن چیزی می شود که دیگران می خواهند. آن چیزی که پدر دستور می دهد و یا مادر میانه های شب به گوش پدر خوانده است و با اینکه پدر احساس کرده است خواسته اش چندان به جا نیست؛ ولی خب، به خاطر راضی کردن آن شب مادر هم که شده مجبور شده قبولش کند.»

 

قسم خورده بود که مادرش را هیچ وقت نبخشد. آمدن به خانه ی کسی که تا شب عقد هیچ وقت او را ندیده و حتی اسمش را نمی دانست و نمی خواست بداند، ظالمانه تر از آن بود که جایی برای بخشش داشته باشد. در این دو سالی که روستای خودشان را ترک کرده بود فقط یک بار به خانه ی پدرش رفته بود، آن هم به اجبار شوهرش که می گفت به پدرش خیلی ارادت دارد و نمی خواهد پشت سرش حرف بزنند و یا فکر کنند غیرت یک شب دور شدن از زنش را ندارد. شوهرش گفته بود:«خوب نیست بهش بگن مرده ی زنشه." شوهرش واقعا کشته مرده اش بود. خیلی دوستش داشت. هیچ وقت اجازه نمی داد زیاد خودش را خسته کند. خودش هم از زندگی اش راضی بود. یعنی مجبور بود که راضی باشد. از همان اول برایش خط و نشان کشیده بودند؛ «تا شوهرت حرف نزده، حرف نمی زنی، هر وقت ازت خواست باید حاضر باشی، مرد را با همین چیزها باید نگه داشت، باید زود بچه بیاری، بچه قفل اطمینان زندگیه، به مردا که نمی شه اعتماد کرد، خدا می دونه چی تو فکرشون می گذره.» به هر صورت راست شکمش را گرفته بود و آمده بود تا اینجا، تا جایی که می دانست دیگر همه ی پل های پشت سرش را ویران کرده است. با وفاداری اش، با احترامش و با حس دوست داشتنی که در شوهرش ایجاد شده بود. یواش یواش می توانست دوستش داشته باشه. راه دیگری هم نبود، بچه اشون یک ساله بود. همون شب های اول، رو حساب این حرف که به مردها نمی شود اعتماد کرد، کار را یکسره کرده بود. بچه قشنگ بود. چشمهایش به مادرش رفته بود. لب و گونه هایش هم همینطور. شوهرش گفته بود:«اگه به تو بره که مطمئنم برامون دردسر درست می کنه. منو ببین از کجا اومدم روستاتون تو رو پیدات کردم!" و او همیشه خواسته بود بگوید؛ ولی تو که منو ندیده بودی؛ دلش نیامده بود بگوید، ترسیده بود یک وقت دلش بشکند.

چه زود شب شده بود. شب های جمعه همیشه زود می آید. جلوی آینه ایستاده است و موهای بلندش را شانه می کند. یک شانه ی استخوانی دسته دار که شوهرش از شهر برایش آورده است. به آینه خیره شده و جمله هایی را که امشب قرار ات به شوهرش بگوید با خود مرور می کند. رایحه ی صابون شهری در اطاق پیچیده است. همان صابونی که شوهرش بویش را خیلی دوست دارد. بدنش را چند بار صابون زده است و قبل از حمام همه ی کارهایش را تمام کرده تا مبادا عرق بکند و بوی صابون از بین برود. موهایش را با دست چپش از پشت می گیرد و با دست راستش دستی به گردنش می کشد. انحنای گردنش را طی می کند و وقتی انگشت سبابه اش به انگشتان دیگرش می رسد سرش را پایین می گیرد و نگاهی به انگشتانش می اندازد. رطوبتی را که روی انگشتانش مانده به آستین بالاپوشش می مالد و بعد بی آنکه چشم از تصویرش در آینه بردارد از بالای گردن دستش را به زیر پالا پوشش می برد و باز هم دستش را که بیرون می آورد نگاهی به انگشتانش می اندازد. قطره های ریز عرق بعد از حمام را احساس می کند که روی پشتش به پایین می غلتند و کمی بعد پخش می شوند و پوستش را نوازش می کنند. با یک جوارب بلند زنانه موهایش را می بندد و روسری اش را سرش می اندازد. بدون روسری قشنگ تر است. یک بار دیگر روسری را بر می دارد و باز هم به تصویرش در آینه خیره می ماند که صدای باز شدن در را می شنود. شوهرش است. او را جلوی آینه می بیند، بی آنکه سلام کند جلو می آید، روسری را از دستش می گیرد و با اکراه می پرسد:«امشب چه قشنگ شدی!» و خودش را به او می چسپاند. موهایش را از جلوی صورتش پس می زند، دست هایش بوی طویله و خاک می دهند، بوی آهن زنگ زده، بوی پشم گوسفند. سرش را به سینه ی مرد می چسباند، سینه اش بوی عرق می دهد، همان بوی همیشگی، همان بوی شب دوم. همان بویی که فقط شب اول سراغش نیامده بود. آمیخته ی بوی عرق مرد و نرینگی، پشم گوسفند و خاک و آهن زنگ زده. شوهرش او را کاملا در آغوش کشیده است، طوری که نمی تواند حرکت کند. روی زمین دراز کشیده اند و مرد نفس نفس می زند.  همه چیز فقط چند دقیقه طول کشیده است و او هنوز همان حالت اول را دارد. فقط به جمله هایش فکر می کند که هر چند ثانیه یک بار تغییر می کنند. مرد کنار او دراز کشیده و به سقف خیره شده است. هنوز تصمیمش قطعی است. سرش را به گوش مرد نزدیک می کند و با لحنی رئوف و مهربان، آرام زیر گوشش زمزمه می کند:«جلال، من اسمم کلثومه، معصومه نیست.»

 

پ.ن: تو تقسیم نشدنی هستی! مگر می شود تو را با کسی تقسیم کرد٬ مگر می شود؟!



:: بازدید از این مطلب : 425
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ن : loverose
ت : شنبه 12 اردیبهشت 1394
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران