.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

زهير بن قيس مى‏گويد: در حمام با عبداللَّه بن زبير ملاقات كردم. در ناحيه سرش، جاى گودى ضربتى را ديديم كه اگر شيشه روغن را در ميان آن مى‏نهادم، در آن قرار مى‏گفت: او به من گفت: آيا مى‏دانى اين ضربت را چه كسى به من زد؟

گفتم:نه

گفت: پسر عمويت مالك اشتر، اين ضربت را ( در جنگ جمل) بر من وارد ساخت.

 

پاسخ كوبنده مالك به اعتراض عايشه!

 

روايت شده: پس از پايان جنگ، عمار ياسر و مالك اشتر به دستور حضرت على (عليه السلام) نزد عايشه آمدند تا او را روانه مدينه كنند، عايشه به عمار گفت: همراه تو كيست؟

عمار جواب داد: مالك اشتر است

عايشه گفت: اى مالك! آيا تو خواهر زاده‏ام عبداللَّه را بر زمين زدى؟

مالك جواب داد آرى، اگر گرسنگى سه روز من نبود، امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را از دست او را راحت مى‏كردم.

عايشه گفت: ريختن خون مسلمان جايز نيست؛ مگر در يكى از سه مورد:

1- كفر بعد از ايمان 2- زناى محصنه ( زناى كسى كه همسر دارد) 3- قتل بدون مجوز. تو به خاطر كداميك از اين سه مورد، مى‏خواستى او را بكشى؟

مالك جواب داد: من به خاطر بعضى از اين سه مورد (كفر بعد از ايمان و قتل) با او جنگيدم. سوگند به خدا قبل از اين واقعه، شمشيرم در او كارگر نشد و به من خيانت، با اين شمشير همدم نشوم!

مالك اشتر اين ماجرا پر حادثه را با اشعار ناب خود چنين تبيين مى‏كند:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اعاتش لولا كنت طاويا   ثلاثا لا لغيت ابن اختك هالكا!
غذاه ينادى و الرجال تحوزه   باضعف صوت: اقتلونى و مالكا
فنجاه منى شبعه و شبابه   وانى شيخ لم اكن متماسكا
وقالت على اى الخصال صدعته   بقتل اتى ام رده لا ابالكا
ام المحصن الزانى الذى حل قتله   فقلت لها لابد من بعض ذالكا

 

اى عايشه، اگر گرسنگى سه روز من نبود، پسر خواهرت را را هلاك شده مى‏يافتى.

آن روز صبح كه مردها او را احاطه كرده بودند، با صداى ناتوان فرياد مى‏زند: من و مالك را با هم بكشيد.

سيرى و جوانى او، او را از دست من نجات داد، با توجه به اين كه من در سنى از پيرى او هستم كه ( بر اثر پيرى) نمى‏توانم خود را نگهدارم.

عايشه گفت اى پدر مرده! به خاطر كدام گناه، او عبداللَّه را بر زمين افكندى، آيا او كسى را كشته بود، يا مرتد شده بود؟

يا زناى محصنه انجام داده بود؟ تا كشتن او روا باشد.در پاسخ او گفتم: به خاطر بعضى از اين امور (ارتداد و كفر بعد از ايمان) با او جنگيدم.(63)

 

محاصره حران، و نبرد پياپى مالك در موصل‏

 

پس از پايان جنگ جمل، مالك اشتر همراه امير مومنان على (عليه السلام) چند روز در بصره ماندند و سپس با هم به كوفه آمدند، در آنجا حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به سوى شهرهايى كه از جانب حكومت معاويه، آسيب‏پذير بود، فرستاد تا از نزديك در مورد كنترل و نگهبانى آنها، نظارت كند؛ مانند: موصل، نصيبين، دارا، سنجار، هيت عانات و قسمتهايى از جزيره و...

قبلا معاويه شهرهاى: رقه رها و قرقيسا را تصرف كرده بود و ضحاك بن قيس فهرى را فرمانرواى آن شهرها نموده بود.

هنگامى كه ضحاك از حركت مالك اشتر با سپاهش، باخبر شد، شديدا ترسيد، براى مردم رقه( كه اكثر مردم آن طرفدار عثمان بودند) پيام داد و از آنها كمك خواست.

آنها سپاه مجهزى به فرماندهى سماك به سوى مرج مرينا،(كه بين حران و رقه قرار داشت ) حركت كردند، و در آنجا آماده مقابله با سپاه مالك اشتر شدند. طولى نكشيد كه سپاه مالك اشتر فرا رسيد، و در همانجا جنگ شديدى در گرفت. هنگامى كه شب شد، ضحاك ( كه توان مقابله نداشت )، از تاريكى شب استفاده كرده و همراه سپاهش به شهر حران گريخت و در آنجا در ميان قلعه حران متحصن شدند.

صبح آن شب، وقتى كه مالك اشتر چنين يافت، با سپاه خود، سپاه ضحاك را تعقيب نمود تا به شهر حران رسيد و آن شهر را در محاصره را تنگ‏تر نمود، تا بر دشمن پيروز گرديد.

معاويه از ماجرا آگاه شد و سپاه عظيمى را به فرماندهى عبدالرحمن بن خالد براى پشتيبانى از ضحاك فرستاد.

مالك اشتر از آنجا حركت كرد، و از دو شهر رقهو قرقيسا، كمك خواست، آنها كمك نكردند. سرانجام با سپاه خود، به شهر موصل وارد گرديد، و در آنجا مدتى با سپاه ضحاك به جنگ پرداخت ، و ضربات سنگينى بر سپاه ضحاك، وارد ساخت. (64)

 

نمودارى از جنگ صفين‏

 

كارشكنى و استبدادطلبى معاويه در برابر امير مومنان على (عليه السلام) و تجاوز او در شهرها، موجب شد كه امير مومنان (عليه السلام) تصميم گرفت كه مردم را بر ضد معاويه بسيج كند. به دنبال اين تصميم، ماجراى جنگ طولانى صفين رخ داد كه از پنجم شوال سال 36 آغاز شد، در اين جنگ خونين و پيامدهايش كه حدود 18 ماه كشيد، صدوده هزار كشته شدند، كه بيست هزار نفر آن از سپاه على (عليه السلام) بودند. بعضى، تعداد، كشته‏ها را تا سيصد هزار نفر نوشته‏اند.(65)

مالك اشتر در اين جنگ يگانه سردار شجاع، و قهرمان قهرمانان سپاه امير (عليه السلام) بود. حضرت على (عليه السلام) كه در پشت، پرده، عظمت و وسعت ويرانى‏هاى اين جنگ را مى‏ديد ، نامه‏هاى فراوانى براى معاويه نوشت.(66) تا بلكه آتش جنگ را خاموش كند؛ ولى معاويه به لجاجت خود ادامه داد و حاضر نشد تحت لواى على (عليه السلام) در آيد، او در ديار شام دو از خلافت مى‏زند و به تجاوزات خود ادامه مى‏داد، و به عنوان مطالبه خود عثمان، مردم را تحريك مى‏كرد، و على (عليه السلام) را قاتل عثمان ، معرفى مى‏نمود.(67)

 

مالك اشتر خروس بلند آواز و بزرگ منقار!

 

معاويه در يكى از نامه‏هايش با كمال خون گستاخى براى على (عليه السلام) چنين نوشت:

... سوگند به خدا! تيرى به سوى تو پرتاب كنم كه نه آب آن را بنشاند و نه باد آن را دفع كند. وقتى به هدف برسد، آن را سوراخ و شعله ور سازد، فريب سپاه خود را نخور و براى نبرد آماده باش...

امير مومنان (عليه السلام) پاسخ نامه معاويه را داد. و در آغاز آن نوشت:

اين نامه از على برادر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و پسر عمو و وصى و غسل دهند و كفن كننده؛ او ، و اداء كننده دين او و شوهر دختر و پدر فرزندان (حسن و حسين) او به معاويه ابى سفيان اما بعد: من آن شخصم كه خويشان تو را در روز بدر به خاك هلاكت افكندم ، و عمو و دايى و جد تو را كشتم ، همان شمشير ، هم اكنون در دست من است و آن شمشير با قوت قلب و نيروى بدن و يارى خداوند همان گونه است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به من داده است، نيكو بينديش، شيطان بر تو چيره شده و به زودى به كيفر اعمالت خواهى رسيد...

آنگاه امام ، يكى از ياران شجاع خود به نام طرماح بن عدى را به حضور طلبيد و نامه را به او داد و او را روانه شام كرد.

طرماح شخصى بود توانمند، بلند بالا و سخنور و پر صلابت بود، هنگامى كه وارد شام شد و كنار قصر معاويه رسيد، و خواست از در وارد گردد، دربان از او پرسيد: از كجا مى‏آيى و كه را مى‏خواهى؟! او در جواب گفت: نخست اصحاب امير و سپس خود امير را...

سرانجام او را نزد معاويه بردند. معاويه نامه على (عليه السلام) را از او گرفت و خواند و به كاتب خود گفت: پاسخ نامه را چنين بنويس: ... لشگرى از شام به سوى تو بفرستم كه اول آن به كوفه برسد و هنوز دنباله آن از ساحل درياى شام قطع نشود. سپاه بيكرانى كه اگر با هزار شتر، ارزان باشد، به مقدار هر ارزانى هزار جنگجو بفرستم...

طرماح، ديگر نتوانست اين سخنان درشت و اشتلم‏هاى معاويه را تحمل كند، به معاويه رو كرد و گفت:

آيا مرغابى را از آب مى‏ترسانى

 

 

 

 

 

فدع اوعيد فما و عيدك ضائرى   اطنين اجنحه الذباب يضير

 

از تهديدات خود دست بردار اين درشتگويى‏هاى تو ضررى به من نمى‏رساند آيا صداى پرهاى پشه‏ها ضرر مى‏رسانند؟!

آنگاه طرماح به ياد مالك اشتر افتاد و به معاويه گفت:

واللَّه لاميرالمومنين على بن ابيطالب لديكا على الصوت، عظيم المنقار، يلتقطه الجيش بخيشومه و يصرفه الى قانصته و يحطه حوصلته

سوگند به خدا بر امير مومنان على (عليه السلام) خروس بلند آواز و بزرگ منقارى است كه لشگر تو را با بينى( با منقارش) بر مى‏چيند، و به سنگدان خود رد مى‏كند و از آنجا در چينه دان خود جارى مى‏دهد.

معاويه گفت: سوگند به خدا راست مى‏گويى! آن خروس، مالك اشتر است.

طرماح جواب نامه را از معاويه گرفت و به سوى كوفه بازگشت.

معاويه به اصحاب خود رو كرد و گفت: اگر من همه اموالم را به شما بدهم، تا يك دهم كارى را كه اين مرد (طرماح) براى امام (عليه السلام) انجام داد، انجام دهيد، توان آن را نداريد.

عمو و عاص گفت: اگر تو همانند على (عليه السلام) در پيشگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مقام داشتى، ما زيادتر از آن مرد به تو خدمت مى‏كرديم.

معاويه كه اين سخن بسيار ناراحت شده بود ، به عمر و عاص گفت:خدا دهانت را بشكند! سوگند به خدا اين سخن تو، براى من سخت‏تر از سخنان آن اعرابى است.(68)

 

چند نمونه از تلاشهاى مالك در جنگ صفين‏

 

در اينجا از صدها نمونه ايثار، شجاعت، معرفت، سخنرانى و سياست مالك اشتر در جنگ صفين و دنباله آن به دوازده نمونه زير توجه كنيد:

 

1- اطاعت مردم رقه از ترس مالك‏

 

سپاهيان حضرت على (عليه السلام) در ركاب آن حضرت، براى سركوبى سپاه معاويه به سوى جبهه صفين حركت كردند، آنها از راه مدائن و انبار به حركت خود ادامه دادند تا به آبادى رقه كه شهركى در كنار رود فرات بود رسيدند.

اگر در آنجا پلى روى فرات مى‏بود، فاصله مسير راه به سوى صفين ، براى سپاه على (عليه السلام) نزديك مى‏گرديد.

حضرت على (عليه السلام) از مردم رقه خواست تا كشتيهاى خود را به هم پيوست دهند و با آن كشتيها، پلى روى رود فرات درست كنند؛ ولى مردم رقه از فرمان على (عليه السلام) اطاعت ننمودند، مالك اشتر به ميان آنها رفت و سوگند و ياد كرد كه اگر كشتيهاى خود را براى ايجاد پل نياوريد، با شمشير به شما حمله مى‏كنم، و اموالتان را محاصره مى‏كنم، و اموالتان را مصادره مى‏نمايم.

مردم رقه بين خود به گفتگو نشستند و گفتند: اگر مالك اشتر سوگند ياد كند، هرگز تخلف نمى‏نمايد، از اين رو از دستور على (عليه السلام) اطاعت نموده و با كشتيهاى خود پلى درست نمودند و سپاه على (عليه السلام) را از روى آن پل گذشت.(69)

 

2- سيماى مالك اشتر، در نامه على (عليه السلام)

 

پس از عبور سپاه على (عليه السلام) از روى پل رقه ، على (عليه السلام) دوازده هزار نفر از آنها را در دو سپاه به فرماندهى زيادبن‏نضر و شريح بن هانى جلوتر به پيش فرستاد، آنها حركت كردند و در سرزمين سورالروم با سپاه انبوه معاويه روبرو شدند، زياد و شريح،ابولاعور اسملى.

فرمانده سپاه معاويه را به طرف معاويه فراخواند فراخواند، آنها نيز اين پيشنهاد را در كردند.

زياد و شريح، تمام ماجرا را در ضمن نامه‏اى براى على (عليه السلام) نوشتند، نامه به دست على (عليه السلام) رسيد، حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به حضور طلبيد و به او چنين فرمود:

زياد و شريح براى من نامه نوشته‏اند كه در سورالرام در برابر سپاه دشمن قرار گرفته‏اند و كمك مى‏خواهند، تو را به سوى آنها مى‏فرستم، و تو را فرمانده كل قوا بر همه آنها قرار دادم.زياد بن نضر را فرمانده جانب راست لشگر، و شريح را فرمانده جانب چپ لشگرت قرار بده، و خود در قلب لشگر جاى بگير، و حتما آغاز به جنگ نكن، حجت و عذا را بر دشمن تمام كن ، وقتى ناچار شدى، به دشمن حمله كن، به دشمن نزديك مباش كه آتش جنگ شعله ور شود، و چندان دو مباش كه گمان كنند، ترسيدى ، تا من به سوى شما بيايم.(70)

سپس حضرت على (عليه السلام) نامه‏اى براى شريح و زياد نوشت، كه در آن نامه چنين آمده بود:

مالك اشتر را بر شما دو نفر و به آنان كه تحت فرمان شما هستند، امير ساختم، گوش به فرمانش دهيد و مطيع او باشيد.

و اجعلاه درعا و مجنا فانه ممن لا يحاف و هنه ولا سقطه و لا بطوه عما الاسراع اليه احزام، و لا اسراعه الى ما البطوعنه امثل

مالك اشتر را زره و سپر خود قرار دهيد؛ زيرا ترس سستى و لغزش در او نيست ، در موردى كه سرعت لازم است، كندى نكنيد و در آنجا كه كندى بهتر است ، شتاب ننمايد.

(71)

مالك اشتر با سه هزار نفر از سپاه، حركت كرد، نامه به دست زياد و شريح رسيد، آنها از مالك اشتر، اطاعت كردند و همه در تحت فرمان او در آمدند، درگيريهاى پراكنده و جزيى بين سپاه عراق با سپاه شام رخ داد مالك اشتر چندين بار براى ابو لاعور اسملى فرمانده دشمن پيام فرستاد، تا براى مبارزه به ميدان آيد، ابو لاعور پس از مدتى سكوت، از مالك اشتر به خاطر شركت در قتل عثمان، انتقاد كرد، و در پايان گفت: نيازى نيست كه من به ميدان مالك اشتر بيايم.(72)

مالك اشتر گفت: ابو الاعور بر جان خود ترسيد و معلوم شد كه آن همه نعره‏ها و فريادها كه مى‏كشيد، چيزى جز گزاف نبود.

سپس آن روز تا غروب، بين دو سپاه جنگ سختى در گرفت، سرانجام سپاه عقب نشينى كرد، هنگامى كه ابولاعور نزد معاويه آمد، معاويه چگونگى سپاه على (عليه السلام) را از او پرسيد، او در پاسخ: اين جماعت (سپاه‏على) شيران صفدرند، آنها را كوچك نگير جنگ با آنها خيلى بايد وسيعتر و سازمان يافته‏تر، صورت گيرد.(73)

 

3- نقش فرماندهى مالك: در تصرف شريعه آب‏

 

هنگامى كه سپاه حضرت على (عليه السلام) به سرزمين صفين رسيدند، در يافتند كه سپاه معاويه به فرماندهى ابوالاعور اسملى، شريعه فرات را در تصرف گرفته‏اند.

معاويه اعلام كرد: سوگند به خدا! اين نخستين پيروزى است . خداوند مرا و ابوسفيان (پدرم را) را از آب ننوشاند، اگر بگذارم سپاه عراق از اين آب بنوشند تا آن هنگام كه همه سپاه عراق در اينجا تشنه بميرند.(74)

تشنگى بر سپاه على (عليه السلام) چيره شد. امام على (عليه السلام) خطبه غرا و پرشورى خواند، و به سپاه خود براى گرفتن آب، فرمان حمله داد، در فرازى از اين خطبه چنين آمده:

رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياه فى موتكم قاهرين

شمشيرها را از خون (آن جباران سنگدل) سيراب سازيد؛ تا از آب سيراب شويد. مرگ در زندگى توام با شكست شما است، و زندگى در مرگ پيروزمندانه است.(75)

فرماندهان بزرگ سپاه على (عليه السلام) يعنى؛ مالك اشتر،. اشعث بن قيس، كدام با چهر هزار نفر ، همدست شدند و با صف آرايى و آماده باش، حمله سراسرى كردند. در اين حمله، شجاعان، تراز اول سپاه شام مانند: صالح بن فيروز، مالك بن ادهم، رياح بن عتيك، اجلح بن منصور، ابراهيم بن وضاح، زامل بن عبيد و محمد بن روضه به دست مالك اشتر كشته شدند.

صعصمه بن صوحان مى‏گويد: مالك اشتر به پيش آمد و با شمشير بران خود همه سپاه شام را كوبيد تا خود را به آب رسانيد و شريعه آب را در تصرف خود قرار داد.(76)

از گفتنى‏ها اينكه: مالك اشتر، يكى از بستگان خود به نام حارث بن همام نخعى را به حضور طلبيد و پرچم خود را به دست او داد و با او گفت: اى حارث! اگر نمى‏دانستم كه تو در برابر مرگ، مقاومت و استقامت مى‏كنى، پرچم را از تو مى‏گرفتم، و اين افتخار را به تو نمى‏دادم؟

حارث گفت: اى مالك! تو را با پيروزى خود شاد خواهم كرد، يا با كام مرگ مى‏روم.

مالك سر حارث را بوسيد و گفت: سر اين مرد، امروز چيزى جز خير و پيروزى به دنبال نخواهد آورد.

سپس مالك اشتر، خطاب به سپاه خود فرياد زد:

جانم به فداى شما! محكم و استوار ، با كمال شدت و صلابت به پيش رويد، و با نيزه‏ها و شمشيرها، دشمن را سركوب كنيد، اگر شمشيرها خطا كردند، با چنگ و دندان، دشمن را تار و مار كنيد.... آنگاه خودش چون شير غران حمله كرد تو ياران او نيز حمله كردند... (77)

هنگامى كه شريعه فرات در اختيار سپاه حضرت على (عليه السلام) قرار گرفت، اصحاب على (عليه السلام) به آن حضرت عرض كردند: آب را بر سپاه شام ممنوع كن، همان گونه كه آنها ممنوع كردند.

امام على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: نه هرگز، من كار جاهلان را انجام ندهم . آنان را به هدايت قرآن فرا مى‏خوانم. اگر پاسخ مثبت دادند، كه چه بهتر وگرنه، برندگى شمشير به خواست خدا، مار را كفايت مى‏كند.(78)

فرماندهى مالك اشتر، در اين پيروزى فراگير و بزرگ ، يكى از افتخارات بزرگ زندگى بالنده مالك اشتر است، كه مدال آن در تاريخ اسلام، همواره مى‏درخشد.

 

4- فرازهايى از خطبه‏هاى مالك اشتر در صفين‏

 

مالك اشتر در يكى از روزهاى جنگ صفين ، در حالى كه سوار بر اسب ادهم بود، در سرزمين قناصرين براى سپاه خود ، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت:

...معنا ابن اعم نبينا و سيف من سيوف اللَّه، على بن ابيطالب، صلى مع رسول اللَّه لم يسبقه الى الصلاه ذكر حتى كان شيخا، لم تكن له صبوه ولا نبوه ولا هفوه ولا سقطه فقيه فى دين اللَّه تعالى، عالم بحدوداللَّه ذوى راى اصيل، و صبر جميل و عفاف قديم

اى مردم! پسر عموى پيامبرمان، شمشيرى از شمشيرهاى خدا؛ على پسر ابو طالب (عليه السلام) با ما است، او نخستين مردى كه با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) نماز خواند و هيچ مردى در نماز با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) از او پيشى نگرفت، تا اين كه بزرگ سال شد، در تمام عمر او بى تجربگى جوانى، كندى در كارها ، شتابزدگى و لغزش، و جود ندارد. او فقيه در؛ دين خداوند متعال ، و آگاه به حدود الهى و داراى راى ثابت و صبر نيكو و خويشتن دارى سابق دار است.

سپس روى به جمعيت كرد و گفت: تقوا پيشه كنيد!

تيز هوش و پر تلاش باشيد و بدانيد كه شما بر حق هستيد،

و سپاه دشمن بر باطل است. همانا شما با معاويه مى‏جنگيد و همراه شما حدود صد هزار نفر از جنگجويان بدر مى‏باشند. غير از آنان كه اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) هستند.(79)، بيشتر پرچمهاى شما همان پرچمهاى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) در جبهه‏ها است؛ ولى همراه معاويه، پرچمهاى مشركان عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) وجود دارد.

فما يشك فى قتال هولاء الا ميت القلب...

در حقانيت جنگ با سپاه معاويه جز آن كسى كه قلب مرده دارد كسى شك نمى‏كند. شما در دو راه نيك قرار داريد: يا پيروزى؛ يا شهادت. خداوند ما و شما را از لغزشها حفظ كند، همانند حفظى كه در مورد افراد با تقوا و مطيع مى‏نمايد، و در اطاعت و تقوايش را به ما و شما الهام فرمايد. از درگاه خدا براى خودم و براى شما، طلب آمرزش مى‏كنم. (80)

او در فرازى از سخنان خود خطاب به مردم عراق چنين گفت:

شدوا فداء لكم عمى و خالى‏ء شده ترضون بهااللَّه و تعزون بها الدين، اذا انا حملت فاحملوا

عمو و داييم به فداى شما! آنچنان استوار و پا برجا باشيد كه خداوند را با استوارى خود، خشنود سازيد.

و دين را با ثابت قدمى خود عزت بدهيد، هرگاه ، من حمله كردم، شما نيز حمله كنيد.(81)

امام باقر (عليه السلام) حوادث جنگ صفين را بيان مى‏كرد و در حالى كه اشك مى‏ريخت، فرمود يك بار مالك اشتر كه سوار بر اسب به طرف سپاه عراق آمد. كلاه آهنين خود بر كوهه زين اسبش نهاد و خطاب به مردم چنين گفت:

اى گروه مومنان! صبر و مقاومت كنيد. تنور جنگ شعله ور شده و خورشيد از پشت پرده‏ها باز گشته، و درگيرى جنگ، بسيار سخت گشته و جنگجويان با هم گلاويز شده‏اند.

در اين هنگام مردى پرسيد: اين مرد كيست؟! اگر داراى نيت و اراده است؟

رفيق آن مرد به او گفت: مادرت به عذايت بنشيند!

چه نيتى بالاتر و بزرگتر از نيت اين مرد. او را مى‏نگرى كه در ميان خون شناور شده و در عين حال، جنگ در اين گرماى سوزان كه نفسها به حلقومها رسيده، او نه تنها خسته نكرده؛ بلكه نشاط و طراوت بخشيده است. او آنچنان سخن مى‏گويد، كه شنيدى، خدايا ما را بعد از او (مالك اشتر) باقى نگذار.(82)

و در فرازى از خطبه ديگر، خطاب به سپاه عراق گفت:

سپاه شام با شما نمى‏جنگند، مگر براى آنكه دين شما را نابود كنند، آنها مى‏خواهند سنت دين را بميرانند و بدعتها را زنده كنند، و شما را به گمراهى‏هاى عصر جاهليت باز گردانند، اى بندگان خدا! با خون پاك خود، در راه دينتان، ارواح خود را پاك و شاداب سازيد، پاداش در نزد خدا است، و بهشت در پيشگاه او است اى مردم، بدانيد كه فرار از جبهه جنگ، موجب ذلت و بيچارگى، و خوارى زنده و مرده و ننگ دنيا و آخرت است....(83)

 

5- خطبه مرد ناشناس و حمله او

 

روايت شده: مرد ناشناسى از سپاه عراق، سوار بر اسب و غرق در اسلحه به ميدان تاخت. در دستش نيزه بود و غير از چشمانش ديده نمى‏شد. او به سپاه عراق تشر مى‏زد و مى‏گفت: خدا شما را رحمت كند، صفهاى خود را منظم كنيد . هنگامى كه صفها منظم شدند و پرچمها برافراشته گشت، آن مرد به آنها رو كرد و پس از حمد و ثناى الهى، چنين گفت:

الحمدللَّه الذى جعل فيها ابن عم نبيه، اقدمهم هجره، واولهم اسلاما، سيف من سيوف اللَّه صبه اللَّه على اعدائه، فانظروا اذا حمى الوطيس، وثار القتام، وتكسرالمران، وجالب الخيل بالابطال، فلا اسمع الا غمغمه او همهمه فاتبعونى وكونوا فى اثرى:

حمد و سپاس، خداوندى را كه پسر عموى پيامبرش در ميان ما است. او كه در هجرت و پذيرش اسلام از همه پيشگامتر است. شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه خداوند آن را بر دشمنانش فرود آورده است.

توجه كنيد آن هنگام كه تنور جنگ داغ شد، و گرد و غبار ميدان جنگ برخاست، و نيزه‏ها شكسته شد، و مركبها با يكه سواران شجاع به جولان افتادند، و چيزى جز فريادهاى قهرمانان و همهمه‏ها را نشنيدم، از من پيروى كنيد و به دنبال من حركت نماييد.

آن مرد ناشناس پس از اين سخن، به دشمن حمله كرد و آنقدر با نيزه‏اش با آنها جنگيد كه نيزه‏اش شكست. سپس بازگشت. ناگاه مردم ديدند كه مرد ناشناس، مالك اشتر است.(84)

 

6 - شكست قسمتى از سپاه، و بازسازى فورى آن توسط مالك‏

 

در يكى از روزهاى جنگ، جانب راست سپاه امير مومنان على (عليه السلام)، توسط دشمن، درهم شكست و جمعى گريختند. حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را طلبيد، و با او در مورد بازسازى جانب راست سپاه، سخن گفت:

مالك اشتر بى درنگ به سوى فراريان و شكست خوردگان رفت و با سخنرانى آتشين و پرمحتواى خود، آنچنان آنها را آماده و بازسازى كرد هماندم به دشمن حمله كردند. حدود 800 نفر از دودمان مذحج، به مالك پيوستند، و با شهادت‏طلبى عجيبى به دشمن يورش بردند و صفوف دشمن را درهم شكستند، و در اين نبرد شديد، صدوهشتاد شهيد دادند.(85)

مالك اشتر خود را به جانب راست سپاه رسانيد، در آنجا با قهرمانان سپاه، به طور گروهى به دشمن حمله كردند، و همچنان راه را مى‏گشودند و به پيش مى‏رفتند.

در اين بين زياد بن نصر (يكى از شجاعان لشكر على (عليه السلام)) به پيش آمد و پرچم را به دست گرفت و همچنان با حمله‏هاى قهرمانانه به پيش مى‏رفت، تا بر اثر ضربات دشمن به زمين افتاد. مالك اشتر گفت: سوگند به خدا صبر جميل و كار بزرگ همين است،

سپس يزيدبن قيس ( يكى ديگر از از شجاعان لشگر على (عليه السلام) با حملات شديد خود را گشود و پرچم افتاده زيادبن نضر را به دست گرفت و برافراشت، و آنقدر جنگيد تا به زمين افتاد.

مالك اشتر گفت: سوگند به خدا! صبر و جميل و كار بزرگ همين است.

به اين ترتيب مالك در درون درگيرى، افراد سپاه خود را تحريص و تشويق مى‏كرد و از عقب نشينى و شكست، باز مى‏داشت، و با ظرف آبى كه در دست داشت، سپاه خود را مى‏زد و به هيجان در مى‏آورد و مى‏گفت:

الغمرات ثم ينجلينا.

پس از سختيها و رنجها، آسايش و پيروزى خواهد بود.

حارث بن جمهان كه از سپاهيان على (عليه السلام) بود، پس از فرار، خود را به جانب راست لشگر على (عليه السلام) رسانيد . ناگاه مالك اشتر كه بر اثر پوشش اسلحه ديده نمى‏شد،او را ديد و به او گفت: اى پسر جمهان! آيا مثل تو در چنين روزى از اين مكان ، تخلف مى‏كند؟!

حارث وقتى كه خوب به گوينده نگاه كرد، دريافت كه او مالك اشتر است، هماندم به مالك عرض كرد:

سوگند به خدا از تو جدا نگردم تا مرگ به سراغم آيد. (86)

 

7- خنثى شدن طرح معاويه در مورد فرماندهان لشگر على (عليه السلام)

 

در يكى از روزهاى جنگ، معاويه سران سپاه خود را احضار كرد: آنها عبارت بودند از:

1- سعيد بن قيس.

2- بسربن ارطاه.

3- عبداللَّه بن عمر.

4- عبدالرحمن بن خالد.

او به آنها گفت: وجود برجستگانى از سپاه على (عليه السلام) مرا بسيار غمگين نموده كه آنها عبارتند از:

1- سعيد بن قيس.

2- مالك اشتر.

3- هاشم مرقال.

4- عدى بن حاتم.

5- قيس بن سعد.

شما مى‏دانيد كه جنگ طول كشيد. اكنون نظر من اين است كه هر يك از ما پنج نفر، عهد دار كشتن يكى از آن سران سپاه على (عليه السلام) گرديم: انتخاب هر يك از شما براى قتل هر يك از آنها با من باشد.

حاضران گفتند: به انتخاب شما راضى شديم.

معاويه گفت: من فردا به جنگ سعيدبن قيس مى‏روم، و تو اى عمر و عاص به جنگ هاشم مرقال برو، و تو اى بسربن ارطاه، به جنگ قيس بن سعيد برو، و تو اى عبداللَّه! به جنگ مالك اشتر برو، و تو اى عبدالرحمن بن خالد به جنگ عدى بن حاتم برو.

مطابق اين طرح، بنا شد پنج روز پشت سر هم، هر روز يكى از آنها با سپاه خود به جنگ رقيب تعين شده بروند.هر كدام از آنها ماموريت خود را انجام دادند؛ ولى با شكست مفتضحانه بازگشتند.

در اينجا به مناسبت وضع اين كتاب، تنها به ذكر نبرد عبيداللَّه بن عمر با مالك اشتر، مى‏پردازيم:

عبيداللَّه بن عمر با سپاه بيكران شام به ميدان تاخت و رجز خواند و مالك اشتر را به مبارزه دعوت طلبيد.

مالك اشتر با سپاه خود به شام به فرماندهى عبيداللَّه آنچنان حمله كه سپاه شكست خورد و عقب نشينى نمود، و عبيداللَّه در حالى كه به دست مالك اشتر ضربه خورده بود بازگشت.

معاويه با شنيدن اين خبر، بسيار غمگين و سركوفته شد.(87)

و به اين ترتيب، نقشه معاويه خنثى گرديد و با شكست مواجه شد.

سرانجام عبيداللَّه بن عمر در جنگ صفين به دست يكى از سپاهيان على (عليه السلام) از قبيله همدان بود كشته شد. (88)

 

8- فرار بى شرمانه عمر و عاص، و جنگ ابراهيم، پسر مالك اشتر

 

روزى معاويه، مروان را طلبيد و به او گفت: وجود مالك اشتر مرا بسيار غمگين كرده و به ستوه آورده است. از تو مى‏خواهم به جنگ او بروى مروان پس از بگو مگو، عمر و عاص را براى اين كار معرفى كرد، و خودش اعلام آمادگى ننمود.

معاويه، عمر و عاص را خواست و از او اين تقاضا را كرد. سرانجام عمر و عاص تقاضاى معاويه را پذيرفت و همراه سپاه بيكران، به ميدان تاخت. مالك اشتر به ميدان تاخت و با رجز، عمر وعاص را به مبارزه طلبيد.

عمر و عاص در برابر سپاه خود، شرمنده شد و چاره‏اى نديد مگر اين كه به ميدان مالك اشتر برود. به ميدان تاخت و ناگاه خود را در احاطه نيزه مالك اشتر ديد.

از ميدان بازگشت، در حالى كه از روى شرم، صورتش را با دستهايش پوشانده بود.

يكى از نوجوانان آل حمير وقتى كه فرمانده خود، عمر و عاص را آن گونه ديد، به غيرتش برخورد و فرياد زد:

اى عمر وعاص! تا ابد، خاك بر سر تو باد!

سپس، همان نوجوان پرچم را به دست گرفت و به ميدان تاخت و رجز مى‏خواند و مى‏گفت: اگر مالك اشتر، با نيزه خود، عمر و عاص را فرارى داد، من از عمر و عاص كفايت مى‏كنم، و آن قدر با شما مى‏جنگم تا با مرگ سرخ در زير پرچم خودم ، ملاقات نمايم.

در اين هنگام، به مناسبت، اينكه نوجوانى به ميدان آمده، پسرش ابراهيم را طلبيد و او را به ميدان فرستاد.

ابراهيم، پرچم را به دست گرفت و دلاورانه به ميدان تاخت و در حالى كه رجز مى‏خواند، با نوجوان دشمن درگير شدم طولى نكشيد كه آن نوجوان به دست ابراهيم، به خاك هلاك افتاد.

آن روز، مروان بن عمر و عاص ناسرا گفت، و دودمان قحطانى به معاويه اعتراض كردند كه چرا عمر و عاص را كه با ما جنگ نمى‏كند، فرمانده ما مى‏كنى.(89)

 

9- مالك اشتر در ليلته‏الهرير، و روز آن‏

 

جنگ صفين همچنان به شدت ادامه داشت؛ تا اينكه در يكى از شبها كه شب جمعه بود، شدت و وسعت جنگ به اوج خود رسيد. جنگ سراسرى و تمام عيار، همان گونه كه سگها در شبهاى سرد زمستانى در بيابان زوزه مى‏كشيد.

(و به زبان عربى از اين زوزه به هرير تعبير مى‏شود.

در آن شب صدا و زوزه مردم بر اثر شدت جنگ و سوزش زخمها بلند بود. از اين رو آن شب را ليلته‏الهرير ناميدند، و به دنبال آن شب، روز آن نيز همچنان جنگ با شدت و وسعت همه جانبه ادامه داشت كه آن را يوم‏الهرير ناميدند، براى درك كشتار آن شب و روز كافى است كه بدانيم هفتاد هزار نفر دو طرف، در آن شب و روز كشته شدند.(90)

در اين جنگ سراسرى، حضرت على (عليه السلام) فرمانده قلب لشگر بود، مالك اشتر فرمانده جانب راست لشگر بود، مالك اشتر با فريادهاى پى درپى سپاه خود را به حمله و پيشروى دعوت مى‏كرد. نيزه‏اش را به پيش مى‏انداخت و به لشگر مى‏گفت: به اندازه طول نيزه به جلو رويد.

لشگر همان گونه به پيش مى‏رفتند، بار ديگر فرياد مى‏زد:به اندازه طول كمان من پيش رويد آنها به پيش مى‏رفتند.

باز مكرر از آنها مى‏خواست به اندازه طول نيزه و كمان پيشروى كنند، و آنها همان گونه پيش مى‏رفتند.

پيشروى آنها به قدرى سخت و طولانى شد كه اكثر سپاهيان خسته شدند.

سپس مالك بر اسب خود شد و فرياد مى‏زد:

من يشرى نفسه للَّه و يقاتل مع الاشتر حتى يظهر امراللَّه او يلحق باللَّه.

چه كسى جان خود را به خدا مى‏فروشد، و با مالك اشتر مى‏جنگد تا فرمان خدا (با پيروزى) آشكار گردد؟ تا به لقا اللَّه بپيوندد؟

سپاهيان، تحت تاثير تحريكات مخلصانه و قهرمانانه مالك قرار گرفته و گروه گرفته و گروه گروه به مالك مى‏پيوستند و به دشمن حمله مى‏كردند.(91)

ساير فرماندهان در راس آنها حضرت على (عليه السلام) نيز سپاه را به حمله و يورش دعوت نموده و به پيش مى‏رفتند، و كاملا آثار تفوق دعوت نموده و به پيش مى‏رفتند، كاملا آثار تفوق و برترى سپاه على (عليه السلام) بر سپاه معاويه ديده مى‏شد.

عجيب اينكه در همان شب ليلته‏الهرير، اشعث‏بن قيس كه يكى از فرماندهان لشگر على (عليه السلام) بود، باطن ناپاك خود را آشكار ساخت و در ضمن خطبه‏اش، سخن از برادركشى و نسل كشى و امورى كه موجب سستى سپاه مى‏شد، به ميان آورد. جاسوسان معاويه سخن او را به معاويه رساندند.

معاويه بى درنگ عمق مطلب را گرفت و همان شب با عمر و عاص در مورد طرح قرار دادن قرآن بر سر نيزه‏ها، صحبت كرد تا بدين وسيله ايجاد اختلاف بين سپاه على (عليه السلام) نمايند؛

زيرا اطلاع يافتند كه زمينه اختلاف بين آنها وجود دارد.(92)

 

10- تحريك شورانگيز سپاه ربيعه بر اثر تحريكات مالك‏

 

سپاه امير مومنان على (عليه السلام) همچون سپاه شام، به چندين لشگر و گردان براساس قبايل، تقسيم بندى شده بود. در يكى از روزهاى جنگ، بنا بود صبح زود لشگر ربيعه به ميدان رود، ولى اين لشگر در آن روز بر اثر سستى و بهانه جويى، تحريكى از خودشان نشان نداد.

حضرت على (عليه السلام) توسط ابو ثروان به آنها پيام داد كه لشگرهاى شام آماده شد و صف‏آراى كرده‏اند، چرا سستى مى‏كنيد! بى درنگ حركت كنيد.

ابو ثروان پيام آن حضرت را به آنها ابلاغ كرد، ولى آنها در پاسخ گفتند:قبيله همدان داراى چهار هزار نفر جنگجو در كنار ما هستند، نخست به آنها فرمان بدهيد تا حركت كنند.

امير مومنان (عليه السلام) از بهانه جويى آنها اصلاع يافت. مالك اشتر را به حضور طلبيد و به او فرمان داد كه به قبله ربيعه بگو: چرا كه سستى مى‏كنند! اينك وقت حركت است.

مالك اشتر كه صداى بلندى داشت، بر پشت اسب برجهيد، و به سوى لشگر ربيعه حركت كرد و فرياد زد: اى گروه جنگجوى بى‏بدل كه كسى را توان نبرد با شما نيست،

و در راه نبرد و در ركاب على (عليه السلام) بر جان و مال خود، افسوس نمى‏خوريد، و اندوه زن و فرزند را به دل خود راه نمى‏دهيد! اينك چه شده؟! چرا حركت نمى‏كنيد؟!

نفوذ و بيان قهرمان پرور مالك اشتر، روح تازه‏اى بر كالبد لشگر ربيعه دميد، و گفتند: ما همان اراده استوار سابق را داريم؛ ولى نظر ما اين بود كه لشگر قبيله همدان نخست حمله كنند و سپس ما به دنبال آنها حركت كنيم.

مالك گفت: فرمان امير مومنان (عليه السلام) اين است كه شما هم اكنون حركت كنيد، اى لشگر قبيله ربيعه! اگر اين است شما هم اكنون حركت كنيد، اى لشگر قبيله ربيعه! اگر گروهى از شما بر سپاه دشمن حمله كند، دشمن شما را در اين بيابان مى‏گذارد و همچونيعافير (خران وحشى مى‏گريزد.

همين فرياد مخلصانه و پرتوان مالك، جنب جوش فوق العاده‏اى در سپاه ربيعه ايجاد كرد. آنها هماندم به ميدان تاختند. آن روز همچنان تا غروب، به جنگ خود با دشمن ادامه دادند، و سخنان مالك اشتر را كه گفته بود:

دشمنان چون خران وحشى ، فرار مى‏كنند، به ياد خود و همديگر مى‏آورند و بى‏امان حمله‏هاى پى درپى مى‏نمودند. سرانجام دشمن را وادار به عقب نشينى كرده و آن روز دشمن نتوانست از خود تحريكى نشان دهد.(93)

 

11- درگيرى شديد مالك با عبدالرحمن بين خالد

 

در روز خميس پنجشنبه كه شديدترين روز جنگ صفين بود بود و به آن ، روز هرير مى‏گفتند، عبدالرحمن بن پسر خالد بن وليد، كه همچون پدرش، دلير و رزم آور بود، به ميدان تاخت و با جولان و رجزهاى خود، ميدان را زير سيطره و چنبره خود افكند او فرياد مى‏زد: من پسر شير خدا هستم.

آن روز لشگر مذحج، از سپاه على (عليه السلام) در ميدان بود.

سران لشگر به مالك لشتر گفتند: امروز روز ميدان رفتن تو است. مگر نمى‏بينى كه پرچم معاويه در دست عبدالرحمن، به پيش مى‏تازد.

مالك بى درنگ پرچم سپاه على (عليه السلام) از به اهتراز در آورد، و به ميدان تاخت و همچون نهنگ ، دل به درياى دشمن زد، در حالى كه چنين رجز مى‏خواند:

 

 

 

 

 

 

 

انى انا الاشتر معروف السير   انى انا الافعى العراقى الذكر
ولست من حى ربيعه و مضر   لكننى من مذحج الغر الغرر

 

من همان مالك اشتر كه سيرتم براى همه آشناست!

من همان افعى رادمرد عراق هستم ! من از دودمان ربيعه و مضر نيستم؛ بلكه از قبيله برجسته مذحج مى‏باشم!

حمله مالك همچنان چشمگير و توفنده بود كه ميدان را زير چنبره قرار داد و عبدالرحمن را به عقب نشاند. در نتيجه آن روز، پرچم پر افتخار سپاه على (عليه السلام) در ميدان به اهتزار در آمد، و پرچم سياه و ننگين معاويه از ميدان رانده شد.(94)

 

12 - مالك اشتر در ماجراى نهادن قرآنها بر سر نيزه‏ها

 

معاويه به عمر و عاص گفت: نشانه‏هاى خطر سقوط ما از هرسو آشكار شده، چاره‏اى بينديش، چه بايد كرد؟...

عمر و عاص گفت: اين بار پيشنهادى به تو كنم كه با اجراى آن، بين سپاه على (عليه السلام) اختلاف مى‏افتد. در نتيجه جنگ متوقف شده و در نهايت برنده جنگ ما هستيم.

سپس نيرنگ خائنانه خود را چنين بيان كرد: فرمان بده قرآنها را سر نيزه كننده، و اعلام كنند كه قرآن بين ما و شما حاكم باشد.

معاويه كه به زيركى و شيطنت عمر و عاص آگاهى داشت، عمق سخن او را دريافت و بى درنگ به او گفت: راست مى‏گويى.

همان روزى كه شب آن ليله الهرير بود، سران سپاه معاويه قرآنها را بر سر نيزه كردند و فرياد زدند: بين ما و شما قرآن حاكم و داور باشد.

 

نصربن مزاحم صاحب كتاب وقعه الصفين نقل مى‏كند: صد عدد قرآن روى نيزه‏ها قرار دادند و با همين حال، نزد على (عليه السلام) آمدند و گفتند: اين قرآن بين ما و شما حكومت و داورى كند. و جمعا پانصد عدد قرآن، روى نيزه‏ها قرار دادند.

و مطابق نقل بعضى، قرآنها را سر نيزه و گردن اسبها انداختند، و قرآن بزرگ و معروف دمشق را بر سر چهار نيزه بزرگ نهادند، و ده نفر آن را حمل مى‏نمودند.

گرچه براى انجام مقصود آنها، يك عدد قرآن يا ده عدد قرآن كافى بود، ولى سپاه نيرنگباز معاويه، با آن همه هياهو و جوسازى، مى‏خواستند نيرنگ خود را به خوبى در قلوب سپاه على (عليه السلام) جا بيندازند و با جار و جنجال و هياهو، افكار را بدزدند. همين نيرنگ باعث اختلاف در ميان سپاه اميرالمومنين على (عليه السلام) شد. بعضى گفتند: به جنگ ادامه دهيم. و بعضى گفتند: پس از داور قرار دادن قرآن، ديگر جنگ حرام است.(95)

حضرت على (عليه السلام) خطاب به سپاه خود فرمود:

اى مردم‏ء من سزاوارترم كه به داورى قرآن ، پاسخ مثبت دهم؛ ولى معاويه، عمر و عاص ، ابن ابى معيط، ابن ابى سرح و ابن مسلمه اهل دين و قرآن نيستند. من كوچك و بزرگ آنها را مى‏شناسم كه بدترين افراد هستند. واى بر شما! اين ( داورى قرآن) سخن حقى است كه معاويه و پيروانش مى‏خواهد زيرا ماسك آن به باطل آن برسند.

آنها: از قرآن پيروى نمى‏كنند، و اين سخن آنها نيرنگ و ترفند براى سست كردن اراده‏هاى شما است، به من مهلت دهيد، ما در مرحله حساس پيروزى هستيم، و دشمن پرتگاه سقوط است، و اژگونى ستمگران به دوزخ فرا رسيده.

فرصت خوبى به دست آمده، آن را از دست ندهيد.

ولى ديگر سخن حضرت على (عليه السلام) در آن كودلان كج فهم، و مقدس مابهاى بى خرد، اثر نداشت. كار به جايى رسيد كه حدود بيست هزار نفر از سپاه على (عليه السلام) غرق در اسلحه، كه پيشانى آنها (بر اثر عبادت خشك) پينه بسته بود، نزد على (عليه السلام) آمدند و فرياد زدند: به داورى قرآن جواب مثبت بده وگرنه تو را همچون عثمان مى‏كشيم!

سوگند به خدا اگر جواب مثبت ندهى تو را مى‏كشيم!

هرچه اميرمومنان على (عليه السلام)، به آنها فرمود: گول نخوريد. اين پيشنهاد، نيرنگ و خدعه است، ما با آنها مى‏جنگيم تا به حكم قرآن تسليم گردند.

آنها به سخن على (عليه السلام) اعتنا نكردند و بر فشار خود افزودند و گفتند: بايد جنگ متوقف شود و مطابق داورى قرآن رفتار گردد.(96)

يكى از روساى اين جمعيت كه از آن پس به عنوان خوارج ناميده شدند، اشعث بن قيس بود.

مالك اشتر همچنان در پيشاپيش سپاه، با دشمن مى‏جنگيد، و نشانه‏هاى پيروزى سپاه عراق، از هر نظر روشن بود.

در اين فرصت و موقعيت حساس، گروه خوارج به على (عليه السلام) گفتند: براى مالك اشتر پيام بفرست، كه از جنگ دست بردارد، و به نزد ما باز گردد.

ابراهيم پسر مالك اشتر مى‏گويد: آن حضرت ناگزير به به يزيدبن هانى فرمود: مالك اشتر برو و بگو نزد من بازگردد.

ابن هانى نزد مالك اشتر آمد و پيام على (عليه السلام) را به او ابلاغ كرد.

مالك اشتر به ابن هانى گفت: از جانب من به امير مومنان (عليه السلام) عرض كن، اكنون در موقعيت حساس هستيم و اميد پيروزى دارم. اكنون هنگام رها كردن جبهه نيست.

ابن هانى جواب مالك اشتر را به حضرت على (عليه السلام) رسانيد؛ ولى خوارج همچنان با فشار و اصرار به على (عليه السلام) گفتند: پيام بده مالك اشتر باز گردد، وگرنه تو را از رهبرى، عزل مى‏كنيم!

امام على (عليه السلام) ابن هانى را نزد مالك فرستاد و فرمود: به او بگو نزد من بيايد، كه فتنه‏اى رخ داده.

ابن هانى نزد مالك رفت و پيام على (عليه السلام) را به او ابلاغ كرد. مالك گفت: آيا به خاطر بر سر نيزه نهادن قرآنها، فتنه رخ داده؟

ابن هانى: آرى.

مالك اشتر: اى ابن هانى! واى بر تو! آيا تفوق سپاه ما را نمى‏بينى؟ آيا شكست و تارومار شدن سپاه دشمن را نمى‏نگرى؟ آيا در چنين وقتى، جبهه را رها سازم؟

ابن هانى: آيا دوست دارى كه تو در اينجا پيروز گردى؛ ولى اميرمومنان على (عليه السلام) در خطر قرار بگيرد....؟

تعدادى زيادى از سپاهيان به سوى او شمشير بكشند؟

مالك اشتر: سبحان اللَّه! نه به خدا سوگند، چنين چيزى را دوست ندارم.

آنگاه مالك اشتر جبهه را رها كرد و به محضر على (عليه السلام) آمد، و در آنجا بر سر خوارج فرياد كشيد و چنين گفت:

اى آدمهاى ذليل و زبون! واى سست عنصرهاى بى صفت! اكنون كه بر دشمن تفوق داريد، و دشمن تصور مى‏كند كه شما بر آنها پيروز مى‏گرديد، قرآنها را بر سر نيزه‏ها بالا برده و شما را به قرآن و مخالف سنت است! جواب مثبت به دعوت دشمن ندهيد. به من مهلت دهيد. من احساس پيروزى مى‏كنم.

خوارج: ما به تو مهلت نمى‏دهيم.

مالك اشتر: به اندازه يكبار دويدن اسب به من مهلت دهيد. من اميد پيروزى دارم.

خوارج: ما اگر به تو مهلت دهيم، در گناه تو شريك خواهيم شد. چنين كارى نخواهيم كرد.

مالك اشتر هرچه نصيحت و اصرار كرد، در آن كوردلان اثر نكرد. درگيرى لفظى شديد شد، و به همديگر ناسزا گفتند و با تازيانه به صورت اسبهاى همديگر مى‏زدند.

امير مومنان على (عليه السلام) بر سر آنها فرياد كشيد كه خوددارى كنيد! مالك اشتر عرض كرد: اى اميرمومنان! هرگاه حمله‏هاى پى در پى ما بر دشمن ادامه يابد، دشمن از پاى در مى‏آيد.

خوارج پيش خود فرياد زدند: اميرمومنان على (عليه السلام) به حكم قرآن راضى شده است.

مالك اشتر كه تسليم فرمان على (عليه السلام) بود، با كمال تواضع گفت: اگر اميرمومنان (عليه السلام) دعوت به داورى قرآن را پذيرفته، من هم به آنچه كه آن حضرت راضى است، خشنودم.(97)

ابن ابى الحديد دانشمند معتزلى مى‏نويسد: مالك اشتر هنگامى كه نزد امير مومنان على (عليه السلام) آمد، ديد اصحابش او را در صورت عدم قبول نيرنگ داورى قرآن، بين دو راه قرار داده‏اند: يا او را بكشند و يا او را به معاويه تسليم نمايند....

مالك وقتى آنها را ديد، به آنها گفت: واى بر شما! آيا بعد از پيروزى، پراكندگى و بيچارگى به شما رو آورده است! اى احمقها و اى بى خردها! هلاكت باد بر شما.(98)

 

من هرگز پاى اين نوشته را امضاء نمى‏كنم‏

 

هنگامى كه ماجراى ننگين حكمين، بر اثر فشار خوارج رخ داد و ابو موسى اشعرى فريب عمر و عاص را خورد، و معاويه به عنوان خليفه معرفى گرديد، اشعث بن قيس (رييس خوارج) ماجراى حكمين را كه صورت جلسه شده بود و در كاغذى ثبت شده بود، نزد مالك اشتر آورد و اصرار كرد كه آن را امضاء كن.

مالك گفت: من هرگز پاى اين نوشته و به اصطلاح صلحنامه را امضاء نمى‏كنم. من در عقيده خود استوار هستم و به حقانيت خود و ضلالت دشمنان يقين دارم، و با شمشير من خونهايى از دشمنان ريخته شده كه تو بهتر از آنها نيستى، و خون تو محترمتر از خون آنها نمى‏باشد.

ولى باز مالك اشتر كه خشنودى على (عليه السلام) را بر همه چيز مقدم مى‏داشت، در پايان گفت:

لكن رضيت بما صنع على اميرالمومنين، و دخلت فيما دخل فيه، و خرجت مما خرج منه، فانه لايدخل الا فى هدى وصواب:

ولى من به آنچه كه اميرمومنان على (عليه السلام) انجام دهد، راضى هستم، و در همان راهى كه على (عليه السلام) وارد گردد، وارد مى‏شوم، و از همان راهى كه آن حضرت خارج خواهم شد؛ زيرا او در كارى وارد نشود، مگر اينكه آن كار قطعا بر اساس هدايت و راستى و درستى است.(99)

روايت شده: شخصى به على (عليه السلام) عرض كرد: مالك اشتر، صحيفه صلحنامه را امضاء نمى‏كند، و نظرش ادامه جنگ است. (بنابراين تحت او امر شما نيست.)

حضرت على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: همانا مالك اشتر، همان را كه من راضى شوم، راضى خواهد شد.... اما اينكه مى‏گويى او از تحت امر من خارج شده، چنين نيست. من او را اين گونه نمى‏شناسم. آنگاه حضرت على (عليه السلام) در شان مالك اشتر، اين جمله معروف را فرمود:

وليت فيكم اثنان، بل ليت فيكم مثله واحد، يرى فى عدوى مثل رايه:

اى كاش! در ميان شما دو نفر مانند او بود؛ بلكه اى كاش در ميان شما يك نفر مثل او بود كه در مورد دشمنانم مانند نظريه او را داشت.(100)

 

تولى و تبرى مالك اشتر

 

مومنان راستين هميشه داراى دو خصلت تولى (دوستى با دوستان خدا) و تبرى (دشمنى با دشمنان خدا) هستند. مالك اشتر در تمام فراز و نشيبهاى جنگ صفين و قبل و بعد آن، پيوند استوار دوستى خود با على (عليه السلام) را كاملا رعايت كرد، و تسليم فرمان او بود، و در فكر و اراده و عمل، جز راه او، به راه ديگرى نرفت. نسبت به دشمنان او نيز دشمن سرسخت بود. از همان آغاز با عثمان و عثمانيان مخالفت كرد، و سپس با بيعت شكنان و آتش افروزان جنگ جمل دشمنى نمود و بعد با معاويه و هوادارانش و بعد با اصحاب ديروز على (عليه السلام) كه امروز به عنوان خوارج دسته جدا كردند. او همواره مى‏گفت: راه على (عليه السلام) راه صواب و هدايت است، و راه دشمنان او راه انحراف و ضلالت. بر همين اساس تصميم مى‏گرفت و عمل مى‏كرد.

تبرى او، به آنجا رسيد كه مانند تيغى در چشم معاويه هميشه با تصوير مالك اشتر و خارى در گلوى او بود، و معاويه هميشه با تصور مالك اشتر، غمگين مى‏شد، و حتى دستور داده بود مالك اشتر را در كنار نام امام على (عليه السلام) و حسن و حسين (عليه السلام) در خطبه‏هاى نماز جمعه و در قنوت نمازهاى لعن كننده؟!

به خاطر آنكه حمايتهاى قهرمانانه و بى دريغ او از حضرت على (عليه السلام) ، اعصاب معاويه را خرد كرد و جگرش را كباب نمود، و دل را خون،كرد ، اين است معنى تولى و تبرى،!...

(پايان بخش سوم)

 

بخش چهارم‏

 

 

مالك اشتر، بزرگمرد تقوا و كمالات و ماجراى شهادت او

 

 

اشاره:

 

مالك اشتر همچون استادش امير مومنان على (عليه السلام) جامع اضداد، بود در عين اينكه شجاع و نترس بود، نسبت به زير دستان قلبى رئوف و مهربان داشت، و در عين آنكه قدرتمند و صاحب راى بود، با خويشتن دارى و تحمل، تسليم راى امير مومنان على (عليه السلام) بود، نيتى خالص، و اراده‏اى پرتوان، و قلبى ثابت، و عزمى خلل‏ناپذير داشت، عارفى تيزبين، اديبى هوشمند سخنورى توانا، جنگجويى پر تجربه، سياستمدارى بلند نظرت مديرى وارسته و عارفى خوش اخلاق بود، در همه شوون زندگى در جايگاه رفعيى از ايمان و معرفت و اخلاق نيك قرار داشت، از اين رو او نه تنها در شجاعت، بلكه در همه ابعاد انسانى قهرمان قهرمانان بود، دوست دشمن به عظمت روح جوانمردى او اعتراف داشتند.

در اينجا براى آگاهى بيشتر به ابعاد شخصيت مالك اشتر، كافى است كه به اين سخن امير مومنان على (عليه السلام) توجه عميق كنيم، آنجا كه فرمود:

رحم اللَّه مالكا فلقد كان الاشتر لى كما كنت لرسول اللَّه.

خداوند مالك اشتر را رحمت كند. او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بودم. (101)

اگر در شان مالك اشتر هيچ سخنى جز اين سخن نبود، كافى بود كه اوج عظمت مالك اشتر را نشان بدهد.

اينك در اينجا به ذكر چند نمونه از كمالات مالك اشتر مى‏پردازيم:

 

1- مالك، مجموعه كمالات از ديدگاه دانشمند سنى‏

 

ابن ابى الحديد، دانشمند معروف اهل تسنن، مالك اشتر را چنين توصيف مى‏كند:

او مردى جنگجو، بخشنده ، بلند مقام، بردبار، سخنور، و شاعر بود، و شدت را با نرمى مى‏آميخت.

به هنگام اظهار قدرت، قدر نشان مى‏داد، و به هنگام مدارا، مدارا مى‏كرد.

او نگهبان، پاسدار، شجاع، رييس، از بزرگان شيعه و شخصيتهاى برجسته به حساب مى‏آمد، و پيوند والا و شديد و خلل‏ناپذير با امير مومنان على (عليه السلام) داشت.

للَّه او قامت عن الاشتر ، لو ان انسانا يقسيم ان اللَّه تعالى؛ ما خلق فى العرب ولا فى العجم اشجع منه الا استاد على بن ابيطالب لما خشيت عليه الاتم.

خدايا به مادرش پاداش دهد، كه مالك اشتر را به دنيا آورد اگر كسى سوكند ياد كند كه خداوند در عرب و عجم، قهرمانى دليرتر از مالك اشتر، جز استادش على بن ابيطالب (عليه السلام) نيافريده است، من او را در اين سوگند، گناهكار، و گزاف گو نمى‏دانم.(102)

 

2- چند ويژگى مالك اشتر، در نامه على (عليه السلام)

 

محمد بن ابوبكر يار مخلص و شجاع حضرت على (عليه السلام) از جانب آن حضرت استاندار مصر بود، ولى شرايط مصر به گونه‏اى بود كه براى نگهدارى و كنترل آن نياز به وجود شخصى مانند مالك اشتر داشت، از اين رو، حضرت على (عليه السلام) محمد بن ابوبكر را عزل كرد و مالك اشتر را براى استاندارى مصر نصب نمود. (ولى مالك در مسير راه توسط ماموران نفوذى معاويه به شهادت رسيد.)

حضرت على (عليه السلام) ( پس از خبر شهادت مالك اشتر)

 

نامه‏اى براى محمد بن ابوبكر نوشت، در بخشى از آن نامه، مالك اشتر را چنين معرفى كرد:

اين مردى را كه در والى مصر نمودم، داراى اين ويژگيها بود:

كان رجلا لنا ناصحا، وعلى عدونا شديدا، ناقما، فرحمه اللَّه فلقد استكمل ايامه ولاقى حمامه و نحن عنه راضون اولاه للَّه رضوانه و ضاعف الثواب له....

مالك اشتر ناصح و خيرخواه ما بود.

او نسبت به دشمنان ما، سختگير و در هم كوبنده بود.

خدا تو را رحمت كند كه ايام زندگى را به پايان برد و با مرگ ملاقات كرد در حالى كه ما از او راضى و خشنود هستيم!

خداوند نعمت خشنوديش را بر او ارزانى دارد و چندان برابر پاداشش به او بيفزايد.(103)

 

3- بزرگوارى مالك اشتر در مورد آزادى اسير

 

در جنگ صفين، يكى از سرداران سپاه معاويه شخصى به نام اصبغ بن ضرار در يكى از درگيرى‏هاى شديد، مالك اشتر در ركاب امام على (عليه السلام) با دشمن مى‏جنگيد.

حضرت على (عليه السلام) به مالك فرياد زد تا به جنگ اصبغ برود. مالك اشتر به سوى اصبغ حمله كرد، ولى اصبغ نتوانست در برابر مالك مقاومت كند و به اسارت مالك درآمد. مالك دستهاى او را محكم بست و به اردوگاه خود آورد.

آن روز پايان يافت و شب فرا رسيدن، آن اسير بسيار ناراحت بود؛ چرا كه فكر مى‏كرد فرداى آن شب، روز اعدام اوست.

او آن شب، سوز دل خود را در اشعارى بيان كرد و آن اشعار را بلند خواند، به طورى كه مالك اشتر آن اشعار را از او شنيد.

او در آن اشعار گفته بود: اى شب تا ابد و تا قيامت، شب باش! اى كاش اين شب، روز نمى‏شد؛ زيرا از اينكه فردا اعدام كنند، ترس و وحشت دارم....

مالك اشتر نسبت به اينكه نسبت به دشمن، سختگير بود، در اينجا نسبت با آن اسير بزرگوارى كرد و دلش به حال او سوخت. ( اين است كه گفتم مالك: مانند مولايش على (عليه السلام) جامع اضداد بود.)

آن شب به پايان رسيد، صبح مالك اشتر، آن اسير را نزد مومنان على (عليه السلام) آورد و عرض كرد: اين شخص سپاهيان مسلح معاويه است، او را ديروز اسير كردم. امشب در نزد ما بود و اشعارى اثر بخش خواند. اكنون او را به اينجا آوردم. اگر راى شما كشتن اين شخص است، او را بكش ولى اگر بخشيدن اين شخص راه دارد، او را به ما ببخش.

حضرت على (عليه السلام) فرمود: اى مالك! او را به تو بخشيدم. هرگاه در جنگ با اهل اسير گرفتى، او را نكش، چرا كه اسير اهل قبله (مسلمان) كشته نمى‏شود.

مالك اشتر، اصبغ را به خانه خود برد و آزاد كرد.(104)

 

4- مالك اشتر خار چشم معاويه (تبرى)

 

مقام تبرى مالك اشتر نسبت به معاويه به قدرى شديد بود كه وجود او، عرصه را براى معاويه تنگ كرد، و او همچون خارى در چشمان معاويه بود، و نزديك بود كه معاويه از غصه او دق كند.

براى دريافت اين حقيقت، به يكى از اشعار مالك اشتر دقت كنيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بقيت و فرى و انحرفت عن العلى   ولقيت اضيافى بوجه عبوس
ان لم اشن على ابن هند غاره   لو تخل يوما من نهاب نفوس
خيلا كامثل السعالى شزبا   تغدوا ببيض فى الكريهه شوس
حمى الحديد عليهم فكانه   و مضان برق او شعاع شموس

 

ثروت اندوزى كنم ( و به من نسبت خلق بدهند)

و از مقام بلند انسانى به دور باشيم، و با مهمانان خودم با چهره درهم گرفته ملاقات كنم (به من نسبت دهند كه مهمان نواز نيستم.

اگر با شدت و خشونت از هر سو بر فرزند هند معاويه وارد نگردم، و او را به باد غارت نگيرم، و در كشتن او و هوادارانش، يك روز فرو گذار نمايم.

با آن گروه سواران خود همانند غولهاى سبك و تيز روى هستند و همواره توسط شمشيرهاى بلند با شدت و استوارى هماورد مى‏طلبند.

و حامل آهنهاى شعله‏ورى هستند. كه داراى درخشش برق يا شعاع خورشيد مى‏باشند.(105)

معاويه آنچنان از ناحيه مالك اشتر سركوفته و عصبى شده بود، كه در شام مجلس مجلس دعا برگذار نموده بود، تا مردم دعا كنند و براى نابودى مالك اشتر، به درگاه خدا استغاثه نمايند.(106)

 

5 - به ياد دوست شهيد، و تلاش براى انتقام خون او

 

مالك اشتر و عمار ياسر، با هم دوست صميمى و هم خط و هم فكر بودند، و هر دو در سطح بالايى از اراده نيرومند، و دشمن شناسى، و نبرد با دشمن بودند.

عمار ياسر، در جنگ صفين به شهادت رسيد. شهادت او همان گونه كه داغى جانكاه بر دل على (عليه السلام) نهاد، داغى پرسوز بر دل مالك اشتر نهاد. شهادت عمار نه تنها روحيه مالك را تضعيف نكرد، بلكه قوت آن را چندان برابر نمود. پس از شهادت عمار، شدت خشم و حمله‏هاى مالك در مرحله جديدى قرار گرفت، و تندتر و پرتوان‏تر از قبل گرديد. به طورى كه طعم تلخ شكست و عقب نشينى را در كام معاويه و هوادارانش نهاد، و او با اين شدت عمل، انتقام خون جوشان دوستش، عمار را از دشمن گرفت و به راستى كه روح پر فتوح عمار را شاد كرد.(107)

 

6- اخلاق نيك و خويشتن دارى مالك‏

 

روزى مالك اشتر در بازار كوفه عبور مى‏كرد. يكى از بازاريان او را نشناخت. به خيال اين كه يك دهاتى فقيرى عبور مى‏كند، مقدارى ته مانده سبزى را به سوى او پرتاب كرد، و از تلخ كارى خود خنديد.

مالك بى آن كه سخنى بگويد، از آنجا گذشت. مردى به آن بازارى گفت:

آيا اين شخصى را كه مسخره كردى نشناختى؟

او گفت: نه، به گمانم يك ره گذره فقير عادى بود.

آن مرد گفت: او مالك اشتر، سردار بزرگ سپاه على (عليه السلام) بود!

بازارى با شنيدن اين سخن، ترسان و لرزان شد و با شتاب به دنبال مالك به راه افتاد، تا به حضور او برسد و عذر خواهى كند. ديد مالك به مسجد رفت، و مشغول نماز شد. صبر كرد، پس از نماز به دست و پاى مالك افتاد و بوسيد و عذر خواهى كرد، كه من تو را نشناختم و بى‏ادبى كردم، مرا ببخش!

مالك به او گفت: سوگند به خدا به مسجد نيامدم مگر اين كه براى تو طلب آمرزش كنم، تا خدا تو را ببخشد و خلاف تو را اصلاح كند.(108)

 

7- نفوذ اجتماعى مالك اشتر

 

مدتى پس از شهادت مالك اشتر، سپاه معاويه به شهر انبار يورش نموده و به قتل و غارت پرداختند، و زنهايى را سير نمودند. اين خبر به امير مومنان على (عليه السلام) رسيد. مردم را جمع كرده و براى آنها سخنرانى كرد و آنها را به جنگ با سپاه معاويه دعوت نمود.

مردم عراق بر اثر سستى و ضعف، نه تنها پاسخ مثبت ندادند؛ بلكه حرفهاى ناموزون زدند. در اين هنگام جاى خالى مالك اشتر كاملا احساس مى‏شد، يكى از كوفيان با صداى بلند گفت:

استبان فقد الاشتر على العراق، ان لوكان حيا لقل اللغط و لعيم كل امرء ما يقول.

جالى خالى مالك اشتر، بر مردم عراق آشكار شد.

همانا اگر زنده بود گفتار سست و نابجاكم مى‏شد و هر شخصى مراقب سخنش بود كه چه مى‏گويد؟

(واضح است كه اين سخن بيانگر نفوز اجتماعى مالك اشتر در ميان مردم، و ترس و واهمه مردم از اوست؛

ولى افسوس كه مردم عراق ، حضرت على (عليه السلام) را كه از هر جهت استاد مالك اشتر بود، و خود مالك را به اين موضوع اقرار داشت، فراموش كردند و سخن از مالك اشتر به ميان آوردند).

حضرت على (عليه السلام) خطاب به جمعيت كرد و فرمود:

هبلتكم الهوابل لانا اوجب عليكم حقا من الاشتر، و هل الاشتر عليكم من الحق الا حق المسلم؟

زنان بچه مرده بر شمت گريه كنند! حق من بر حق مالك اشتر بر شما لازمتر است. آيا حق مالك اشتر بر شما جز حق مسلمانان ديگر است.!؟

(ولى من حق امامت بر شما دارم.)(109)

 

8 - خطبه‏ها و اشعار مالك‏

 

از مالك اشتر، دهها خطبه و صدها بيت شعر و رجز در كتب تاريخ و حديث به يادگار مانده و بيانگر آن است كه او سخنورى توانا، و اديبى آگاه، و هنرمندى پر احساس ، سرشار از ذوق و استعداد بوده است و عمق مطالب او در سطحى است كه مى‏توان او را به عنوان علامه‏اى از علامه‏هاى تاريخ برشمرد.

در اين كتاب، نمونه‏هايى از اشعار و سخنرانى‏هاى او خاطرنشان شد، به اميد آنكه دروانديشان حق نگر در اين راستا نيز از كلاس مالك اشتر بهرمند گردند.

مكر نه اين است كه حضرت على (عليه السلام) او را تشبيه به كوه بلندى كرد كه سواران را ياراى حركت به سوى قله آن نيست و پرندگان را توان پريدن بر فراز آن نمى‏باشد.(110)

 

 

 

 

 

چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطا است   سخن ناشناس نا اى جان من خطا اينجاست

 

علامه سيد محسن امين، سخنى از يكى از دانشمندان اهل تسنن به نام استاد احمدى جندى در شان مالك اشتر نقل مى‏كند كه در اينجا مى‏آوريم:

مالك اشتر يكى از شخصيتهاى فرزانه تاريخ اسلامى، و از قهرمانان مبارز جنگ است كه خصلت قهرمانى را در سطح عالى خود جمع كرده، و به طور كامل از ارزشهايى مانند: شجاعت، فصاحت، بلاغت، سخاوت، ادب و انديشه بلند برخوردار است. در عين حال، تاريخ نسبت به او رعايت انصاف نكرده، و خصال بزرگ و بى شمار او را، تبيين ننموده است... ما نمى‏خواهيم در اين مورد، با كلمات بازى كنيم؛ بلكه مى‏خواهيم با اين واژه‏ها، معانى بلند زندگى درخشان مالك اشتر را بازگو نماييم، در شان قهرمانى كه همه اركان و قواعد كمال و پيروزى و ارزشها را در زندگى خود استوار ساخته، و همه خطوط طلايى وزانت و عظمت انسانى در زندگى او ترسيم گشته است، تا به آنجا رسيده كه به عنوان انسان نمونه، و مثال عالى يك انسان كامل، بر تارك جهان مى‏درخشد. . (111)

 

9 - مالك اشتر، سياستمدارى نيرومند

 

استان مصر (در آن عصر) از استانهاى پرجمعيت، با سابقه، پر محصول و داراى ماليات بسيار بود، و با آن وسعت و عمقى كه داشت، براى خود يك كشورى پهناور بود، و اداره آن به يك سياستمدار قوى نياز داشت.

محمد بن ابى بكر با آن همه اخلاص و تقوا و سابقه خوبى كه در محضر على (عليه السلام) داشت، داراى چنين سياستى نبود. امام على (عليه السلام) براى اداره استان مصر، مالك اشتر را برگزيد، و اين انتخاب بيانگر شايستگى و كفايت سياسى و دينى مالك در سطح عالى است.

تحليل گران تاريخ مى‏گويند: معاويه در هيچ مورد، مانند اين مورد (شنيدن خبر نصب مالك اشتر به عنوان استاندار مصر) ناراحت نشد. معاويه به خوبى مالك را مى‏شناخت و مى‏دانست كه سياستمدارى قوى به سوى مصر مى‏رود، كه با سرپنجه سياست و تدبيرش، مصر را آرام مى‏كند، و محصول و مخازن مصر را در اختيار حكومت على (عليه السلام) قرار مى‏دهد. اگر مصر نبود، معاويه هرگز نمى‏توانست بودجه كشورش را تامين كند. اين بود كه معاويه در مشورت با يارانش همچون عمر و عاص و.... چنين نتيجه گرفت كه مالك را توسط ماموران نفوذى مسموم كند، و با ناجوانمردانه‏ترين و كثيف‏ترين نيرنگ، جوانمردترين و پاكترين فرد را از سر راه خود بردارد.

 

10 - مالك اشتر از سرداران سپاه امام قائم (عج)

 

امام صادق (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه حضرت قائم (عج) قيام و ظهور كند، در پشت كوفه (نجف اشرف) بيست و هفت مرد ظاهر شده و به او مى‏پيوندند. پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسى (عليه السلام) هستند، كه در راه هدايت گام بر مى‏دارند، و در محور حق مى‏گردند و هفت نفر آنها، اصحاب كهف هستند و بقيه (5نفر ديگر) عبارتند از: يوشع بن نون (وصى عيسى)، سلمان، ابودجانه انصارى، مقداد و مالك اشتر، و در پايان فرمود:

 

فيكونون بين يديه انصاراً و حكاماً:

اين بيست و هفت نفر، در پيشگاه حضرت قائم، به عنوان ياران و فرمانروايان آن حضرت مى‏باشند.

اين حديث، هم بيانگر عظمت مالك اشتر است، كه در عالم برزخ با افراد برجسته، به دنيا مراجعت كرده، و به امام قائم (عج) مى‏پيوندد و از سرداران سپاه آن حضرت مى‏شود، و هم درس ديگرى به ما مى‏آموزد و آن اينكه؛ منتظران و ياران حضرت ولى عصر (عج) بايد چگونه افرادى باشند، و اگر كسى خواسته باشد در اين وادى گام بگذارد، بايد از نظر فكر و اراده، شخصيتهايى مانند سلمان و مقداد و مالك اشتر را الگوى خود سازد.

بنابراين مالك اشتر، نمونه‏اى از ياران نزديك امام عصر (عج) است.

 

يكى از وصاياى حضرت على (عليه السلام) به مالك‏

 

يا مالك! احفظ عنى هذا الكلام وعه، يا مالك بخس مروته من ضعف يقينه، وازرى نفسه من استشعر الطمع، ورضى بالذل من كشف عن ضره، وهانت عليه نفسه من اطلع على سره، واهلكها من امر عليه لسانه:

اى مالك! اين سخنان را از من فراگير و به خاطر بسپار.

اى مالك! آن كس كه يقينش ضعيف است، جوانمرديش ناقص و ناچيز است، و آن كس كه در درون طمع داشته باشد، خود را حقير كرده است، و آن كس كه ناراحتى هايش را فاش كند، به لذت خويش راضى شده است، و آن كس كه ديگران را بر اسرار خود آگاه مى‏سازد، شخصيت خود را پايمان كرده است، و آن كس كه زبانش را بر خود امير كند، شخصيت خود را در ورطه هلاكت قرار داده است.

سپس فرمود: اى مالك! حرص شديد، با خطر درگير است. كسى كه امور دور دست را تحصيل كند، تلاشش بى نتيجه مى‏گردد. خصلت بخل، ننگ است.

ترسويى، مايه نقص است. پاكى، سپر انسان است. شكر و سپاس، ثروت و فراوانى است، صبر و استقامت شجاعت است، انسان فقير در شهر خود غريب است.

فقر، انسان زيرك را بيان حجت خود لال مى‏كندم رضا و خوشنودى به مقررات الهى، همنشين نيك است، ادب، لباس فاخر و نو است، درجه مقام انسان، بستگى به درجه عقل او دارد، سينه انسان خزانه اسرار او است.

انديشه، آينه صاف و درخشان است، حلم و خويش دارى، خود برجسته است، صدقه درمان نتيجه بخش است، كردار انسانها در اين دنيا، نصب العين آنها در آخرت است، حوادث عبرت‏انگيز، بيم دهنده شايسته است، خوشرويى، دام دوستى است.(112)

 

ماجراى شهادت جانسوز مالك اشتر

 

 

نامه على (عليه السلام) به مالك اشتر

 

پس از پايان جنگ صفين ، مالك اشتر همراه امير مومنان على (عليه السلام) به كوفه بازگشت، حضرت على (عليه السلام) مالك را به جاى خود كه قبل از جنگ صفين در آنجا بود؛ يعنى فرماندارى جزيره فرستاد.(مالك در شهر نصيبين كه يكى از شهرها بين عراق و شام بود و جزء جزيره به حساب مى‏آمد، سكونت گزيد.)

در اين هنگام، محمد بن ابى بكر از جانب على (عليه السلام) استاندار مصر بود، به امير مومنان على (عليه السلام) از مصر گزارش گزارش رسيد كه در مصر عده‏اى از دشمنان با محمد بن ابى بكر درگيرى دارند، و محمد توانايى مقابله با آنها را ندارد.

وقتى گزارش به على (عليه السلام) رسيد، آن حضرت فرمود: به نظر من هيچ كس شايسته براى استاندار شدن در مصر نيست، جز يكى از دو نفر؛ قسى بن سعد يا مالك اشتر

قيس بن سعد در آن وقت رييس ستاد ارتش على (عليه السلام) بود، از اين رو، تنها مالك اشتر باقى مانده بود كه به سوى مصر برود.

حضرت على (عليه السلام) نامه‏اى براى مالك اشتر كه در آن هنگام در شهر نصيبين بود فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:

اما بعد: فانك ممن استظهر به على اقامه الدين واقمع به نخوه الاثيم، واسد به الثغر المخوف...

تو از كسانى هستى كه من براى به پاداشتن دين از آنها كمك مى‏گيرم، و سركشى و نخوف گنهكاران را به وسيله آنها درهم مى‏كوبم، و مرزهاى مورد خطر را به وسيله آنان حفظ مى‏نمايم: من محمد بن ابى بكر را استاندار مصر كردم؛ ولى خوارج در آنجا بر ضد او بپاخاسته‏اند،

و او را به خاطر جوانى و تجربه كم در امور زندگى، توانايى و كارايى ندارد. نزد من بيا تا در اين مورد با تو گفتگو كنم و به جاى خو در نصيبين، يكى از افراد مورد اطمينان را نصب كن.(113)

پس از رسيدن اين نامه به دست مالك، او بى درنگ به حضور على (عليه السلام) كه در كوفه، بازگشت.

امام على (عليه السلام) ماجرا و حوادث مصر را براى مالك اشتر بيان كرد و فرمود: كسى را براى استاندارى مصر، شايسته‏تر از تو نمى‏يابم، به سوى مصر حركت كن با آن نظر بلند و فكر صائبى كه دارى، نياز به توصيه نيست، و در امور از درگاه الهى كمك بجوى، خشونت را با ارزش بياموز: آنجا كه نرمش، به مقصود است. نرمش كن، آنجا كه جز خشونت، راه ديگرى نيست، خشونت كن.(114)

 

عهد نامه مالك اشتر و تقاضاى شهادت‏

 

امى مومنان (عليه السلام) شيوه حكومت دارى و رفتار با طبقات مختلف را به مجموعه‏اى نوشت و به مالك سپرد تا بر اساس آن، در مصر حكومت دارى كند، اين مجموعه به عنوان عهد نامه مالك اشتر در نهج البلاغه (نامه 53) آمده است.

در سطور آخر اين عهد نامه حضرت على (عليه السلام) از درگاه خداوند چنين تقاضا مى‏كند:

و انا اسئل اللَّه بسعه رحمته... ان يختم لى ولك بالسعاده و الشهاده.

من از خداوند بزرگ، با آن رحمت وسيعش مسئلت دارم... تا پايان زندگى من و تو را با سعادت و شهادت ختم كند!

چنانكه خواهم گفت اين دعا مستجاب شد، و مالك اشتر در اين مسير، به شهادت شكوهمندانه نايل گرديد.

پس از شهادت مالك اشتر، عهد نامه مذكور توسط ماموران معاويه به دست معاويه رسيد، آن را نگاه مى‏كرد، و از مضامين بلند و عالى و عميق آن، تعجب مى‏نمود.

ابن ابى الحديد مى‏نويسد: مقدارى از نامه‏ها و عهدنامه حضرت على (عليه السلام) كه به دست معاويه افتاد، در مركز نگهدارى خزاين بنى اميه به طور مخفى نگهدارى مى‏شد. هنگامى كه عمر بن عبدالعزير (هشتمين خليفه بنى اميه) روى كار آمد آنها را آشكار ساخت. (115)

 

نامه على (عليه السلام) به مردم مصر، در شان مالك اشتر

 

امير مومنان على (عليه السلام) نامه‏اى به مردم مصر در شان و مقام مالك اشتر نوشت. در اين نامه مالك با ويژگى‏هاى دهگانه زير توصيف فرمود:

به سوى شما فرستادم:

1- بنده‏اى از بندگان خدا را

2- او كسى است كه به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشمش راه نيابد.

3- در ساعت ترس و وحشت، از دشمن هراس ندارد.

4- نسبت به بدكاران از شعله، سوزنده‏تر است.

5-گفتار ائ با گوش جان بشنويد و از او پيروى كنيد.

6- او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است ، كه تيزى آن كندى ندارد و برندگى آن اثر بخش است.

7- گوش به فرمان او باشيد، من شما را در انتخاب او براى ولايت بر شما از ديگران مقدم داشتم.

8- او تسليم فرمان من است، و بر اساس شيوه من رفتار مى‏كند.

9- او ناصح و خير خواه شما است‏

10- او نسبت به دشمنانتان سختگيرتر است.(116)

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه اين نامه را به اندكى تفاوت نقل نموده كه چه ويژگى زير در آن از زبان حضرت على (عليه السلام) افزوده شده است:

من اشد عباداللَّه باسا، و اكرمهم حسبا، و ابعد الناس من دنس و عار، حسام صارم حليم فى التسلم رزين فى الحراب ذو راى اصيل و صبر جميل

مالك اشتر، نبرد با دشمن از سختگيرترين بندگان خدا است، او از كريمترين دودمان برخاسته: و از همگان نسبت به ناپاكيها و ننگها، دورتر است، او شمشير بران و تيز است. هنگام آرامش، بردبار و خويشتن دار است، و در جنگ، انسان سنگين و با وقار مى‏باشد، صاحب نظر اصيل و صبر و نيكو است.(117)

 

توطئه معاويه در مورد قتل مالك اشتر

 

مالك اشتر به سوى مصر رهسپار گرديد. جاسوسهاى معاويه به او گزارش دادند كه حضرت على (عليه السلام) مالك را به عنوان استاندار، منصوب كرده و او را به سوى مصر روانه كرده است.

معاويه از اين خبر، بسيار وحشتزده شد و آن را به عنوان بزرگترين خبر دريافت نمود، و بى درنگ براى يكى از سرمايه‏دارهاى زمين خوار كه سالانه ماليات زياد به حكومت معاويه مى‏پرداخت، و مورد وثوق معاويه بود، و در قلزم يكى از شهرهاى بندرى مصر سكونت داشت، پيام محرمانه فرستاد كه اگر مالك اشتر را سر به نيست كنى، تا هر چه زنده‏ام و زنده هستى، از تو ماليات نمى‏گيرم.

هنگامى كه مالك اشتر در مسير راه به شهر قلزم رسيد. آن سرمايه دار زمين خوار، خود را در قيافه يكى از دوستان مالك اشتر جا زد. نزد مالك آمد و از او استقبال نمود و با كمال احترام، او را به خانه‏اش دعوت كرد، و گفت: من مردى ماليات بده هستم، شما در خانه من اقامت و استراحت كنيد.

مالك به خانه وارد شد، هنگام غذا، ميزبان در كنار غذا عسلى را مسموم كرده بود. نزد مالك گذاشت.وقتى مالك مقدارى از آن عسل را خورد، هماندم مسموم شد و طولى نكشيد كه به شهادت رسيد.(118)

 

شهادت مالك اشتر به وسيله مامور نفوذى معاويه‏

 

در مورد چگونگى توطئه قتل مالك از جانب معاويه، روايت ديگرى نيز نقل شده است و آن اينكه:

معاويه يكى از غلامان آزاد شده عثمان به نام نافع را محرمانه ديد، و به او گفت: خود را به مالك برسان به عنوان دوست و شيعه على (عليه السلام) جا بزن و بعد در فرصت مناسب، او را با زهر مسموم كن.

مالك اشتر با همراهان به راه خود ادامه داد تا به قريه ايله كه در كنار جاده بصره قرار داشت، رسيد در همانجا نافع خود را به مالك اشتر رسانيد و همواره با كمال تواضع در حضور مالك اشتر بود با او مانوس شد، تا آنجا كه مالك از او پرسيد، تو كيستى؟

نافع: از اهالى مدينه هستم.

مالك: از كدام دودمان؟

نافع: غلام آزاد شده عمر بن خطاب هستم.

مالك: كجا مى‏روى؟

نافع: به مصر مى‏روم.

مالك: براى چه به مصر مى‏روى؟

نافع: براى تحصيل نان؛ زيرا در مدينه بر اثر بى كارى نتوانستم معاشم را تامين كنم.

مالك اشتر، دلش سوخت و فرمود:

همراه من باش و من معاش تو را تامين مى‏كنم

مالك اشتر از قريه ابله، به سوى مصر حركت كرد.

نافع همراه مالك به راه افتاد و به طور عجيب خود را شيعه معرفى مى‏كرد، و مكرر از فضيلت و برترى حضرت على (عليه السلام) سخن مى‏گفت: و آنچنان خود را خوش چهره معرفى كرد كه در قلب مالك جاى گرفت و با هم به طور شديد همدم شدند، تا اينكه به شهر قلزم رسيدند.

در آنجا بانويى از دودمان جهينه، از مالك اشتر استقبال كرد و او را به خانه خود دعوت نمود و احترام شايانى به مالك كرد، هنگام غذا از مالك و همراهان پرسيد، در عراق چه غذايى، غذاى مطبوع است تا براى شما فراهم كنم.

مالك گفت: ماهى تازه‏

آن بانو، غذاى مطبوعى از ماهى تازه فراهم كرد و نزد مالك گذاشت. مالك و همراهان از آن غذا خوردند،

سپس مالك به طور شديد تشنه شد، هر چه آب آشاميد، تشنگيش برطرف نمى‏شد، در اين فرصت نافع گفت:

براى رفع عطش، بهترين غذا عسل است مالك درخواست عسل كرد. نافع بى‏درنگ رفت و شربت عسلى را كه قبلا مسموم كرده بود، آن را با تردستى خاصى نزد مالك اشتر آورد. مالك از آن خورد، طولى نكشيد كه آثار مسموميت در او ظاهر گرديد و حالش منقلب شده و بسترى گرديد، در اين ميان نافع از تاريكى شب استفاده كرده و از آنجا گريخت، مالك امر كرد او را تعقيب كرده و دستگير كنند؛ ولى او گريخته بود و تعقيب كنندگان به او دست نيافتند.

مالك همچنان منقلب بود تا در همان شب مظلومانه و غريبانه به شهادت رسيد، و پيكر مطهرش در همان شهر قلزم به خاك سپرده شد، اين ماجرا در سال 38، هجرى رخ داد (119) و مالك در اين هنگام، حدود 70 سال عمر داشت.

 

سخن معاويه هنگام رسيدن خبر شهادت مالك‏

 

نافع خود را به شام رسانيد و خبر مسموم نمودن مالك اشتر را به معاويه گزارش داد.

معاويه بسيار شاد شد: او قبلا به مردم شام گفته بود:

دعا كنيد خدا مالك را بكشد! وقتى خبر شهادت مالك به معاويه رسيد، به مردم شام گفت:

الا ترون كيف استجيب لكم

آيا نمى‏بينيد كه چگونه دعاى شما به استجابت رسيد؟!

سپس از طرف معاويه اعلام شد كه مردم در مسجد اجتماع كنند، جمعيت بسيار وارد مسجد شدند. معاويه سخنرانى كرد و در اين سخنرانى گفت:

كان لعلى بن ابى طالب يدان يمينان فقطعت احداهما يوم صفين و هو عماربن ياسر، و قد قطعت الاخرى اليوم و هو مالك الاشتر

براى على بن ابى طالب (عليه السلام) دو دست راست بود.

يكى از آنها در جنگ صفين بريده شد و آن عمار ياسر بود، و ديگرى امروز بريده گرديد و او مالك اشتر بود.

و نيز معاويه با شادى مى‏گفت:

الا و ان للَّه جنودا من عسل

همانا خدا سپاهيانى از عسل دارد.(120)

 

گفتار جانسوز امير مومنان (عليه السلام) در سوگ مالك اشتر

 

هنگامى كه خبر جانسوز شهادت مالك اشتر، به على (عليه السلام) رسيد، فرمود:

اناللَّه و انا اليه راجعون

خدايا او را در راه تو حساب مى‏كنم! چرا كه مرگ او از مصايب بزرگ روزگار است. خداوند مالك را رحمت كند، او به عهدش وفا كرد، و به راه شايسته‏اش رفت،: به راه شايسته‏اش رفت و با پروردگارش ملاقات نمود. ما با اينكه خود را آماده كرده بوديم كه پس از مصيبت رحلت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) صبر پيشه كنيم، با اين حال مرگ مالك از بزرگترين مصايب بود.(121)

جماعتى از دودمان نخع به محضر امير مومنان على (عليه السلام) آمدند: ديدند آن حضرت سخت ناراحت است و بى تابى مى‏كند سپس فرمود:

للَّه درمالك وما مالك! و اللَّه لوكان جبلا لكان فندا، و لوكا حجرا لكان صلدا، لا يرتقيه الحافر ولا يوفى عليه الطائر.

پاداش مالك با خدا باد! مالك! اما چه مالك چه مالك! سوگند به خدا اگر كوه بود، كوهى‏بلند مرتبه و بى مانند بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود! و هيچ مركبى نمى‏توانست از كوهسار وجودش بالا رود، و هيچ پرنده‏اى به اوج آن راه نمى‏يافت.

سپس فرمود: به خدا سوگند! مرگ تو جهانى (عراق) را در هم ريخت، و جهانى (شام) را شاد كرد!

على مثل مالك فلتبك البواكى و هل موجود كمالك؟.

براى چون تويى بايد گريه كنندگان بگريند. آيا شخص ديگرى همچون مالك به وجود خواهد آمد؟!(122)

علقمه بن قيس نخعى (از خويشان مالك) مى‏گويد:

مدتى على (عليه السلام) از مرگ مالك، محزون بود، و نشانه‏هاى اندوهى جانكاه از چهره‏اش ديده مى‏شد كه يقين كرديم صاحب عزا او است نه ما.

مغيره بن ضبى گفت:

لم يزل امر على شديدا حى مات الاشتر...

همواره تا مالك زنده بود: شوون حكومت على (عليه السلام) استوار و پابرجا بود. وقتى كه او رفت، اركان حكومت على (عليه السلام) (با رخنه خوارج و منافقان) ديگر سوى آن استوارى را نداشت، و آقايى مالك در كوفه، بيشتر از آقايى احنف در بصره بود. (123)

به امام عرض شد: براى شهادت مالك، سخت ناراحت و افسرده شده‏اى؟ امام در پاسخ فرمود:

اما و اللَّه هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق.

سوگند به خدا! مرگش اهل مغرب شاميان را قدرت بخشيد، و اهل مشرق (عراقيان) را خوار ساخت!

و آن حضرت چندين روز از فراق با قلبى غمبار گريه كرد و فرمود:

لا ارى بعده مثله ابدا.

بعد از او، ديگر همانند او هرگز نخواهم ديد!. آرى به گفته ابن ابى الحديد. دانشمند بزرگ اهل تسنن، .و چه خوب پاسخ داده آن گوينده كه از او درباره مالك اشتر شوال شد، در پاسخ گفت:

ما اقول فى رجل هزمت حياته اهل الشام و هزم موته اهل العراق.

من چه گويم در شان كسى كه حياتش شاميان شكست داد، و مرگش عراقيان را خوار ساخت.(124)

رحمت و درود بى كران خدا بر تو اى مالك اشتر! اى قهرمان قهرمانان! و اى مجاهد سترگ و عزت بخش بزرگ اسلام!

چه زيبا هستى! و چه زيبا به لقا اللَّه پيوستى! گواهى مى‏دهم كه تو، هم اكنون در پيشگاه خدا زنده و جاويد هستى و از مواهب الهى بهرمند مى‏باشى! و در جايگاه رفيع عرش الهى در كنار استاد و رهبرت امير مومنان على (عليه السلام) مى‏باشى! زهى سعادت و زهى افتخار!

 

برادر و فرزندان مالك اشتر

 

قبلا بيان شد كه دودمان مذحج و نخع، از صدر اسلام به بعد: خدمات شايانى به اسلام نمودند، و در عصر خلافت حضرت على (عليه السلام)، اين دودمان، زير نظر مالك اشتر در كوفه، پشتيبانى نيرومند براى آن حضرت بودند، و در جنگ جمل و صفين در ركاب على (عليه السلام) با دشمن مى‏جنگيدند، در اينجا به طور اختصار، از برادر مالك اشتر به نام عبداللَّه و از دو فرزندش به نامهاى: اسحاق و ابراهيم، ياد مى‏كنيم:

 

عبداللَّه برادر مالك‏

 

عبداللَّه از شخصيتهاى برجسته خاندان نخع بود.

او در راستاى هدايتهاى حضرت على (عليه السلام) ، فداكاريها و ايثارهاى فراوان داشت، و در نبرد صفين، همراه برادرش مالك، با دشمن مى‏جنگيد.

هنگامى كه مختار در سال 66 به عنوان مطالبه خون امام حسين (عليه السلام) بر ضد حكومت ننگين بنى اميه قيام كرد، عبداللَّه برادر مالك اشتر را پرچمدار يكى از گردانهاى سپاه خود كرد، و پس از پيروزى مختار، و به دست گرفتن حكومت (از 14 ربيع الاول سال 66 تا 14 رمضان سال 67)، عبداللَّه حاكم و فرمانرواى يكى از شهرها گرديد، و در همان وقت، حجربن عدى سردار رسيد اسلام، از ياران امام على (عليه السلام) براى نجات خود از چنگال دژخيمان جلاد معاويه، به عبداللَّه پناهنده شد، و عبداللَّه او را پناه داد.(125)

 

اسحاق، پسر مالك اشتر

 

يكى از پسران مالك اشتر، اسحاق بود كه در روز عاشورا در ركاب امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد، اين بزرگمرد رشيد، شجاعت، صلابت، ايمان و دوستى خاندان رسالت را از پدرش مالك، به ارث برده بود. او همواره در خط تشيع گامهاى استوار برداشت و به دنبال معاويه و گروههاى ضد شيعى نرفت و سرانجام به كاروان امام حسين (عليه السلام) پيوست. با اينكه در كوفه سكونت داشت، به مردم بى وفاى كوفه پشت كرد، و يارى امام حسين (عليه السلام) را ضد يزيد برگزيد.

در روز عاشورا، نداى امام حسين (عليه السلام) را شنيد كه مى‏فرمود:

من يبارز الى هولاء الملعونين.

كيست تا به جنگ اين ملعون شدگان برود؟

اسحاق به اين ندا لبيك گفت: و با شعارها و رجزهاى خود، ياران امام را به جنگ تشويق مى‏كرد و خطاب به آنها چنين مى‏گفت:

 

 

 

 

 

 

 

نفسى فداكم طاعنوا و جالودا   حتى يبان منكم المجاهد
و ارجل تتبعها سواعد   فى نصر مولاى الحسين العابد
بذاك اوصانى الكمى الوالد

 

 

 

جانم به فداى شما! بجنگيد و شمشير از نيام بركشيد، و به نبرد با دشمن بپردازيد، تا در ميان شما آن كس كه جهادگر پرتوان است آشكار گردد!

گامها و بازوان را پياپى در يارى مولايم حسين، عبد صالح خدا، به حركت در آوريد!

پدر شجاع من (مالك اشتر) اين گونه به من وصيت كرده است!

آرى مالك اشتر به پسرش وصيت نموده كه او در خاندان رسالت، و آل على (عليه السلام) جهاد كند. او نيز خلف صالح پدر است، كه آن وصيت را با گوش جان شنيد و اجرا نمود.

درودهاى پياپى خداوند بر اين پدر و پسر رشيد.

 

ابراهيم، پسر ديگر مالك‏

 

ابراهيم در ايمان و عرفان و شجاعت . نمونه پدر بود، گويى پدر پيرش رفته و جوان بازگشته است. او همان روحيه پدر را داشت، و دودمان نخع او را به عنوان آقا و رييس خود پذيرفتند، در جنگ صفين با اينكه نوجوان بود، با حمله‏هاى قهرمانانه خود، عرصه را بر دشمن تنگ مى‏كرد، و جهان را بر معاويه تيره و تار مى‏نمود، و با كشتن جوانى از آل حمير كه به جاى عمر و عاص به جنگ مالك اشتر آمده بود، قلب پر تپش پدر را شاد نمود. (چنانكه قبلا ذكر شد)

آن هنگام كه مختار (سال 66 ه. ق) به عنوان خونخواهى امام حسين (عليه السلام) بر ضد بنى اميه قيام كرد، ابراهيم را به كمك دعوت نمود، ابراهيم در كوفه به خانه مختار رفت، مختار از او احترام شايانى كرد و در پايين دست او نشست.

ابراهيم به مختار قول مساعد نداد تا آن هنگام كه دريافت قيام مختار مورد رضايت آل على (عليه السلام) است، آن هنگام برخاست و پايين دست مختار نشست.

مختار خروج كرد و سراسر كوفه را در اختيار و تصرف خود درآورد، بزرگترين لشگرى كه حكومت مختار را تهديد مى‏كرد، لشگر شام بود، مختار هفت هزار نفر را به فرماندهى ابراهيم براى جنگ با سپاه شام روانه كرد، سپاه هفت هزار نفرى ابراهيم در سرزمين موصل با سپاه هفتاد هزار نفرى شام درگير شدند. در اين هنگام نا برابر، افراد بسيارى از دو طرف كشته شدند. از جمله ابن زياد و گروهى از سران سپاه شام به دست ابراهيم، به هلاكت رسيدند.

به اين ترتيب مختار به دستيارى ابراهيم بر دشمن پيرو شد، و عاملان اصلى حادثه خونين كربلا را به مجازات سخت رساند.

يكى از سخنان ابراهيم، خطاب به سپاه خود كه بيانگر هدف و خط فكرى اوست، چنين بود، اى ياران دين‏ء اى طالبان خون حسين! اى پيروان حق و پاسداران الهى! اينك اين ابن زياد پسر مرجانه است، همان كسى كه آب را بر حسين و اهل بيتش ممنوع كرد، و آنها را كشت.

سوگند به خدا! فرعون با بنى اسرائيل چنين نكرد كه او با دودمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نمود، اميدوارم در اين سرزمين، با ريختن خون آن نامرد، خاطر شما شاد گردد...

ابراهيم دو فرزند به نام نعمان و خولان داشت كه آنها نيز مردانى با شخصيت و مومن بودند، از اين رو به ابو النعمان گويند.

سرانجام اين بزرگمرد خدا در سال 72 هجرى در سرزمين مسكن (ده فرسخى بغداد) هنگام نبرد با سپاه عبدالملك ( پنجمين خليفه اموى) به شهادت رسيد.

بنا به نقل محدث معروف مسعودى جسد مطهر ابراهيم را نزد عبدالملك آوردند. غلام آزاد شده حصين بن نمير هيز مى‏آورد و آن جسد را آتش زد.( با توجه به اينكه حصين بن نمير از سركردگان شام به دست ابراهيم به هلاكت رسيده بود.)(126)

پايان‏



:: بازدید از این مطلب : 637
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.
 

شاید برای شما این سؤال پیش آمده باشد که عاقبت مصعب ابن زبیر،ابراهیم مالک ،ابن حر و عبدالله عمر چه میشود برای دریافت پاسخ خود مقاله زیر را بخوانید.

ابراهیم مالک اشتر نخعی

ابراهیم فرزند مالک اشتر از شجاعان و نامداران بزرگ شیعه در سرزمین عراق بود او در سنین نوجوانی در کنار پدرش  مالک اشتر در جنگ صفین  با دشمنان  امیرالمؤمنان علیه السلام نبرد کرد و چنان شجاعتی به خرج داد که همگان را مبهوت کرد.

ابراهیم پس از قتل مختار از دو جناح مخالف عبدالملک مروان و عبدالله زبیر دعوت به همکاری شد ولی او ترجیح داد به سپاه زبیر بپیوندد پس از پیوستن ابراهیم مالک به مصعب شامیان به وحشت افتاده و برای جنگ با مصعب آماده شدند دو سپاه در غرب عراق و منطقه سامرا به هم رسیده و با هم به نبرد پرداختند در این نبر عبدالملک مروان پیروز شد و در نتیجه ابراهیم مالک اشتر نخعی و مصعب کشته شدند.

قتل ابراهیم مالک و مصعب در پانزدهم جمادی الاول به وقوع پیوست.

ابن حر

ابن حر را در مختارنامه در قالب یک شخصیت جوان و اوباش نمایش داده بودند که با شخصیت اصلی او تطابق نداشت .عبیدالله ابن حر جعفی از اشراف شجاعان و شعرای معروف کوفه بود او پس از قتل عثمان کوفه را به قصد شام ترک کرد و در کنار معاویه جای گرفت و با سپاه او در صفین شرکت جست. ابن حر در منزل بنی مقاتل با کاروان امام حسین (ع) روبرو شد امام از او یاری خواست ولی پیشنهاد امام را رد کرد.

ابن حر پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاداز شهر کوفه با مختار همصدا شد و به همراه گروهی به مدائن رفت و لی سپس در کنار مصعب ابن زبیر با مختار جنگید پس از مدتی مصعب به او مضنون شد و او را حبس کرد و مدتی بعد با شفاعت گروهی از قبیله مزحج-وی را آزاد ساختند –ابن حر پس از آزادی به عبدالملک مروان پیوست و چون به کوفه آمد شهر را در دست کارگزاران ابن زیاد دید او مورد تعقیب خصم قرار گرفت و با بدنی مجروح بر کشتی سوار شد تا از فرات عبور کند وی برای فرار از اسارت خود را در آب انداخت و کشته شد.مورخان مرگ اورا در سال ۶۸ قمر ی نوشته اند.مصعب ابن زبیر بدن نجس ابن حر را بر دروازه کوفه بدار آویخت.

عبدالله زبیر

پس از مرگ مصعب عبدالملک مروان سپاهی را به فرماندهی حجاج به مکه فرستاد و در سال ۷۳ هجری مکه سقوط کرد و به دست امویان افتاد برخی از اهل سنت او را پس از معاویه خلیفه شرعی خود میدانند. مسلم در کتاب خود ازابو نوفل نقل میکند- عیدالله زبیر رادیدم که در مکه بدار آویخته شده و مردم بر وی می گذشتند.



:: بازدید از این مطلب : 657
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.
ابراهیم مالک اشتر از فرمانده‌هان قیام مختار بود که به علت اختلافات بوجود آمده از مختار جدا شد و او را در مقابله با حمله زبیریان یاری نکرد.
     

به گزارش مشرق به نقل از نامه، مختارنامه از سریال های فاخری که توسط میرباقری کارگردان سریال امام علی(ع) ساخته شده است. در این فیلم یکی از شخصیت‌ها تاثیر گذار در قیام مختار، پسر مالک اشتر نخعی فرمانده سپاه امیرالمومنین(ع) بود که در به عاقبت وی بعد از شهادت مختار اشاره نمی‌شود و  جنبه‌هایی از ابراهیم مالک اشتر برای مخاطبان  پنهان باقی می‌ماند.

بعد از قیام مختار و تسلط بر کوفه و در میان راه قیام، دشمن میان مختار و ابراهیم اختلاف افکنده وبه تفرقه افکنی پرداخت.این حیله دشمن موجب شد که میان ابراهیم ومختار جدایی وفاصله ایجاد شده و گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته بود، از این رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی می ورزید و حتی گفته شده به نامه های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه اش از قوای مصعب ، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت .

همین کناره گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار، مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود، را با خود همراه سازند؛ از این رو مصعب نامه ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می سپارد .نامه ی مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان «خلیفه اموی شام »به دست ابراهیم رسید. ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود، پس نامه ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین - مقر حکومت خود - حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد .

سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی در سن چهل سالگی کشته شد و نزدیک سامراء به خاک سپرده شد .



:: بازدید از این مطلب : 604
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

ماجرای دستگیری قاتل حضرت عباس علیه السلام

شاید در مقاتل نام حکیم بن طفیل طائی را شنیده باشید او از سران و اشراف کوفه و از منافقان و حامیان سرسخت حکومت یزید بود در کربلا در جریان قتل و غارت آل الله و جنایات دیگر دست داشت.
حکیم بن طفیل کسی است که به سوی امام حسین علیه السلام تیراندازی کرده بود. نیز او قاتل ابوالفضل العباس علیه السلام بود و لباس و اسلحه ایشان را به غارت برد.
هنگامی که از او سوال کردند: چرا به سوی فرزند فاطمه سلام الله علیها تیر انداختی؟ با گستاخی گفت: تیر بر بدن او اصابت نکرد بلکه فقط به لباس حسین علیه السلام خورد و اسیبی به او نرساند!
حکیم از کسانی بود که دست انتقام حق –که از آستین مختار بن ابو عبیده ثقفی بیرون امده بود- بزودی گریبان وی را گرفت و با وضعی فجیع او را به درک فرستاد.
عبدالله بن کامل، معاون مختار، با افرادش به سوی خانه حکیم بن طفیل رفت و او را بازداشت کرد و سپس او را به طرف دارالاماره حرکت داد.
بستگان حکیم، فورا نزد «عدی» فرزند حاتم طایی رساندند عدی از سران شیعه عراق و از جمله مریدان و حامیان سرسخت امیرمومنان بود و در جنگ صفین خود و بستگان و فرزندانش در کنار علی علیه السلام با معاویه و لشگر شام جنگیده و سه فرزند وی به نام های «طرفه» و «طریف» و «طارف» نیز در آن جنگ به شهادت رسیده بو دند.
مختار برای عدی احترام فوق العاده ای قائل بود و توصیه های او را می پذیرفت. بستگان حکیم بن طفیل که از طایفه عدی بودند از او خواستند پیش مختار برود و از او برای حکیم بن طفیل طلب عفو کند، آنان به عدی وانمود کردند که وی جرمی مرتکب نشده و در باب وی گزارشات دروغ به مختار داده اند. عدی گفت: از من کاری ساخته نیست. ولی در عین حال نزد مختار می روم.
شیعیان و ماموران ابن کامل که دیدند عدی به سرعت به طرف دارالاماهر می رود و قصد او توصیه برای نجات حکیم است ناراحت بودن که مبادا مختار شفاعت عدی را قبول کند و او را رها سازد.
شیعیان و یاران ابن کامل به او گفتند:
می ترسم امیر و ساطت عدی بن حاتم را درباره این خبیث که گناه او مشخص و معلوم است بپذیرد بگذار خودمان کارش را یکسره کنیم.
ابن کامل خود نیز نگران این مطلب بود لذا در جواب افرادش به آنان گفت: او تحویل شما و در اختیار شماست.»
شیعیان و یاران ابن کامل خوشحال شدند و فهمیدند که «ابن کامل» نیز قلبا مایل نیست حکیم بن طفیل جان سالم به در ببرد. از این روی حکیم را دست بسته به محل «عنزیان» بردند و در کنار دیواری نگاه داشتند و به او گفتند خب، تو لباس ابوالفضل العباس علیه السلام را پس از شهادت ربودی و بدن او را برهنه کردی؛ حال ما نیز لباس تو را از تنت بیرون می آوریم تا قبل از کشته شدن مزه انتقام را بچشی!.
ماموران ابن کامل او را لخت کرده و دست بسته در کنار دیوار نگاه داشتند و انگاه به او گفتند خب، تو در روز عاشورا حسین علیه السلام را هدف تیر قرار دادی و مدعی هستی که تیر به بدن او اصابت نکرد و فقط به لباسش خورد! اکنون آماده دریافت جزای خود باش و همه تیرها را متوجه حکیم ساختند.
فرمان تیر صادر شد و مأموران تیرها را رها کردند و آنقدر تیر بر او زدند تا جسد بی جانش نقش بر زمین شد.
عدی بن حاتم بی خبر از ماجرا، به نزد مختار رفت تا برای حکیم ین طفیل توصیه ای بکند.
مختار عدی را با احترام پذیرفت و در کنار خود جای داد و به عدی گفت: چه فرمایشی دارید؟ عدی گفت: راجع به حکیم بن طفیل  تقاضای عفو دارم.
مختار با کمال تعجب رو به عدی کرد و گفت: از شما بعید بود برای یک قاتل خبیث وساطت کنی او از قتلان حسین علیه السلام است.
عدی گفت: امیر به شما گزارش دروغ داده اند او نقش چندانی در قتل حسین علیه السلام و وقایع کربلا نداشته است.
مختار که سخت به عدی احترام می گذاشت با ناراحتی گفت: بسیار خوب! او را به تو می بخشم.
درست در این هنگام «ابن کامل» وارد شد مختار رو به ابن کامل کرد و گفت: آن مرد را چه کردی؟
ابن کامل گفت: ماموران و شیعیان او را کشتند.
مختار که قلبا از کشته شدن حکیم خوشحال شده بود با لحنی آرام به ابن کامل گفت: چرا عجله کرید و او را پیش من نیاوردید؟
ابن کامل گفت: شیعیان حرف مرا گوش نمی دادند من زورم به آنها نرسید و بی اجازه من او را تیرباران کردند.
منبع: برگرفته از کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم، علی ربانی خلخالی


:: بازدید از این مطلب : 554
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

شب وصل است و تب دلبری جانان است / 1375 سال پیش در چنین شبی چه گذشت؟/ پرونده شب عاشورا 

فرهنگ > دین و اندیشه - گزارش بازنویسی شده خبرآنلاین از روایت های امام سجاد(ع) درباره رویدادهایی که شب عاشورا رخ داد. بازنویسی روایات از: محمدرضا اسدزاده
 
 
 
 

 

 

 

شب وصل است و تب دلبری جانان است / ساغر وصل لبالب به لب مستان است

                             در نظربازیشان اهل نظر حیران است / گوییا مشعله از بام فلک ریزان است

آنچه در ابتدای مطلب می شنوید ترکیب بند مشهوری با ترجیع «مکن ای صبح طلوع» است که در شب عاشورا در مجالس عزاداری خوانده می شود. این ترکیب بند را با صدای دکتر احمد جلالی می شنوید.

 

گفت و گوی امام حسین(ع) با یارانش در شب عاشورا

امشب، شب عاشوراست. نماز عشاء به امامت امام انسانیت تمام شده است. اینک امام حسین( درود خدابر او باد) اصحاب خود را جمع کرده تا با آنان گفت وگو کند.

امام سجاد(ع) در روایتی می‌فرماید که امام حسین با اصحاب خود گفت: «... همانا من اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خودم نمی شناسم و اهل بیتی از اهل بیت خود نیکوتر نمی دانم، خداوند شما را جزای خیر دهد. آگاه باشید که من هدف دیگری برای جماعت داشتم و ایشان را به راه اطاعت و متابعت از خداوند می پنداشتم اما اکنون آن خیال دیگر گونه صورت بست. 
امشب بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر سویی که می خواهید کوچ کنید. اکنون پرده شب شما را فرو گرفته است. در این سیاهی شب به هر سو که می خواهید بروید. این جماعت مرا می خواهند و چون مرا بکشند به غیر از من نپردازند.»

پاسخ حضرت عباس(ع) و برخی یاران

وقتی سخن امام به اینجا رسید، اول کسی که سخن گفت عباس بن علی (ع) بود و سپس برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبدالله جعفر که عرض کردند: برای چه این کار را بکنیم؟ آیا برای آنکه بعد از تو زندگی کنیم؟ خداوند این کار ناشایسته را از ما دور کند.

گفت و گوی امام با فرزندان عقیل و پاسخ آنها

پس آن امام حسین رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود که شهادت مسلم بن عقیل برای شما کافی است. بیشتر از این نباید مصیبت ببینید. من به شما اجازه می دهم هر کجا می خواهید بروید.

آنها عرض کردند: سبحان الله. مردم به ما چه می گویند و ما چه جوابی داریم بگوئیم؟ بگوئیم دست از بزرگ و سید و پسرعممان برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم، بی‌آنکه تیر و نیزه و شمشیری برای یاری او به کار بریم؟ نه به خدا سوگند، ما چنین کار ناشایسته‌ ای نخواهیم کرد، بلکه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا می کنیم و با دشمن تو مبارزه می کنیم تا هر چه برای شما پیش می آید برای ما هم پیش بیاید...."

سخنان مسلم بن عوسجه خطاب به امام حسین

در این وقت "مسلم بن عوسجه" برخاست و به امام حسین (ع) عرض کرد: یابن رسول الله! آیا فکر می کنی ما کسانی هستیم که دست از تو بر می داریم. پس با کدام دلیل در نزد خداوند، عذر بخواهیم؟ لاوالله. من از خدمت شما جدا نمی شوم تا نیزة خود را در سینه‌های دشمنان تو فرو ببرم. تا دستة شمشیر در دست من باشد دشمنان را از پای در خواهم آورد و حتی اگر سلاحی برای جنگ نداشته باشم با سنگ با ایشان مبارزه خواهم کرد. سوگند به خدا که ما دست از یاری تو برنمی‌داریم، تا خداوند بداند که ما حرمت پیغمبر را در حق تو رعایت نمودیم. به خدا سوگند که من در مقام یاری تو، در مرتبه‌ای هستم که اگر هفتاد بار کشته ‌شوم و باز زنده شوم و مرا بسوزانند و خاکستر مرا بر باد دهند، هرگز از تو جدا نخواهم شد؛ تا زمانی که مرگ را در خدمت شما ملاقات کنم. چگونه به شما خدمت نکنم با وجودی که شهادت در راه شما، مرگ نیست بلکه کرامت جاودان و سعادت ابدی است.

سخنان زهیر بن قین خطاب به امام حسین

پس از او " زهیر بن قین" برخاست و عرض کرد: به خدا سوگند که من نیز دوست دارم هزار بار کشته شوم وزنده گردم اما تو ای پسر رسول خدا زنده باشی و خداوند مرگ را از شما دور کند.

وقتی امام حسین چراغ ها را خاموش کرد تا کسی خجالت نکشد

پس حضرت امام حسین(ع) همگی را دعای خیر فرمود. سپس دستور دادند چراغ ها را خاموش کنند و به اصحاب و یاران گفتند: چراغ ها را خاموش کردم تا هر کدام از شما که می خواهد بدون خجالت و شرمساری، مرا ترک کنید و در تاریکی شب خودتان را نجات دهید.

امام جایگاه بهشت را به یاران باقی مانده نشان دادند

روایات تاریخ نقل کرده اند تعدادی رفتند و یارانی باقی ماندند. امام حسین در آن شب جایگاه هر یک از افراد باقی مانده را در بهشت به ایشان نشان دادند و بر یقین ایشان افزودند.

گفت و گوی حضرت زینب(س) با امام حسین(ع)

امام سجاد(ع) می فرماید: حضرت حسین (ع) پس از مکالمه با اصحاب، به خیمه خود رفت و سخن با آنان را ادامه داد. شب دهم که پدرم صبح آن شهید شد، من مریض بودم و زینب پرستاری من می‌کرد. ناگاه دیدم پدرم - حسین (ع) - کناری رفت و این اشعار را قرائت می‌فرمود:

یا دَهْرُاُفّ لَکِ مِنْ خَلیلٍ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٌ قَتیلٍ
و اِنَّما الْاَمْرُ اِلَی الْجَلیلِ

امام سجاد ادامه می دهند: وقتی من این اشعار را شنیدم، متوجه شدم که پدرم شهید خواهد شد. آنگاه گریه، گلوی مرا گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نکردم. ولی عمه مان زینب، وقتی حال برادرش را دید نتوانست خویشتن داری کند. پس برخاست و ناخوداگاه به سمت حسین رفت و گفت: "کاش مرگ مرا نابود کند و مرگ تو را نبینم. امروز مثل زمانی است که مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفتند، پس ای برادر! تو برای من جانشین آنها و فریادرس آنهائی. 
امام حسین رو به سوی خواهرش زینب کرد و فرمود: ای خواهرم! مبادا شیطان حلم ترا برباید که وقایع سختی در پیش داریم.

وقتی امام حسین برخی وقایع را برای زینب(س) گفت
امام سجاد(ع) روایت می کند: در این لحظه امام حسین وقایعی را برای عمه مان زینب(س) بازگو کردند و سپس اشک در چشم های مبارک حسین جاری شد....
در این لحظه زینت خاتون (سلام الله علیها) گفت: یا ویلتاه! ای برادر! این بیشتر دل ما را مجروح می‌کند که راه چاره را از تو گرفته اند و تو باید به ضرورت شربت مرگ بنوشی و ما را غریب و بی کس و تنها در میان اهل نفاق و افراد شقاوتمند بگذاری....

وقتی زینب به صورت خود زد، اشک ریخت و بی هوش شد

در این حال ناگهان زینب دگرگون شد، در حالی که به صورت خود می زد و اشک می ریخت، ناگهان به زمین افتاد و بی هوش شد. امام سجاد روایت می کند که حضرت امام حسین(ع) آب آورد و خواهر را بلند کرد و آب به صورت او پاشید تا به هوش آمد و برای او قرآن خواند و سپس او را با این کلمات آرامش داد و فرمود:

ای خواهرم! به یاد خدا باش و صبر و شکیبائی کن و بدانکه اهل زمین می‌میرند و اهل آسمان باقی نمی‌مانند و هر چیزی در معرض هلاکت است، جز ذات خداوندی که خلایق را با قدرت خود خلق فرموده و بر می انگیزاند و زنده می‌گرداند. خواهرم! جد و پدر و مادر و برادر من که بهتر از من بودند، هر یک دنیا را وداع کردند. پس وظیفه من و وظیفه هر مسلمانی است که بر رسول خدا «ص» اقتدا و تأسی کند.

توصیه های امام به خواهرش بعد از به هوش آمدن

پس از آن امام حسین فرمود: ای خواهر! من تو را قسم می‌دهم و باید به قسم من عمل کنی، وقتی که من کشته شوم گریبان در مرگ من چاک نکنی و چهره خویش را به ناخن مخراشی و از برای شهادت من در مقابل دشمنان، فریاد و شیون به پا نکنی...

پس حضرت سجاد علیه السلام می فرماید: پدرم عمه‌ام را آورد در نزد من نشاند و او دلداری داد....

(منابع روایی و مقاتل: منتهی الآمال شیخ عباس قمی/مقتل لهوف سید ابن طاووس)



:: بازدید از این مطلب : 530
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.
 

تنها یک چیز، جنگیدن را برایش دشوار کرده بود.../ روایتی متفاوت از جنگاوری عباس(ع)

فرهنگ > کتاب - «سقای آب و ادب» جدیدترین رمان سیدمهدی شجاعی است که شرحی متفاوت از حیات نورانی حضرت قمر بنی هاشم را در دل خود جای داده است و حالا به چاپ دهم رسیده است.
 

به گزارش خبرآنلاین، «سقای آب و ادب» که نیستان منتشر کرده، شامل ده فصل است: عباسِ علی. عباسِ ام‌البنین. عباسِ عباس. عباسِ سکینه. عباسِ مواسات. عباسِ زینب. عباسِ ادب. عباسِ حسین. عباسِ فرشتگان. عباسِ فاطمه.

در هر فصل رفت و برگشت روایی متعدد و متنوعی دیده می‌شود و در حرکتی سیال، راویان جای به هم می‌دهند و شکست‌ها به سرعت خوانش می‌افزاید و زوایایی جدید از مفهوم را روشن می‌کند. اما آن‌چه این کتاب را از حیث محتوا با دیگر آثار شجاعی متمایز می‌کند، بیشتر در فصل عباسِ فرشتگان به چشم می‌آید. این فصل چنین آغاز می‌شود: پیش از آن‌که راوی این داستان، قدم به فصل پایان بگذارد، ما فرشتگان؛ فرشتگان هفت آسمان، بر خود فرض میشماریم که پا به میدان بگذاریم و پرده از رخسار حضرت ابوالفضائل برداریم. و ناگفته پیداست که این نه بدان معناست که ما قادریم پرده از اسرار حضرت ابوالفضائل برداریم. چرا که رخسار، جلوه‌ای از جلوات حضور عیان است و اسرار، جنس و جوهری از علوم در پرده و معارف پنهان. و فاصلة میان این دو، فاصلة میان زمین است تا آسمان. دلیل یا فلسفه حضورمان در این میدان را در سطور آتی در خواهید یافت، و امّا چرا این فصل را برای حضور انتخاب کردیم و در این مقطع از روایت داستان، وارد میدان شدیم!؟ پیش از این نیامدیم، چون امید یا انتظار یا توقع داشتیم که سایه و شبحی از رخسار حضرتش را در لابه‌لای خطوط داستان ببینیم ولی وقتی دیدیم که روایت رو به اتمام است بیرؤیت رخسار حضرت، و داستان در آستانة فصل پایان، ترسیدیم که مبادا نقطة ختم بر پایان داستان بنشیند و حرفهای اصلی و اصلیترین حرفها همچنان ناگفته بماند...»

بنابراین گزارش، روایت جنگاوری حضرت عباس(ع) در ظهر عاشورا برای آوردن آب در این کتاب به زیباترین شکل ممکن روایت شده که بخش هایی از آن را در ادامه می خوانید:

«عباس، مشک را چون عزیزترین کودک جهان در آغوش گرفته، بند قنداقه‌اش را به دور گردن انداخته، با دست چپ، سپر را حایل مشک کرده و با دست راست شمشیر را در هوا می چرخاند و پیش می تازد.


آنچه هر دم پیش روی عباس، از لابلای نخل‌ها بیرون می‌جهد، دشمن نیست با اسب و نیزه و شمشیر، علف‌های هرزی است که به داس عباس درو می‌شود. همه نخلستان و در پشت همه درختان، پر است از آدم و اسب و شمشیر و نیزه و کلاه.

...

آنچه اکنون کار را بر عباس دشوار کرده، تعداد چند هزاری سپاه دشمن نیست کمین‌های ناجوانمردانه پشت نخل‌ها هم نیست گرسنگی هم نیست، تشنگی طاقت سوز و جگر گذاز هم نیست، خستگی هم نیست، زخم‌های متعدد سر و صورت و سینه و دست و پا هم نیست.

تنها یک چیز، جنگیدن را بر عباس دشوار کرده و آن آزاد نبودن دست‌های عباس است و آن کودکی است که عباس در بغل دارد و حفظ جانش را بر جان خویش مقدم می‌شمارد. کاش آنچه در آغوش عباس است، کودک بود کودک اگر خراش هم بردارد، مصدوم و مجروح هم اگر بشود باز به مقصد می‌رسد.

جان مشکی که در آغوش عباس است از جان کودک هم لطیف تر و آسیب پذیرتر است. اگر خراشی بر بدن مشک بیفتد، اگر تیری بر بدن مشک بخورد، اگر نوک نیزه یا تیزی شمشیری با مشک مماس شود، تمام هستی عباس بر باد می رود، تمام امید کودکان، به یاس بدل می شود.

عباس باید هم از مشک محافظت کند، هم از جان خویش. حفظ جان برای حفظ آب و حفظ آب برای حفظ جانان. اگر عباس نماند چه کسی آب را به خیمه‌ها برساند و اگر آب نماند، عباس با چه رویی خودش را به خیمه‌ها برساند!؟

آنچه اکنون در آغوش عباس است، فقط یک مشک آب نیست، آبروی عباس است، حیثیت عباس است. یک خواهش نگفته سکینه است که عالمی با آن برابری نمی‌کند. آنچه اکنون در آغوش عباس است، عصاره حیات سی و پنج ساله عباس است بهانه تولد عباس است، انگیزه حیات عباس است.

آنچه عباس امروز در نگاه حسین دیده است برای این فرمان یا خواهش در همه عمر عباس بی سابقه بوده است: عباس جان! اگر می‌توانی کمی آب بیاور.

و عباس عاشق، عباس ماموم، عباس مرید، عباس ادب، آب شده در مقابل این خواهش آب.
تمام ادب عباس در همه عمر این بوده است که خواست نگفته حسین را بشناسد و در اجرا و اجابتش سر بسپارد امروز اما حسین خواسته‌اش را آن هم با لحن خواهش و خضوع به زبان آورده است.

پس برای عباس این فقط یک مشک آب نیست قیمتی ترین محموله عالم است این فقط یک مشک آب نیست، رسالت تاریخی عباس است. در آینه این آب، پدرش علی نشسته است، مادرش ام البنین رخ نموده است، زهرای مرضیه تجلی کرده است.

همه پیامبران اکنون در کربلا صف کشیده‌اند و بی تاب تشنگی فرزندان محمداند. چشم آدم ابوالبشر خیره به این مشک است نگاه نوح نگران این مشک است.

اجر رسالت محمد و مودت ذی القربای او متجلی در این مشک است و عباس اگر -شده با فدیه جانش - این آب را برساند کار دیگری در این جهان ندارد. حکیم بن طفیل که از کمین نخل‌ها درآمد و چندی است که سایه به سایه عباس می‌تازد، ناگهان شمشیرش را فرا می آرد و دست راست عباس را که در دایره ای کامل در گردش‌ا‌ت از ساعد قطع می‌کند.

تنها کاری که عباس می‌تواند بکند این است که پیش از افتادن دست راست، شمشیرش را در هوا با دست چپ بستاند. دست راست بر زمین می‌افتد اما دست چپ و شمشیر همچنان باقی است.

عباس با رنگی از فریاد در کلام رجز می‌خواند، می‌جنگد و پیش می‌تازد:
والله آن قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقینی
نجل النبی الطاهر الامینی

...

آنچه به عباس توان می دهد وامید می بخشد، سواد خیمه هاست که گهگاه از لابه لای شاخه های نخلها نمایان می شود.
در این هنگام زید بن رقاد که تاکنون در کمین به دست آوردن لحظه ای برای فرود آوردن شمشیر بوده است، ناگهان دست چپ عباس را از ساعد قطع می کند.
با قطع شدن دست چپ، امید عباس کاهش می یابد اما به کلی از میان نمی رود.
او همچنان رجزخوان پیش می تازد:
یا نفس لا تخشی من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری
فاصلهم یا رب حر النار

اکنون نه دستی مانده است و نه سپری و نه شمشیری، اما مشک آب مانده است و چه باک اگر هیچ چیز جز مشک نماند، حتی خود عباس، به شرطی که بتواند این مشک را به خیمه ها برساند.

این که حرکت اسب آرام آرام به کندی گراییده فقط به خاطر زخم‌ها و جراحت‌ها و خون‌های رفته از بدن عباس نیست اسب به خوبی می‌فهمد که کار کنترل برای سوارش دشوار شده. سوار اگر تا به حال با پاهای کشیده‌اش خود را به روی اسب نگه داشته، اکنون این پاها کم رمق شده و از توانشان کاسته گردیده.

اسب سرعتش را کم کرده تا سوار بتواند تعادلش را حفظ کند و عباس، از بیم پاره شدن بند مشک، سر آن را به دندان گرفته و با چشم های شاهین وارش اطراف را از همه سو می‌کاود مبادا که تیری جان مشک را بیازارد.

اکنون تیر از همه سو باریدن گرفته است. اما عباس با حایل کردن جوارح خود، از کتف و بازو و پا و پهلو و پشت، تیرها را به جان می‌خرد و مشک را همچنان در امان نگه می‌دارد و بر بال‌های قلب خویش آن را پیش می‌برد.

ده‌ها تیر بر بدن عباس نشسته است و خون چون زرهی سرخ تمام بدنش را پوشانده است. اما عباس انگار هیچ زخمی را بر بدن خویش احساس نمی‌کند چرا که مشک همچنان ... اما نه ... ناگهان تیری بر قلب مشک می‌نشیند و جگر عباس را به آتش می‌کشد.

تیر بر مشک نه که بر قلب امید عباس می نشیند و عباس در خود فرو می شکند و مچاله می‌شود. و دشمن به روشنی می‌فهمد که عباس، دیگر توانی برای جنگیدن و دلیلی برای زنده ماندن ندارد.
تیری دیگر پیش می آید و درست بر سینه عباس می نشیند و این تنها تیری که عباس از آن استقبال می‌کند و آن را گرم در آغوش می‌فشرد.

کودکان اکنون با تشنگی چه می‌کنند؟ سکینه به آنها چه می‌گوید؟ سکینه اکنون چگونه بچه‌ها را آرام می‌کند؟
زینب، زینب، زینب.

زینب اکنون با دل خودش چه می‌کند؟ با دل سکینه چه می‌کند؟
این حکیم بن طفیل است که نخلستان را دور زده و از مقابل با عمود آهنین پیش می‌آید. بگیرید این تتمه جان عباس را که از آبرویش گران‌بهاتر نیست. حسین جان! جانم به فدات! تو از این پس چه می‌کنی؟

می‌دانم که با رفتنم پشت تو خواهد شکست از این پس تو با پشت خمیده چه می‌کنی؟! حسین جان! یک عمر در آرزوی رسیدن به کربلا زیستم، یک عمر به عشق نینوا تمرین سقایت کردم، یک عمر به شوق عاشورا شمشیر زدم ... یک عمر همه حواسم به این بود که نقش عاشقی را درست ایفا کنم و به آداب عاشقی مودب باشم.

...

حسین جان! مرا ببخش که نشد برایت بجنگم و از حریم آسمانی ات دفاع کنم. این آخرین ضربه دشمن است که پیش می‌آید و مرا از شرمساری کودکانت می‌رهاند.



:: بازدید از این مطلب : 545
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

تیغ ها بر قتل او شد آخته / عاشورا در زمین کربلا چه گذشت؟ / پرونده روز دهم 

فرهنگ > دین و اندیشه - آنچه از صبح عاشورا تا شهادت همه امام و یارانش اتفاق افتاد، گزارشی از وقایع عاشورا به نقل از منابع کهن تاریخی.
 
 
 
 

 

 

 

 در آغاز پرونده به همراه خواندن مطالب، مصیبت خوانی و نوحه خوانی زنده یاد محمد کوثری زاده(کوثری) درباره آخرین خداحافظی امام حسین(ع) و شهادت ایشان را بشنوید.

من خدا چهرم شما، ابلیس چهر       من همه مهرم شما غافل ز مهر

رحمت من در مثل همچون هماست   سایه اش گسترده بر فرق شماست

چون کنم چون؟ نفس کافر مایه تان    می کند محروم از این سایه تان

من همه حق و شما باطل همه       وز تجلی های من، عاطل همه

من خداوند و شما شیطان پرست     من ز رحمان و شما ز ابلیس، هست

آنچه فرمود او به آن قوم از صواب      غیر تیر از هیچ سو نامد جواب

تیغ ها بر قتل او شد آخته              نیزه ها بر قصد او افراخته

(شعر از عمان سامانی)

 

روز عاشورا در کربلا چه گذشت؟

آماده شدن سپاهیان: امام حسین(ع) در صبح عاشورا سپاهیانش را مرتب کرد. درباره شمار آنان، میان مورخان قدیم اختلاف است. بلاذرى می‌نویسد: آنها 32 نفر سواره و 40 نفر پیاده بودند. زُهَیر بن قین فرماندهى سمت راست و حبیب بن مظاهر فرماندهى سمت چپ را بر عهده داشت و پرچم هم در اختیار عباس بود و خیمه ها پشت سر آنان. در جاى دیگر می‌نویسد: آنان جمعا حدود یک صد مرد یا قریب به آن بودند، پنج نفر از نسل امام على(ع)، شانزده نفر هاشمى، و دو نفر هم از هم‌پیمانان بنى‌هاشم، یکى از طایفه سلیم و دیگرى از کنانه بود.

پیش از آغاز نبرد، امام حسین(ع) دستور داد تا داخل خندقى را که اطراف خیمه ها کنده بودند، آتش بریزند تا دشمن نتواند از اطراف به خیمه ها و حرم امام حسین(ع) وارد شود. شمر که فرد بى‌حیایى بود، به امام حسین(ع) گفت: براى ورود در آتش عجله دارى! امام پاسخ دادند: تو اولى‌تر به ورود در آتش هستى. در این وقت، مسلم بن عَوسجه از امام خواست اجازه دهد تیرى به شمر بزند؛ اما امام فرمود: فإنى أکره أن أبدأهم. نمى خواهم آغازگر این جنگ باشم.

از آن طرف نیز ابن سعد، پس از نماز صبح سپاهیانش را منظم کرد. ترکیب سپاه طایفه‌ای بود؛ یعنى هر قبیله‌اى، یک فرمانده داشت. جمعا عدد سپاه دشمن 22 هزار نفر، نه کمتر و نه بیشتر بوده است. برخى تا 28 هزار نفر هم نوشته اند و تا 35 هزار هم نوشته شده است.
صبح روز عاشورا، ندایى از یکى از کوفیان برخاست که خطاب به لشکر ابن زیاد می‌گفت: یا جند الله ارکبوا! در آغاز نبرد، امام حسین(ع) سر بر آستان الهى بلند کرد و دعایی خواند و به استقبال نبرد رفت.

روبرو شدن دو سپاه و گفت و گوی امام با دشمنان: هنگامى که دو سپاه برابر هم قرار گرفتند، امام از بُرَیر بن حضیر همدانى خواست تا با دشمن سخن بگوید و با آنان احتجاج کند. بریر خطاب به کوفیان گفت: اکنون نسل محمد (ص) در میان شماست؛ اینان ذریه، عترت، بنات و حرم پیامبرند. از آنان چه می‌خواهید. گفتند: تسلیم شدن بر حکم ابن‌زیاد. بریر گفت: آیا نمى پذیرید به همآنجا که آمده اند، باز گردند. آیا فراموش کرده اید که با نامه‌هاى شما به اینجا آمده اند. آیا از آبى که یهود و نصارا و مجوس بهره می‌برند، آنان را منع می‌کنید. با ذریه پیامبرتان بد رفتار می‌کنید؛ خداوند روز قیامت شما را سیراب نکند. برخورد دشمن جز تمسخر و خنده چیزى نبود.

صبح عاشورا، امام خود با کوفیان سخن گفت و فرمود: من پس از رسیدن نامه‌هاى شما که در آنها گفته بودید، سنت از میان رفته، نفاق برآمده و حدود تعطیل گشته است، به اینجا آمدم. از من خواستید بیایم و امت محمد (ص) را اصلاح کنم. اکنون آمدم؛ آیا سزوار است که خون مرا بریزید؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم. آیا حمزه و عباس و جعفر عموهاى من نیستند. آیا سخن پیامبر(ص) را در حق من و برادرم نشنیدید که فرمود: هذان سیدان شباب أهل الجنة، اگر من را در این نقل تصدیق می‌کنید که هیچ، و گرنه از جابر بن عبدالله و ابوسعید خدرى و انس بن مالک و زید بن ارقم بپرسید.

امام در این سخنان، بر آن بود تا براى کسانى که او را نمى شناختند، خود را معرفى کند و آنان را به تأمل در رفتار زشتشان بر انگیزد، راجعوا أنفسکم، و در واقع، به نوعى اتمام حجت کند. اهل حرم که سخنان آن حضرت را می‌شنیدند، همه به گریه افتادند و امام حسین(ع)، برادرش عباس را فرستاد تا آنان را ساکت کند. در سخنان صبح عاشورای امام به روایت تحف العقول این جملات آمده است: ابن زیاد یکى از دو چیز را از من می‌خواهد؛ یا مرگ یا ذلت؛ و دور باد که من پذیراى ذلت باشم.

پیوستن حر به لشکر امام: حُرّ بن یزید ریاحى از معدود کسانی بود که تحت تأثیر سخنان امام به این سمت آمد. پس از شنیدن خطابه امام حسین(ع) نزد عمر بن سعد آمد و گفت: آیا واقعا قصد جنگ با این مرد را دارى؟ آیا هیچ یک از پیشنهادهاى وى را نمى پذیرید؟ عمر سعد گفت: اگر تصمیم با من بود، آرى. حرّ پاسخ داد: سبحان الله! چه قدر دشوار است که حسین این مطالب را بگوید و شما از پذیرش آن ابا کنید. پس از آن به سوى امام حسین(ع) رفت. حر به عمر سعد گفت: اگر چنین پیشنهادهایى را تُرک و دیلم ـ که در آن زمان کافر بودند ـ می‌دادند، شما حق نداشتید آن را نپذیرید. وقتى حرّ نزد امام رسید، پرسید: من همان کسى هستم که آن کارها را کردم؛ اکنون آمده ام جانم را در راه شما بدهم. آیا به عقیده شما راه توبه باز است؟ امام فرمود: نَعَم، إنّها لک توبة، فابشر، فأنت حرّ فى الدنیا و أنت حرّ فى الاخرة إن شاء الله.

سخن زهیر خطاب به لشکر کوفیان: فردى عمر نام از بنى تمیم، نخستین تیر را رها کرد که در ناحیه کتف امام به زره آن حضرت اصابت کرد و متوقف شد. زهیر خطاب به کوفیان گفت: بندگان خدا! فرزند فاطمه، بیشتر از فرزند سمیه سزاوار است تا کمک شود. اگر یاریش نمى کنید، رهایش کنید تا خود با یزید سخن بگوید؛ یزید بدون کشتن او هم از اطاعت شما راضى می‌شود. شمر تیرى به سوى او انداخت و گفت: ساکت شو. زهیر گفت: شمر! تو را در قیامت به آتش جهنّم بشارت می‌دهم. شمر پاسخ داد: خداوند همین الان تو و اطرافیانت را خواهد کشت. به روایت ابومخنف، زهیر این جمله را گفت که بسیار مهم است: ما تا به امروز برادر و بر دین واحد و ملت واحدى بودیم؛ تا وقتى که شمشیر میان ما نیامده بود و شما اهلیت پذیرش نصیحت از سوى ما را داشتید؛ اما وقتى شمشیر آمد، پرده ها دریده خواهد شد، آن وقت شما امتى جدا و ما امتى جدا خواهیم بود

این به معنای جدا شدن شیعیان و سنیان بود. وقتى شمر زهیر را تهدید به مرگ کرد، زهیر گفت: آیا مرا از مرگ می‌ترسانى! مرگ براى من بهتر از زندگى با شماست. آنگاه باز خطاب به مردم گفت: شما نبایست فریب چنین فرد سبک سرِ جِلْفى را بخورید؛ بدانید که قاتلین حسین(ع) و ذرّیه پیامبر(ص) بهره‌ای از شفاعت او نخواهند برد. آنگاه مردى از اصحاب امام حسین(ع)، زهیر را صدا زد و گفت: حسین می‌گوید برگرد، تو وظیفه خود را در نصیحت و ابلاغ ادا کردى.

امام در آخرین لحظه، عمر بن سعد را صدا کرد. او از آمدن کراهت داشت؛ اما بالاخره آمد. امام فرمود: آیا براى رسیدن به ملک رى با من می‌جنگى. بدان که بعد از من در دنیا و آخرت خوشى و راحتى نخواهى دید و بد روزهایى در انتظار توست.


آغاز نبرد و شهادت گروهی از سپاه امام حسین (ع)

نبرد گروهی: عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز کرد و گفت: نزد عبیدالله شهادت دهید که من نخستین تیر را رها کردم. عمر بن سعد خطاب به کوفیان گفت: منتظر چه هستید! اینان برای شما یک لقمه هستند. زمانى که عمر بن سعد تیر انداخت، سپاه ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازى کردند. به گزارش ابن اعثم، باران تیر از سوى کوفیان به سوى اصحاب امام حسین(ع) شدت گرفت و امام فرمود: اینها نماینده این قوم به سوى شماست؛ براى مرگى که چاره‌ای از پذیرش آن نیست، آماده باشید. پس از آن دو گروه بر یکدیگر حمله کردند و ساعتى از روز را به طور دسته جمعى با یکدیگر جنگیدند، به طورى که بنا به برخى اخبار پنجاه و اندى از اصحاب امام حسین(ع) به شهادت رسیدند.

در این حمله، بسیارى از اصحاب با تیرهایى که بر بدنشان فرود آمد، به شهادت رسیده یا زخمى شدند، ابن شهرآشوب اسامى شهدایى را که در حمله نخست دشمن به شهادت رسیدند، فهرست وار آورده است. این افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالى امام حسین(ع) و پدرشان امام على(ع) بودند که در مجموع 38 نفر می‌شدند. اینها افرادى هستند که اساسا فرصت نبرد تن به تن پیدا نکرده و در تیراندازى نخست کوفیان به شهادت رسیدند.

با شهادت پنجاه نفر در یک حمله دسته جمعى، شمار اندکى از یاران امام حسین(ع) باقى ماندند؛ کسانى که به نوعى، مبارزه تن به تن با سپاه ابن زیاد داشتند. از آن جمله، عبدالله بن عمیر کلبى است که در برابر مبارزه‌خواهى یسار از موالى زیاد بن ابیه، پس از کسب اجازه از امام حسین(ع) عازم میدان شد. در واقع، اول حبیب بن مظاهر و بُرَیر بن خضیر قصد رفتن به مبارزه را داشتند که امام اجازه نداد و پس از آن که عبدالله بن عمیر اجازه خواست، امام اجازه رفتن به میدان را به وى داد. وقتى در این نبرد یسار را کشت، سالم از موالى عبیدالله به میدان آمد که به رغم آن که انگشتان عبدالله کلبى در برابر شمشیر سالم افتاد، اعتنا نکرده، او را نیز کشت و در میان میدان شروع به رجز خوانى کرد. زنش هم عمودى در دست گرفته به تحریض او می‌پرداخت. امام به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عین حال آن ها را دعا کرد. یسار و سالم، نخستین کشتگان سپاه ابن زیاد بودند.

پس از تیرباران نخست و مبارزه عبدالله بن عمیر و ابوالشعثاء، سپاه عبیدالله ابتدا از سمت راست و سپس از سمت چپ به سپاهِ اندک امام نزدیک شدند. افراد باقى مانده از سپاه امام، روى زانو نشسته، نیزه‌هاى خود را به سوى اسبان گرفتند و آنها به اجبار برگشتند. پس از آن، شروع به تیراندازى به سوى سپاه عبیدالله کرده، عده‌ای را کشته و شمارى را مجروح کردند.

نبرد تن به تن اصحاب امام: باقی‌مانده سپاه تک تک عازم میدان شده و پس از مبارزه به شهادت رسیدند. یکى از چهره های کربلا بُرَیر بن حضیر هَمْدانى است که در کوفه به سیّد‌القراء شهرت داشت و از شیعیان بنام این شهر بود. وقتى یزید بن معقل مبارز طلبید، بریر عازم نبرد با وى شده، چنان ضربتى بر سر او زد که نه تنها کلاهخود او، بلکه نیمى از سرش را هم شکافت. پس از آن رضى بن منقذ عبدى به نبرد وى آمد. ساعتى به هم پیچیدند تا بُرَیر بر سینه او نشست. رضى از دوستانش یارى طلبید. در این وقت کعب بن جابر به سوى بریر شتافت و نیزه خود را بر پشت بریر فرو کرد. پس از آن بر وى حمله کرده، او را به شهادت رساند.

از چهره‌هاى برجسته کربلا، یکى همین نافع بن هلال بِجلى است. طایفه بجیله، از طوایف شیعه کوفه است که بعدها نیز در میان آنان شیعیان زیادى شناخته شده اند. از وى نیز تعریفى براى تشیع رسیده که بسان آنچه درباره بریر گذشت، جالب است.

پس از مبارزه تن به تن برخى از اصحاب با کوفیان و کشته شدن شمارى از سپاه عبیدالله، عمرو بن حجاج خطاب به سپاه عمر سعد فریاد زد:‌ ای احمق ها! شما با قهرمانان این شهر می‌جنگید؛ کسى با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندک‌اند و شما با پرتاب سنگ می‌توانید آنها را از میان ببرید. عمر بن سعد رأى او را تصدیق کرده، از سپاهش خواست تا کسى مبارزطلبى نکند. پس از آن عمرو بن حجاج از سمت راست سپاه کوفه بر سپاه امام یورش برد. عمرو به سپاه کوفه فریاد می‌زد: ‌ای کوفیان! اطاعت و جماعت خود را نگاه دارید و در کشتن کسى که از دین خارج شده و با امام خود مخالفت کرده، تردید به خود راه مدهید.

به احتمال شمار سپاه امام در این لحظه 32 نفر بوده است. در این میان، مسلم بن عوسجه اسدى به دست دو نفر از کوفیان به شهادت رسید. شهادت مسلم موجب شادى سپاه کوفه. امام حسین(ع) پیش از شهادت مسلم، زمانى که هنوز رمقى در وجود او مانده بود، خود را به وى رساند و فرمود: رحمک ربّک یا مسلم.

تعبیر به این که مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسین بوده است که شهید شده، می‌باید اشاره به آن باشد که نخستین شهید در حمله عمومى سپاه کوفه بوده که طبعا پس از تیراندازى عمومى اول و شهادت برخى از مبارزان به صورت تک تک شهید شده است. با این حال، در زیارت ناحیه، به طور کلى از وى به عنوان اولین شهید کربلا یاد شده است.

در این مرحله عبدالله بن عمیر کلبى به شهادت رسید. با شهادت وی همسرش بر بالین او رفت و گریه کرد. شمر به یکى از غلامان خود با نام رستم دستور داد تا با عمودى آهنین بر سر او بکوبد. رستم چنین کرد و آن زن نیز به شهادت رسید.

در این نبرد، بقایاى سپاه امام، چنان فشرده در کنار یکدیگر قرار داشتند که دشمن نمى توانست در آنان نفوذى داشته باشد. به ویژه آنان اطراف خیمه ها را کنده و آتش در آنها روشن کرده بودند و دشمن تنها از یک سوى می‌توانست بر آنان یورش برد. عمر سعد کسانى را براى نفوذ در چادرها و کندن آنها از جاى، به درون محوطه خیمه ها فرستاد که این افراد توسط چند نفر از اصحاب امام محاصره و کشته شدند. این امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها را آتش بزنند.

امام حسین(ع) فریاد زد: اجازه دهید آتش بزنند، در هر حال جز از یک سمت نمى توانند بر شما حمله کنند. دشمن براى این که کار را یکسره کند، تصمیم حمله به خیمه ها و آتش زدن آنها را گرفت. شمر همراه سپاهش نیزه اش را به سوى چادر امام حسین(ع) پرتاب کرد و فریاد زد: باید این خانه را بر سر اهلش آتش بزنم. در اینجا بود که فریاد زنان و کودکان به آسمان رفته، همه از چادر بیرون ریختند. در اینجا بود که شَبَث بن ربعى شمر را توبیخ کرده، حرکت او را زشت شمرد و شمر بازگشت. زهیر بن قین که فرماندهى ناحیه راست سپاه امام را داشت، همراه با ده نفر به سوى شمر حمله کرده او را از محل اقامت زنان و کودکان امام حسین(ع) دور کرد. اما شمر بر او حمله کرده چند نفر از افراد وى را به شهادت رساند.

نبرد ادامه یافت. اصحاب امام حسین(ع) یک یک به شهادت می‌رسیدند و هر کدام که شهید می‌شدند، نبود آنان کاملا احساس می‌شد؛ در حالى که کشته‌هاى دشمن به دلیل فراوانى آنان، نمودى نداشت. این حوادث تا ظهر عاشورا ادامه یافت. نزدیکى ظهر بود که حبیب بن مظاهر نیز به شهادت رسید.


ظهر عاشورا و آخرین نماز

ظهر شد و وقت نماز فرا رسید. هنوز زهیر و شمارى اصحاب در اطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شکل نماز خوف ـ اقامه کرد. امام دو رکعت نماز ظهر را آغاز کرد در حالى که زهیر و سعید بن عبدالله حنفى جلوى امام ایستادند. گروه دوم نماز را تمام کرده، آنگاه گروه اول رکعت دوم را به امام اقتدا کردند. در وقتى که سعید جلوى امام ایستاده بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت. بعد از پایان نماز هم، هر چه امام به این سوى و آن سوى می‌رفت، سعید میان امام و دشمن قرار می‌گرفت. به همین دلیل، چندان تیر به وى اصابت کرد که روى زمین افتاد. در این وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگوید که من از این رنجى که می‌برم، هدفم نصرت ذرّیه اوست. وى در حالى به شهادت رسید که سیزده تیر بر بدنش اصابت کرده بود.

شهادت باقی یاران پس از نماز: در اینجا باز هم دشمن به تیراندازى به سوى اسبان باقى مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بین برد. در این وقت زهیر بن قین با رجزى که خواند بر دشمن حمله کرد. در شعرى که از او خطاب به امام حسین(ع) نقل شده، آمده است که امام را هادى و مهدى نامیده و در حال رفتن به ملاقات جدش پیامبر، برادرش حسن، پدرش على(ع) و عمویش جعفر و حمزه می‌باشد. دو نفر از کوفیان با نام‌هاى کثیر بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس بر وى حمله کرده او را به شهادت رساندند.

عمرو بن خالد ازدى در شمار چنین افرادى است. وى رجزى خواند و جنگید تا به شهادت رسید. فرزندش خالد بن عمرو ازدى نیز پس از پدر به شهادت رسید. سعد بن حنظله تمیمى مجاهد دیگرى است که با خواندن رجزى به میدان رفته پس از نبردى به شهادت رسید. 
عمیر بن عبدالله مَذْحِجى شهید بعدى است که رجزى خواند و به میدان رفت و به شهادت رسید. سوار بن أبى حُمَیر به میدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسید.

عبدالرحمان بن عبدالله یزَنى شهیدى است که به نوشته ابن اعثم، پس از مسلم بن عوسجه به شهادت رسیده است. شعر وى در میدان، مضمون مهمى در تشیع او دارد؛ به طورى که شاعر خود را بر دین حسین و حسن معرفى می‌کند.

زیاد بن عمرو بن عریب صائدى همدانى معروف به ابوثمامه صائدى که نماز ظهر را به یاد امام حسین(ع) آورد، شهید دیگر بعد از ظهر است. ابوالشعثاء یزید بن زیاد کندى پیش روى امام حسین(ع) در برابر دشمن ایستاد و هشت تیر (و در برخى نقل ها که پیش از این گذشت صد تیر) رها کرد که طى آن دست کم پنج نفر از سپاه کوفه کشته شدند. آنگاه که دشمن درخواست‌هاى امام حسین(ع) را رد کرد، به سوى دشمن تاخت تا کشته شد.

نافع بن هلال بِجِلى با تیراندازى دقیق خود دوازده تن از سپاه کوفه را کشت تا آن که بازویش شکست. دشمن وى را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشته‌اند که وى روى تیرهایش، نامش را نوشته بود و شعارش این بود: «أنا الجملى أنا على دین على». وی به صورت اسیر نزد عمر سعد آورده شد در حالی که همچنان خون از محاسنش جارى بود و فریاد می‌کشید: اگر بازو و دستى برایم مانده بود، نمى توانستید مرا به اسارت درآورید. وقتى شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو دشوار بود که پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهى. ستایش خداى را که مرگ ما را براى اجرا در دست بدترینِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وى را به شهادت رساند. گفتنى است که نافع از یاران امام على(ع) و از تربیت‌یافتگان مکتب آن حضرت بود.

شهادت اهل بیت (ع): شروع به نبرد از سوى اهل بیت امام حسین(ع)، زمانى بود که از یاران کسى باقى نمانده بود. آن گاه اهل بیت وارد کارزار شده و شمارى از آنان به شهادت رسیدند که رقم آنان را کمتر از شانزده نفر ننوشته‌اند و برخى از منابع نام بیش از بیست نفر را یاد کرده‌اند.

یکی از مشهورترین آنان، عباس بن على بن ابى طالب بود، کسی که بعدها نسل و نوادگانش او را سقّا ‌نامیدند. عباس پرچمدار سپاه امام حسین(ع) بود و زمان شهادت 34 سال داشت. برادرش جعفر بن على بن ابى طالب (فرزند امّ البنین و نوزده ساله)، توسط هانى بن ثُبَیت حضرمى کشته شد. برادر دیگرش عبدالله بن على بن ابى طالب(فرزند امّ البنین و 25 ساله) به دست هانى بن ثُبَیت حضرمى کشته شد. برادر دیگر عباس، عثمان بن على بن ابى طالب (فرزند امّ البنین) وقتى به میدان رفت، ابتدا خولى بن یزید تیرى به او زد و سپس مردى از طایفه ابان بن دارم او را کشت. مادر هر چهار نفر گذشته، ام البنین عامریه از آل وحید بود. دینورى با اشاره به این مطلب می‌نویسد: اینان از برابر امام حسین(ع) عبور کردند و سر و گردن را سپر بلاى او قرار دادند.

شمار دیگری از فرزندان امام علی(ع) و در مجموع افرادی از اهل بیت که به شهادت رسیدند عبارت بودند از: ابوبکر بن على بن ابى طالب، محمد اصغر بن على بن ابى طالب، على اکبر پسر بزرگ امام حسین (ع) و فرزند ام لیلى. ابومخنف، بلاذرى و دینورى می‌گویند: نخستین کشته از اهل بیت، على اکبر بود.

شهدای دیگر اهل بیت عبارتند از: عبداللّه بن الحسن بن على(ع)، ابوبکر بن الحسن بن على، عبدالله بن حسین (فرزند رباب دختر امرؤالقیس)، قاسم بن حسن، عون بن عبدالله بن جعفر، محمد بن عبدالله بن جعفر، جعفر بن عقیل، عبدالرحمان بن عقیل، عبدالله اکبر بن عقیل، عبدالله بن مسلم بن عقیل، محمد بن ابى سعید بن عقیل.
همچنین از مردى از آل ابولهب و طبعا هاشمى که نامش را نمی‌دانیم، ابوالهیاج از نوادگان ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب، سلیمان غلام آزاد شده امام حسین(ع)، مَنْجح غلام آزاد شده امام حسین(ع)، عبدالله بن بُقْطر برادر رضاعى امام حسین(ع).


شهادت امام حسین (ع)

تا این لحظه که تمامی یاران و اهل بیت کشته شدند، کسى جرأت نزدیک شدن به امام را نداشت؛ چرا که به هر روى، بسیارى از کوفیان مایل نبودند قاتل امام حسین(ع) شناخته شوند. بنابراین تا وقتى کسان دیگرى مانند سنان بن انس دیوانه و شمر کثیف و خولى بد ذات بودند، نوبت به دیگران نمى رسید.  

ابن سعد می‌گوید: در این لحظه امام عطشان بود و درخواست آب کرد. مردى نزد امام آمد و آب به او داد. در همان حال حصین بن نمیر تیرى رها کرد که به دهان آن حضرت اصابت کرد و خون جارى شد. آن حضرت با دست خون ها را پاک می‌کرد و در همان حال خدا را ستایش می‌کرد. آن گاه به سوى فرات به راه افتاد. مردى از طایفه ابان بن دارم گفت: نگذارید به آب دسترسى پیدا کند. گروهى میان او و آب ایستادند، در حالى که امام در برابرشان ایستاده بود و درباره آن مرد فرمود: خدایا او را از تشنگى بمیران.

ابن سعد می‌افزاید: زمانى که یاران و اهل بیت حسین کشته شدند، هیچ کس به سراغ او نمى آمد مگر آن که باز می‌گشت تا آن که پیاده نظام اطرافش را گرفتند. در آن لحظه شجاع‌تر از وى نبود و حسین بن على چون یک جنگجوى شجاع با آنان می‌جنگید، بر هر طرف یورش می‌برد، و افراد مانند بزى از برابر شیر می‌گریختند.

ابن سعد در ادامه آن گزارش می‌نویسد: ساعاتى از روز گذشت و مردم در حال نبرد با حسین بن على بودند؛ اما کسى براى کشتن وى اقدام نمى کرد. دینورى آورده است: در این وقت امام حسین(ع) نشسته بود و اگر می‌خواستند می‌توانستند او را بکشند، اما هر قبیله‌ای بر آن بود تا مسؤولیت آن را به عهده دیگرى بیندازد و کراهت داشت تا بر این کار اقدام کند.

در این وقت شمر فریاد زد: مادرتان در عزایتان بگرید، منتظر چه هستید، او را بکشید! اولین کسى که به امام حسین(ع) نزدیک شد زُرْعة بن شریک تمیمى بود که ضربتى بر کتف چپ امام زد و پس از آن ضربه دیگرى بر گردن آن حضرت زده، نقش بر زمینش کرد. آن‌گاه سنان بن انس نخعى پیش آمد و ضربه‌ای بر استخوان سینه آن حضرت زد؛ سپس نیزه اش را در سینه امام حسین(ع) فرو کرد. در این وقت بود که امام روى زمین افتاد. سنان از اسب پیاده شد تا سر امام حسین(ع) را جدا کند، در حالى که خولى بن یزید اصبحى هم همراهش بود. وى سر را جدا کرد و آن را نزد عبیدالله بن زیاد آورد.

وى در جاى دیگرى می‌نویسد که سنان بن انس نخعى امام حسین(ع) را کشت و خولى بن یزید سر آن حضرت را جدا کرد. شیخ مفید می‌نویسد: زُرْعة بن شریک به کتف چپ امام ضربتى زد و پس آن ضربتى بر گردن آن حضرت نواخت، سنان بن انس نیزه‌ای بر آن حضرت زد که آن حضرت به زمین افتاد. آن‌گاه خولى رفت تا سر آن حضرت را جدا کند که دستش لرزید. شمر خود از اسب فرود آمد، سر امام را جدا کرد و به دست خولى داد تا به عمر بن سعد برساند. ابن سعد می‌افزاید: زخم‌هاى بدن امام حسین(ع) را که شمارش کردند، 33 مورد بود، در حالى که بر لباس ایشان بیش از صد مورد پارگى در اثر تیر و ضربت شمشیر وجود داشت. و باز همو می‌نویسد: وقتى امام حسین(ع) به شهادت رسید، یک شمشیر او را قلانس نهشلى و شمشیر دیگرش را جمیع بن خَلْق اودى برد. لباس (سِروال ـ شلوار ـ و قطیفه) آن حضرت را بحر بن کعب تمیمى و قیس بن اشعث بن قیس کندى برداشتند که بعدها به این قیس، قیسِ قطیفه می‌گفتند! نعلین امام را اسود بن خالد ازدى، عمامه ایشان را جابر بن یزید، و برنُس آن حضرت را مالک بن بشیر کندى، برداشتند.

غارت خیمه ها: از حمید بن مسلم ازدى نقل شده است که من شاهد بودم که وسائل زنان را چگونه غارت می‌کردند ... بعد عمر سعد فریاد زد: کسى به زنان و کودکان آسیب نرساند و هر کسى چیزى از آنان گرفته پس دهد؛ اما هیچ کس چیزى پس نداد. عمر سعد عده‌ای از سپاهش را به عنوان مراقب اطراف خیمه ها گذاشت تا کسى آسیب به آنان نرساند.

بلاذرى می‌نویسد: آنگاه عمر سعد از یارانش خواست تا براى پایمال کردن جسد امام حسین(ع) با اسب آماده شوند. دوازده نفر براى این کار آماده شده، چندان اسب تاختند که بدن امام حسین(ع) را خرد کردند.

گفته شده است که از یاران امام حسین(ع) 72 تن کشته شدند. به نظر می‌رسد اینها شمار سرهایی است که به کوفه بردند، اما شمار شهدا بیشتر بود. مردمان غاضریه یک روز بعد از آن جسد امام حسین(ع) و یاران ایشان را دفن کردند. از جمع سپاه عمر بن سعد 88 نفر کشته شدند که عمر سعد بر آنان نماز خواند و دفنشان کرد. تعدادى هم مجروح گشتند.



:: بازدید از این مطلب : 537
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

ردار حجاج بن یوسف ثقفی : بزرگ جنایت کار تاریخ اسلام و فرمانده ی آتش و کشتار در کعبه

 

 

سردار جنایت پیشه ی تاریخ اسلام : حجاج بن يوسف ثقفی

از امرای معروف دوران خلافت امویان كه در سال 41ق متولد شد. دوران كودكی خود را تحت آموزش‌های پدرش گذرانید و به ویژه در فراگیری قرائت قرآن كریم كوشش بلیغ كرد. حجّاج تا اندكی پیش از 30 سالگی را در طائف به كار چوپانی، دبّاغی و چاه‌كنی و سنگ‌كشی و كشاورزی می‌پرداخت.
  چون "عبدالملك بن مروان" به خلافت رسید، شغل‌های كوچكی به حجّاج سپرد و حجّاج از عهدۀ امور محوله به خوبی بر‌آمد. تملق و سرسپردگی حجّاج به خلیفۀ اموی حدی نمی‌شناخت، مثلاً خلیفه را فرستادۀ خدا و از ملائكه برتر می‌شمرد. 
  حجّاج در سال 72 ه‍.ق قیام ابن زبیر را كه حدود 20 سال در حجاز دعوی خلافت داشت، خاموش كرد و این برای عبدالملك و مروان خدمتی اندك و ناچیز نبود.
  عبدالملک، حجّاج را والی مكه گردانید و هنوز دیر زمانی نگذشته بود كه امارت مدینه و سپس كل حجاز و حتی یمامه و یمن را نیز به وی داد (73ق). اما هنوز بیش از دو سال از ولایت وی بر حجاز نگذشته بود كه عبدالملك وی را از امارت حجاز برداشت و به حكومت عراق، به جای "بِشربن مروان" گماشت (75ق). عراق از دیرباز مركز شیعیان و دیگر ناراضیان از دستگاه خلافت اموی بود و آن‌جا را جز قساوت و بی‌رحمی حجاج، چیز دیگری آرام نمی‌كرد. حجّاج ناشناس و آرام به مسجد كوفه وارد شد و درخطبه‌ای مردم كوفه و عراق را تهدید و تحقیر كرد:
«كوفیان! سرهایی می‌بینم چون میوۀ رسیده كه چیدن آن‌ها فرا رسیده و این كار به دست من می­باشد، گویی خون‌ها را می‌بینم كه میان عمامه‌ها و ریش‌ها روان است...».
  حجّاج 20 سال والی عراق بود. ده سال نخست را تقریباً به سركوب جنبش‌هایی چون قیام عبدالله بن جارود (76ق)، شورش‌های پی‌درپی خوارج به خصوص نافۀ ازارقه و شورش مطرّف بن مغیرة بن شعبه (77ق) پرداخت، اما مهم‌ترین آن‌ها شورش عبدالرحمن بن محمد بن اشعث كِندی بود. این جنبش كه اصل آن از شرق ایران آغاز شد، 3 سال به طول انجامید.
  حجّاج كه برای مدتی تسلط بر كوفه و مصر را هم از كف داده بود، سرانجام در دو نبرد مهم و سرنوشت ساز "دیرالحَجاجِمْ" و "مَشكِنْ"، ابن اشعث را شكست داد و عراق را برای امویان حفظ كرد.
  اصولاً حجّاج حتی در ظاهر نیز، خود را مسلمان معتقدی نشان نمی‌داد، مثلاً یك توهین او به مدفن شریف حضرت رسول صلی‌الله علیه‌ وآله مایۀ تكفیر او شده است. رفتار بی‌رحمانۀ حجّاج با مخالفان سیاسی نیز چندان نیاز به تفصیل ندارد، اما عناد و كینۀ او با  با شیعه حدی نمی‌شناخت چنان چه جمعی از شیعیان و محبان علی علیه‌السلام، از آن جمله قنبر غلام آن حضرت ، كمیل بن زیاد نخعی و  یحیی بن ام‌طویل را به بدترین گونه‌ایی كشت و امر به سبّ آن حضرت كرد.
  رفتار حجّاج با دیگر صحابیان و یاران رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز كما بیش با توهین و تحقیر همراه بود، از آن جمله انس بن مالك خادم پیامبر صلی الله علیه وآله است كه حتی عبدالملك نیز از توهین به او خشمگین شد.
  گفته‌اند كه تا هنگام مرگ، دست كم صد هزار تن را از دم تیغ گذرانیده بود و نزدیك همین تعداد را هم دربارۀ شما زندانیان او گفته‌اند. از نظر بسیاری از صاحبان نظر، حجاج بلای خداوندی بر مردم سركش عراق بودِ، چنان‌چه امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرموده است:
 
«....اما والله لَیسَلِّطَنَّ علیكم غلام ثقیف الذّیال المتیال یأكل خضرتكم  و یذیبُ ثَحْمَتَكم...»
 
  مرگ حجاج در سن حدود 54 سالگی در رمضان 95ق بر اثر ناراحتی معده روی داد، در حالی كه گفته‌اند از قتل فجیع سعید بن جبیر ــ یکی از بزرگان تابعین ــ  ناراحت بود.
 
 
 منبع:
دائرةالمعارف تشیع، زیر نظر: احمد صدر سید جوادی، کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، حسن یوسفی اشکوری؛ تهران، نشر محبی، چاپ اول، 1386، ج6، ص83

.............................................................................................

 

حجاج بن یوسف در سال 95 هجری قمری در طائف به دنیا آمد و سراسر عمرش آمیخته با جنایت و خونریزی و ظلم و تباهی بود. اوج ستم و بیداد حجاج در سال هایی بود که از طرف عبدالملک بن مروان به فرماندهی جنگ‌ها انتخاب شد و سپس حکومت عراق را به دست گرفت. 
او مردی خونخوار بود و پیرمرد و بچه و بزرگ و کوچک را به اتهام 
شیعه بودن می‌کشت. در عصر حجاج اگر به کسی می‌گفتند کافر، بیشتر راضی بود تا اینکه بگویند شیعه. در لیست افراد فراوانی که در حکومت حجاج، بیگناه کشته شدند، نام انسان‌های والا و ارجمندی همچون قنبر، خدمتکار علی علیه السلام، کمیل بن زیاد و سعید بن جبیر به چشم می‌خورد. 
حجاج در مجلسی برخی از فضائل خود را چنین برشمرد: 
«در مجالس ما هیچگاه از 
عثمان بدگویی نشده است. هفتاد نفر از بستگان ما در جنگ صفین به نفع معاویه کشته شدند؛ از طائفه ما هیچکس با زنی که دوستدار علی باشد، ازدواج نکرده است؛ زنان ما نذر کردند اگر حسین کشته شود ده شتر بکشند؛ هر کس از خاندان ما نام علی را بشنود به او و حسن و حسین و مادرشان نیز بد می‌گوید.» 

حجاج 120 هزار را در بیرون از میدان جنگ قتل عام کرد. در زندان‌های مختلطش 50 هزار مرد و 30 هزار زن بودند که 16 هزار نفر آنان برهنه بودند. زندان‌های حجاج سقفی برای جلوگیری از آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت. خوراک زندانیان نانی بود از جو که با خاکستر و نمک مخلوط بود و پس از مدت کوتاهی، هر زندانی که از آن می‌خورد رنگ چهره‌اش سیاه می‌شد. 
جنایت‌های بی شمار حجاج، او را در چشم عبدالملک بن مروان، خلیفه غاصب و ستمگر اموی، آنچنان عزیز و مقرب کرده بود که هنگام مرگ به فرزندانش گفت:«شما را سفارش می‌کنم به تقوای خدا و احترام به حجاج.» 
عمر بن عبدالعزیز می‌گوید:« اگر هر گروهی بخواهد نماینده‌ای را به عنوان خبیثت‌ترین فرد گروه خود معرفی کند و ما نیز حجاج را معرفی کنیم، در مسابقه‌ی تعیین قهرمان جنایت، ما برنده خواهیم شد.» 
حجاج پس از عمری جنایت در 54 سالگی مبتلا به دل‌درد شدیدی شد و پس از پانزده روز دست و پنجه نرم کردن با بیماری و مبتلا شدن به مرض لرزه و سردی اندام _ که هر چه آتش در اطرافش برمی‌افروختند باز گرم نمی‌شد - سرانجام به هلاکت رسید. او را در «واسط» (میان راه بصره و کوفه) دفن کردند و بر قبرش آب بستند و آن را از چشم دشمنانش مخفی کردند. (ولید بن عبدالملک|ولید))، پسر عبدالملک بن مروان، برایش مجلس عزا به پا کرد. 

امیرالمومنین علی علیه السلام در یکی از خطبه‌هایش پس از اینکه از وضعیت نامناسب برخی از یارانش شکایت کرد، حکومت حجاج را چنین پیشگویی فرمود:« آگاه باشید، به خدا سوگند، پسرکی از طائفه 
ثقیف که هوسباز و متکبر است بر شما مسلط می‌شود، و اموال و کشتزارها و باغ های سرسبز شما را به غارت می‌برد.» 

منابع: 
نهج البلاغه خطبه 116، مروج الذهب، ج 3، ص 125، کتاب شیعه و زمامداران خودسر، ص 121 

....................................................................

امیر المومنین علی در یکی از خطبه‌هایش پس از اینکه از وضعیت نامناسب برخی از یارانش شکایت کرد، حکومت حجاج را اینگونه پیش بینی فرمود: آگاه باشید، به خدا سوگند، پسرکی از طایفه ثقیف که هوسباز و متکبر است بر شما مسلط می‌شود و کشتزارها و باغهای سرسبز شما رابه غارت می‌برد.


شجاع الدین شفا از قول تاریخ الخلفای سیوطی می‌گوید: پنجمین خلیفه بنی امیه,عبدالملک بن مروان(26-86هجری)خونخوارترین خلیفه این خاندان بود. وقتیکه عبدالله بن زبیر حاضر به بیعت با او نشد,عبدالملک فرمان قتل او را داد,ولی وی برای نجات جان خود به خانه کعبه پناه برد و در آنجا بست نشست. با اطلاع بر این موضوع,عبدالملک حجاج ابن یوسف ثقفی والی بصره را که به سفاکی و خونریزی شهرت داشت برگزید و از او خواست که به هر صورت که مقتضی بداند عبدالله را به قتل رساند و سرش را برای او بهشام(دمشق)بفرستد و برای انجام این ماموریت سپاه کارآمدی را نیز در اختیار او قرار داد.با دریافت این فرمان حجاج مردم بصره را برای برگزاری نماز جمعه به مسجد بزرگ شهر فرا خواند,و در خطبه نماز بدانان گفت:دانسته باشید که خلیفه سفاک ترین والی خودش را برای انجام ماموریتی بزرگ برگزیده است,و این برگزیده او منم.هم اکنون میان شما سرهای بسیاری را می بینم که آماده بریده شدنند,اگر نخواهید از جمله آنها باشید باید بی چون و چرا آماده همکاری با سپاه خلیفه باشید,و در غیاب من نیز هوس سرکشی نکنید.چند روز بعد عازم مکه شد و بیدرنگ خانه کعبه را به محاصره گرفت,و برای نخستین بار در تاریخ اسلام آنرا به منجنیق بست تا برای سپاهیان او راه دخولی بدان باز شود. چند روز تمام دیوار کعبه با منجنیق کوبیده شد تا سرانجام حصار شکست و سپاهیان حجاج وارد آن شدند و عبدالله بن زبیر را در بستگاهش سر بریدند.و از آنجا تمامی خدام مسجدالحرام را کشتند,و حجرالاسود معروف را چهار پاره کردند و خود مسجدالحرام را آتش زدند.سپس دامنه کشتارها را به داخل شهر کشاندند و درهای خانه قریشیان را سوزاندند و نقاب از صورت زنان قریش کشیدند و بدانان تجاوز کردند و هرچه را که آنان داشتند به غارت گرفتند. و چون کار مکه به پایان رسید به مدینه تاختند و همه غارتگریها و آتش افروزیها و کشتارها را در آنجا تکرار کردند. به پاداش این خدمتگزاری,عبدالملک حکومت مکه و مدینه و طائف را به حجاج داد و عراق را نیز که در آن شورش برخاسته بود ضمیمه قلمرو حکومتی او کرد.


وقتی حجاج به دستور عبدالملک بن مروان,5مین خلیفهٔ اموی,برای ایجاد خفقان و ساکت کردن معترضین,همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقیما به مسجد شهر رفت و مردم را دعوت کرد و به آنها گفت: هان ای مردم!نه به کودکانتان رحم می کنم و نه به پیرانتان!بیگناهانتان را به جای گناهکار مواخذه خواهم کرد وکافی است به کسی ظنین شوم;تحویل جلادانش خواهم داد(آخذ بالتهمه و اقتل بالظنه),همهٔ اینها از اختیارات من است و هر چه من مصلحت بدانم عین شرع است!!!

منابع

ویکی پدیا

نهج البلاغه خطبه 116

کتاب شیعه و زمامداران خودسر



:: بازدید از این مطلب : 743
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

روز دهم محرم الحرام

روز دهم محرم الحرام
روز دهم محرم الحرام

 

شب : 10 

شب عاشورا است و در اين شب جناب سيد الشهداء اصحاب خود را جمع كرد و خطبه اى خواند و كلماتى با آنها فرمود كه حاصلش آنكه من بيعت خود را از شما برداشتم و شما را باختيار خودتان گذاشتم تا بهر جانب كه خواهيد كوچ دهيد و اكنون پرده شب ، شما را فرو گرفته . شب رامطيه رهوار خود قرار دهيد و بهر سو كه خواهيد برويد. اهل بيتش عرض كردند: براى چه اين كار بكنيم آيا براى اينكه بعد از تو زندگى كنيم . خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار نا شايسته را ديدار كنيم و اصحاب نيز هر يك باين نحو كلماتى گفتند و شهادت در خدمت آن حضرت را بر زندگى دنيا اختيار نمودند.
از جناب على بن الحسين علیه السلام روايت است كه فرمود: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهيد شد من بحالت مرض ‍ نشسته بودم و عمه ام زينب پرستارى من مى كرد و كه ناگاه ديدم ، پدرم كناره گرفت و بخيمه خود رفت و با آن جناب بود جون آزاد كرده ابوذر و شمشير آنجناب را اصلاح مى نمود. پدرم مى گفت : يادهر اف لك من خليل الخ . و اين ابيات را دو دفعه يا سه مرتبه انشاد فرمود و من حفظ كردم . پس چون دانستم كه از خواندن آنها چه اراده كرده ، گريه گلويم را گرفت ، بر آن صبر نمودم و اظهار جزع ننمودم و لكن عمه ام زينب چون اين كلمات را بشنيد خويشتن دارى نتوانست كرد، چه زنها را حالت رقت و جزع بيشتر است .
پس برخاست و بيخودانه با سر و پاى برهنه بجانب آنحضرت شتافت و گفت : اي كاش مرگ ، مرا نابود ساختى و اين زندگى از من برداشتى . اين وقت زمانى را ماند كه مادرم و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفته ، چه اى برادر! تو جانشين گذشتگان و فريادرس بازماندگانى .
حضرت بجانب او نظر كرد و فرمود: ايخواهر نگران مباش كه شيطان حلم ترا نربايد و اشگ در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و باين مثل تمثل جست :
لو ترك القطا لنام : يعنى اگر صياد، مرغ قطا را بحال خود گذاشتى ، آن حيوان در آشيانه خود، شاد بخفتى .
زينب گفت : يا ويلتاه ، آيا به ستم جان شريفت گرفته خواهد شد. پس اين مطلب بيشتر دل مرا مجروح خواهد كرد و غصه آن بر من سخت تر اثر خواهد نمود. پس لطمه بر صورت خود زد و بر رو افتاد و غش كرد.
پس جناب امام حسين ع آب بر صورت او بپاشيد تا بهوش آمد و او را بكلماتى چند تسليت داد. پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و بايد كه بقسم من عمل كنى . گاهى كه من كشته شوم ، گريبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خويش را بناخن نخراشى و از براى شهادت من بويل و ثبور فرياد نكنى . پس سيد سجاد ع فرمود كه پدرم عمه ام را آورد و در نزد من نشانيد.
روايت است كه حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب فرمود كه خيمه هاى حرم محترم را بيكديگر متصل كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هيزم پر كردند كه جنگ از يكطرف باشد و دشمن نتواند متعرض خيام حرم شود.
خدا داند كه آن خداپرستان در آن شب آخر عمرشان چه زحمتها كشيدند از حفر خندق و جمع كردند هيزم و تحصيل آب براى وضو و غسل و شستن جامه هاى خويش كه كفنهاى ايشان بود و چه عبادتها و تضرعات و مناجات با قاضى الحاجات كه در آن شب بجا آوردند و پيوسته صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نور ديده خيرالبشر بلند بود و شايسته است كه شيعيان بآن سعادتمندان تاءسى كنند و اين شب را بعبادت و تلاوت و گريه و اندوه احياء دارند.
سيد در اقبال از براى اين شب ، دعا و نمازهاى بسيار با فضيلت هاى بسيار نقل كرده و از جمله ، چهار ركعت نماز است در هر ركعت حمد و پنجاه مرتبه توحيد و اين نماز مطابق است با نماز امير المؤ منين ع كه فضيلت بسيار دارد و بعد از نماز فرموده ذكر خدا بسيار كند و صلوات بفرستد بر رسولخداص و لعن كند بر دشمنان ايشان ، آنچه ميتواند.
در فضيلت احياى اين شب ، روايت كرده كه مثل آنست كه عبادت كرده باشد خدا را بعبادت جميع ملائكه و اگر كسى را توفيق شامل حال شود و در اين شب در كربلا باشد و زيارت امام حسين ع كند و بيتوته نزد آن جناب نمايد تا صبح ، خدا او را محشور فرمايد در جمله شهداء و ملطخ بخون سيد الشهداءع چنانچه شيخ مفيد فرموده .
در روايت جناب صادق عليه السلام است كه :
من بات عند قبر الحسين عليه السلام ليلة عاشوراء لقى الله يوم القيمه ملطخا بدمه و كانما قتل معه فى عرصه كربلا. 
بدانكه در همان شب قتل امام حسين عليه السلام ، اعمش و عمر بن عبدالعزيز و هشام بن عروه و زهرى و قتاده متولد شدند.
در شب عاشورا، سنه 361، سلطان محمود سبكتكين نيز متولد شد.
1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:
چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ي حمد، 50 بار سوره‌ي اخلاص خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.
2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(ع).
3ـ دعا و نيايش.

روز : 10 
روز دهم محرم الحرام

روز عاشوراء و روز شهادت امام حسين عليه السلام است و در اين روز در كربلا در وقت صباح حضرت امام حسين ع دست به دعا برداشت و گفت :
اللهم انت ثقتى فى كل كرب و انت رجائى فى كل شده الخ . 
پس صف آرائى لشكر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هيزم هاى خندق زدند كه آن خندق آتش حاجب باشد از رفتن لشكر بجانب خيمه هاى زنان .
از آنطرف عمر سعد نيز صفوف لشكر خود را آراست .
در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بين دو لشكر ايستاد و اهل عراق را ندا كرد و بعد از حمد52 و صلوة ، نسب خود را اظهار نمود و بيان فرمود كه آيا شما نيستيد كه نامه هاى متواتر بمن نوشتيد و مرا بدينجا دعوت كرديد. الحال چه شده ؟ آيا من كسى را كشته ام يا كسى را آسيبى زده ام يا مالى از كسى برده ام ؟ براى چه براى كشتن من جمع شده ايد؟
عمر سعد تيرى بچله كمان گذاشت و با لشكر گفت كه شهادت دهيد نزد امير كه من بودم اول كسى كه تير بجانب حسين افكند. همينكه آن تير را افكند، لشكر او نيز سيد الشهداء را تير باران كردند.
حضرت فرمود باصحاب خود كه خدا رحمت كند شماها را، مهيا شويد مرگى را كه چاره نداريد و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آنجناب شهيد شدند و پيوسته يك يك بميدان رفتند و شهيد شدند تا وقت ظهر شد. ابو ثمامه عرض كرد وقت زوال است مى خواهيم يك نمازى ديگر با شما بجا بياورم . از لشكر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آن كافران بى حيا، مهلت ندادند. لاجرم زهير بن قين و سعيد بن عبدالله خود را وقايه آن جناب كردند و هر تير و نيزه كه وارد مى شد بر بدن خود مى خريدند تا آن جناب نماز خود را تمام كرد.
بالجمله ، يك يك اصحاب بميدان رفتند و شهيد شدند تا نوبت بجوانان هاشمى رسيد. ايشان نيز يك يك ، بجهاد رفتند و بنحوى جهاد كردند و شهيد شدند كه از تصور حالشان ، جگرها آتش ميگيرد.
جناب على اكبر، چون خواست بميدان برود، پدر نگاه ماءيوسانه بقامت او كرد، گريه او را فرو گرفت و كلمات معروفه اللهم اشهد على هولاء القوم را فرمود. على اكبر چون بميدان رفت و جنگ كرد و تشنگى در او خيلى تاءثير كرد، برگشت نزد پدر و گفت : يا ابا العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى . 
خدا داند كه در اين حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آبى نداشت كه جگر تفته فرزندش را خنك كند. لاجرم سخت بگريست و على بميدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهيد كردند. همينكه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبيه رسولخداص را بخون و غبار آلوده ديد، صورت بآنصورت نهاد و فرمود:
قتل الله قوما قتلوك ما اجرئهم على الرحمن و على انتهاك حرمة الرسول على الدنيا بعدك العفاء. 
و هكذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاى جناب ابوالفضل و كيفيت شهادت آنمظلوم و ساير شهداء كه مجال ذكر نيست .
بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل رضيع است . نمى دانم كه سيد مظلومان چه حالى داشته آنوقتى كه آن طفل را بآنجناب دادند كه آبى براى او بگيرد عوض آنكه آن قوم بيحيا آنطفل را آب دهند تيرى بگلوى نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر، جان داد و تاءمل كن در حال عبدالله بن الحسن آن هنگامى كه عموى خود را در قتلگاه ميان لشكر تنها ديد از خيمه نزد آن جناب دويد، وقتى رسيد كه ظالمى شمشير بلند كرده بود كه آنحضرت زند. عبدالله گفت واى بر تو، اى فرزند خبيثه مى خواهى عموى مرا بكشى . پس دست خود را سپر كرد. شمشير دست مقدس او را قطع كرد و بپوست آويزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد كه يا اماه عماه .
حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى ميداد كه حرمله او را تيرى بزد و شهيد كرد.
ملاحظه كن و كيفيت شهادت خود آن مظلوم را ببين كه چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بيت او. خصوص آنوقتى كه بجهت وداع ايشان بخيام آمد و آنها را صدا زد و با يكيك وداع كرد و امر بصبر فرمود و آن لباس كهنه را طلبيد و در زير جامه هاى خود پوشيد و بميدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغهاى كمرشكن كه آن حضرت ديده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آنحضرت ظاهر شد تا آنكه پيشانى مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك نمايد، تير زهر آلود سه شعبه بقلب مباركش رسيد، همينكه آن تير را از قفا بيرون كشيد، مانند ناودان خود از جاى آن جارى شد. حضرت دستها را از آن پر ميكرد و بجانب آسمان ميريخت و هم بسر و صورت خويش ميماليد.
در اينوقت بواسطه آن زخم و زخمهاى فراوان ديگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد، از كارزار ايستاد. مالك بن يسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشيرى بر سر مباركش زد كه كلاه زير عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نيزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمين افتاد.
جناب زينب چون اين بديد، از خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت واخاه و اسيداه وا اهل بيتاه . اى كاش ‍ آسمان خراب مى شد و بر زمين مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشيد و عمر سعد را فرمود: اى عمر! ابو عبدالله را مى كشند و تو او را نظاره مى كنى . آن ملعون جواب نگفت .
زينب با لشكر فرمود: واى بر شما مگر ميان شما يكنفر مسلمان نيست . احدى جواب او را نداد و بالجمله شمر لشكر را ندا كرد كه مادر بر شماها بگريد چه انتظار مى بريد، چرا كار حسين را تمام نميكنيد. پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند.
حصين بن نمير تيرى بر دهان مقدسش زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلقوم شريفش زد و رزعة بن شريك ضربتى بر شاءنه چپش زد و سنان بن انس نيزه بر گلوى مباركش فرو برد و تيرى بر نحر شريف آن مظلوم زد.
پس آن جناب را شهيد كردند بنحوى كه ذكرش را شايسته نمى دانم . پس از آن ، بدن مقدسش را برهنه كردند و لشكر بخيام محترمش ريختند و آنچه در خيمه ها بود، بردند و زنهاى داغديده را بيازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد بجانب خيام آمد. زنها نزديك او جمع شدند و چنان صيحه كشيدند و گريستند كه ابن سعد بحال آنها رقت كرد. فرياد زد كه كسى متعرض ايشان نشود. زنها خواهش لباسهاى ربوده خود را نمودند. عمر سعد حكم به رد كرد، لكن كسى بر ايشان رد نكرد و اين واقعه ، مفصل است و مقام را گنجايش بيش از اين نيست والى الله المشتكى و هو المستعان . 
شايسته است كه شيعيان در اين روز مشغول كارى از كارهاى دنيا نشوند و از براى خانه خود چيزى ذخيره نكنند و مشغول گريه و نوحه و مصيبت باشند و تعزيت حضرت امام حسين عليه السلام را اقامه نمايند و بماتم اشتغال نمايند چنانچه در ماتم عزيزترين اولاد و اقارب خود اشتغال مى نمايند و زيارت كنند حضرت سيد الشهداء را بزيارات عاشوراء و سعى كنند بر نفرين و لعن بر قاتلان آن حضرت و تعزيت گويند يكديگر را در مصيبت آنحضرت و بگويند:
اعظم الله اجورنا و اجوركم بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدى من آل محمد عليهم السلام . 
و اگر كسى در اين روز در نزد قبر امام حسين ع باشد و مردم را آب دهد مثل كسى باشد كه لشكر آن حضرت را آب داده باشد و با آن جناب در كربلا حاضر شده باشد.
خواندن هزار مرتبه توحيد در اين روز فضيلت دارد.
از حضرت صادق عليه السلام مرويستكه هر كه در روز عاشوراء هزار مرتبه سوره اخلاص بخواند، خداوند رحمن نظر كند به او و كسى را كه خداوند رحمن نظر فرمايد عذاب نكند هرگز. ظاهرا مراد، نظر رحمت و شفقت است .
و نيز شايسته است كه شيعيان در اين روز امساك كنند از خوردن و آشاميدن بى آنكه قصد روزه كنند و در آخر روز، بعد از عصر افطار كنند بغذائيكه اهل مصيبت مى خورند مثل ماست 53 يا شير و امثال آنها، نه مثل غذاهاى لذيذه و آنكه جامه هاى پاكيزه بپوشند و بندها را بگشايند و آستين ها را بالا كنند بهيئت صاحبان مصيبت .
شيخ طوسى در مصباح از عبدالله بن سنان روايت كرده است كه گفت : من در روز عاشوراء بخدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رفتم ، ديدم كه رنگ مباركش متغير و آثار حزن و اندوه از روى شريفش ظاهر است و مانند مرواريد آب از ديده هاى مباركش ميريزد. گفتم : يابن رسول الله ! سبب گريه شما چيست ؟ هرگز ديده شما گريان مباد. فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزيست . مگر نمى دانى كه در مثل اين روز، جد من حسين ، شهيد شده است . گفتم : يابن رسول الله ! چه مى فرمائيد درباره روزه اين روز. فرمود روزه بدار، بى نيت روزه ، و در روز افطار كن نه از روى شماتت و تمام روز را روزه مدار و بعد از عصر بيكساعت بشربتى از آب افطار كن كه مثل اين روز در اين وقت جنگ از آل رسول منقضى شد و سى نفر از ايشان باموالى ايشان بر زمين افتاده بودند كه هر يك از ايشان اگر در حيات حضرت رسول ص فوت مى شد، آنحضرت صاحب تعزيه او بود. پس حضرت آنقدر گريست كه محاسن شريفش تر شد. الخ .
در اواخر روز عاشوراء سزاوار است كه ياد آورى از حال حرم امام حسين و دختران و اطفال آنحضرت كه در اين وقت در كربلا اسير اعدا و مشغول بحزن و بكاء بودند و مصيبتهائى بر ايشان گذشته كه در خاطر هيچ آفريده خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد. پس برخيزى و سلام كنى بر رسولخدا و على مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى و ساير امامان از ذريه سيد الشهداء عليهم السلام و ايشان را تعزيت گوئى بر اين مصائب عظيمه با قلب محزون و چشم گريان .
بدانكه در اين روز، سنه 226 بشر بن حارث حافى عارف معروف وفات كرد. گويند اصلش از مرو است و در ابتداء امر، مردى بوده پيوسته بشرب خمر و استماع ساز و غنا و طرب و ساير ملاهى اشتغال داشته تا آنكه روزى حضرت موسى بن جعفرع از در خانه او عبور مى فرمود، يكى از كنيزان بشر از خانه بيرون آمده بود. حضرت باو فرمود: آقاى تو آزاد است يا بنده . گفت : حرو آزاد است . فرمود: چنين است ، اگر بنده بود بشرائط عبوديت و بندگى رفتار ميكرد. چون كنيز وارد خانه شد اين سخن را براى بشر نقل كرد. كلام آنجناب در دل او اثر كرد. پا برهنه دويد تا بخدمت آنحضرت رسيد و بر دست آنجناب توبه كرد و ترك خانه و زندگى گفت و پيوسته پا برهنه راه مى رفت بجهت آنكه باين حال بسعادت و خدمت امام رسيده بود و باين سبب او را حافى لقب دادند و او را سه خواهر بود و هر سه بر طريقه او بودند و صوفيه را اعتقاد تمامى است باو.
در اين روز، سنه 352، معزالدوله ديلمى مردم بغداد را امر كرد كه دكاكين و بازارها را ببنديد و طباخين طبخ نكنند و قبه هائى در بازارها نصب كنند. پس زنها با موهاى آشفته بيرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم براى جناب حسين بن على نمودند و اين اول روزى بود كه نوحه گرى شد براى آنحضرت در بغداد.
در اين روز، سنه 656، هلاكو وارد بغداد شد و واقعه او در بغدد معروف است و در روز بيست و هشتم بآن اشاره خواهد شد.

روز دهم محرم - سال پنجم هجرى قمرى 
وقوع غزوه ذات الرقاع .

مردان دو تيره بنى محارب و بنى ثعلبه از قبيله غطفان در سرزمين نجد در بخش مركزى شبه جزيره عربستان آماده نبرد با مسلمانان شده و در صدد هجوم به مدينه منوره ، مركز حكومت پيامبر برآمدند.
نيروهاى اطلاعاتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين خبر مهم را به آن حضرت رسانيدند. آن حضرت در دهم ماه محرم سال پنجم هجرى چهل و هفتمين ماه هجرت به همراه چهارصد و به روايتى هفتصد يا هشتصد تن از اصحاب خود از مدينه خارج شد و به سوى نجد حركت كرد. سپاه اسلام پس از عبور از دهكده مضيق ، به وادى شقره رسيد و يك روز در آن جا توقف كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروه هايى از مسلمانان را جهت پى جويى دشمن به اطراف اعزام نمود. همه آنان پس از تلاش فراوان ، شبانگاه برگشته و اظهار داشتند كه به كسى از دشمنان برخورد نكردند ولى آثار پاهايشان را ديده اند كه تازه بود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد تا اين كه به سرزمين اصلى دشمن رسيدند. دشمنان كه از آمادگى رزمى مسلمانان و پيش تازى آنان باخبر شده بودند، توان رزمى خويش را از دست داده و به كوه هاى اطراف پراكنده شدند و از دور مراقب مسلمانان بوده تا به گمان خود، آنان را در كمين خود گرفتار سازند.
به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان همراه وى براى نخستين بار، نماز خوف اقامه نمودند. زيرا اجتماع آنان در نماز جماعت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در كمين دشمن قرار مى گرفت .
سپاه اسلام پس از چند روز رزمايش نظامى و به دست آوردن مقدارى غنايم جنگى ، بدون روبرو شدن با جنگ جويان دشمن ، به سوى مدينه بازگشت نمود. در اين ميان ، مردى از قبيله غطفان ، سپاه اسلام را تعقيب مى كرد تا در فرصت مناسب جانگاهى بر مسلمانان وارد سازد و يا حداقل خونى از يك مسلمان را بر زمين جارى سازد.
سپاه اسلام در بازگشت به مدينه ، در دره اى گسترده توقف نمود و شب را در آن جا استراحت پرداخت . دو تن از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نام هاى عمار بن ياسر و عباد بن بشير نگهبان مسلمانان شدند. آن دو، ساعات شب را در ميان خويش تقسيم نمودند و قرار بر اين گذاشتند كه نيم اول شب را عباد نگهبانى دهد و نيم دوم را عمار بن ياسر.
همين كه آن دو در جايگاه نگهبانى خود مستقر گرديدند، عمار طبق قرار به استراحت پرداخت و عباد به گشت زنى و نگهبانى .
عباد چون چيز خاصى مشاهده نكرد، با اطمينان كامل به خواندن نماز و نوافل شبانه اقدام كرد، مردى كه از سپاه دشمن ، آنان را تعقيب مى كرد، از اين فرصت استفاده نمود و چند تير به سوى عباد نشانه گرفت و در نتيجه ، او را از پاى درآورد.
عباد در آغاز اعتنايى به اين كار نمى كرد و با بيرون آوردن پيكان تير از بدن خود، به نمازش ادامه مى داد ولى تعداد تيرها توان را از او گرفت و به ناچار بر زمين افتاد و در همان حال ، عمار را از خواب بيدار و متوجه دشمن نمود.
عمار برخاست و در پى دشمن به راه افتاد ولى به او دست نيافت . سپس به رفيق خود گفت : برادر، چرا نخستين تير را كه احساس نمودى ، مرا با خبر نكردى ؟
عباد گفت : من در نماز، مشغول خواندن سوره كهف بودم و نخواستم پيش ‍ از اتمام آن ، نمازم را بشكنم . ولى بعد ترسيدم مبادا فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درباره نگهبانى و حفاظت جان مسلمانان اجرا نكرده باشم .
به اين جهت تو را بيدار كرده و متوجه دشمن نمودم . و گر نه اگر كشته هم مى شدم ، نمازم را نمى شكستم . 
آرى ، ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و پرورش يافتگان مكتب وحى ، با چنين عقيده و ايمانى از اسلام پاسدارى و نگهبانى مى كردند.

روز دهم محرم - سال ششم هجرى قمرى وقوع سريه قرطاء. 

قرطاء، نام گروهى از قبيله بنى بكر بن كلاب بود كه نسبت به مسلمانان مدينه ، ستيز و دشمنى داشتند و هميشه ، دشمنان اسلام را تقويت و همراهى مى كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى تنبيه اين طايفه سركش ، محمد بن مسلمه را به همراهى سى رزمنده مسلمان ماءمور هجوم به منطقه طايفه قرطاء نمود.
محمد بن مسلمه ، دهم محرم سال ششم قمرى از مدينه خارج گرديد و رفت و بازگشت او به مدت نوزده روز ادامه يافت و يك روز مانده به آخر ماه محرم به مدينه بازگشت نمود. وى به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شب ها را راه پيمايى و روز را در استتار كامل به استراحت مى پرداخت .
تا اين كه پس از چند روز راه پيمايى به گروهى از قبيله محارب رسيد كه آنان نيز در دشمنى با اسلام ، همدست مخالفان بودند. آنان را غافلگير كرده و با كشتن يك تن از آنان ، شتران و گوسفندان آنان را به غنيمت گرفتند و ساير افراد دشمن تاب مبارزه نيافته و به ناچار گريخته و در صحراى عربستان پراكنده شدند.
محمد بن مسلمه ، پس از آن به منطقه اى رسيد كه مشرف بر طايفه بنى بكر بود. وى ، در آن جا بر آنان شبيخون زد و با كشتن ده نفر از افراد بنى بكر، شتران و گوسفندان آنان را به غنيمت گرفت و با اين كار، دشمن را از جهت نيروى انسانى و هم از جهت اقتصادى و مالى در فشار قرار داد و توان و تهاجمى را از آنان سلب نمود. محمد بن مسلمه در اين نبرد، در حدود يك صد و پنجاه شتر و سه هزار گوسفند و بز از بنى بكر و بنى محارب به غنيمت گرفت و همه آنها را به مدينه منتقل نمود. 

روز دهم محرم - سال 61 هجرى قمرى 
شهادت امام حسين عليه السلام و بيش از هفتاد تن از يارانش در كربلا.

پس از آن كه امام حسين بت على عليه السلام به دعوت اهالى كوفه ، از مكه عازم عراق شده بود، پيش از رسيدن به كوفه از سوى نيروهاى نظامى عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى ، مورد تعقيب قرار گرفت و از ورود آن حضرت به كوفه ، ممانعت به عمل آمد.
پس از چند روز گفت و گو و ادامه ضمنى حركت كاروان امام حسين عليه السلام ، سرانجام حر بن يزيد آن حضرت را در صحراى كربلا فرود آورد و در آن جا دو سپاه در برابر يك ديگر خيمه هاى خويش را بر پا كردند.
ورود امام حسين عليه السلام به سرزمين كربلا، مصادف با دوم سال 61 قمرى بود. آن حضرت ، نه روز در اين زمين سكونت نمود و در روز دهم محرم كه معروف به عاشورا است ، به همراه ياران فداكارش به دست سپاهيان جنايت كار عمر بن سعد و با دستور مستقيم عبيدالله بن زياد عامل يزيد بن معاويه در كوفه و بصره به شهادت رسيد.
سپاه كم تعداد امام حسين عليه السلام كه به روايتى 72 تن و به روايتى ديگر 145 تن سواره و پياده بودند، به خاطر برخوردارى از روحيه فداكارى و ايمان به مبارزه با طاغوت و رفع منكر از جامعه ، با رهبرى هاى پيشواى نمونه خود، يعنى اباعبدالله الحسين عليه السلام از بامداد روز عاشورا تا عصر آن در برابر سپاه حجيم و پر تعداد عمر بن سعد كه بنا به روايتى 30000 تن بودند، مقاومت كرده و سرانجام مظلومانه و آزاد مردانه جام شهادت را سركشيدند. از همه مظلومتر پيشواى شهيدان ، حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام بود كه پس از مبارزه هاى زياد، تمام بدنش از زخم شمشير، نيزه و تيرهاى دشمن مجروح و خون آلود شده بود و سرانجام به دست شمر بن ذى جوشن به شهادت رسيد.براى اطلاع بيشتر به بخش واقعه كربلا، كه پس از اين خواهد آمد مراجعه كنيد.

روز دهم محرم - سال 67 هجرى قمرى 
كشته شدن عبيدالله بن زياد به دست مختار.

شيعيان عراق پس از شهادت امام حسين عليه السلام از اين كه در قيام خونين آن حضرت كوتاهى كرده و وى را همراهى و يارى نكرده بودند، بسيار پشيمان و افسرده خاطر بودند. آنان مترصد زمانى بودند كه بتوانند انتقام خون امام حسين عليه السلام و ياران شهيدش را از دشمنان اسلام بگيرند. بدين جهت در نهضت توابين حضور يافتند و نبردهاى سخت و سنگينى با سپاهيان اموى به راه انداختند، ولى با دادن كشته ها و زخمى هاى فراوان متحمل شكست گرديده و به آرزوى خويش نرسيدند. تا اين كه عبدالله بن زبير پس از سال ها مبارزه بر ضد امويان ، حكومت مستقلى در حجاز به وجود آورد و آن را به اطراف ، از جمله عراق گسترش ‍ داد. شيعيان عراق در حكومت عبدالله بن زبير نيز جايگاهى براى انتقام گيرى خويش نيافتند.
مختار بن ابى عبيده ثقفى كه ساليان دراز با عاملان بنى اميه مبارزه كرده و در جنبش عبدالله بن زبير حضور چشمگيرى داشت ، هنگامى كه آمادگى شيعيان عراق را براى جنبش شيعى ضد اموى مشاهده كرد، از مكه مقر حكومت ابن زبير به كوفه رفت و مخالفان بنى اميه و شيعيان اين منطقه را بسيج كرد و با شعار خون خواهى از قاتلان امام حسين عليه السلام نهضتى را به راه انداخت .
مختار با استقبال گسترده شيعيان و دوستداران اهل بيت عليه السلام در عراق مواجه گرديد. به همين جهت توانست با يارى آنان ، عامل عبدالله بن زبير را از كوفه اخراج و زمامدارى اين شهر بزرگ و شيعه نشين را در ربيع الاول سال 66 قمرى به دست گيرد.
نخستين اقدامات وى ، سركوبى لانه هاى توطئه و دستگيرى و مجازات قاتلان امام حسين عليه السلام بود. در اندك مدتى تعداد زيادى از فرماندهان سابق عبيدالله بن زياد كه در ماجراى كربلا حضور داشتند، مانند عمر بن سعد، شمر بن ذى جوشن و حرملة بن كاهل ، دستگير شده و به كيفر كردار ننگينشان رسيدند.
مختار پس از گسترش استيلاى خويش بر بخش اعظم عراق و تصرف شهرهاى مركزى و شمالى اين منطقه ، در صدد انتقام از جنايت كارانى برآمد كه در شام حكومت كرده و براى نهضت او، خطر جدى محسوب مى شدند.
به همين جهت در 24 ذى حجه سال 66 قمرى ، سپاهى به استعداد 30000 مرد جنگى به فرماندهى ابراهيم بن مالك اشتر نخعى به سوى شهر موصل در شمال عراق گسيل داشت تا در آن جا با سپاهيان حكومت اموى به نبرد پردازند.
از آن سو، عبيدالله بن زياد كه نقش اساسى و كليدى در ماجراى كربلا و شهادت مظلومانه امام حسين عليه السلام و يارانش داشت ، از طرف عبدالملك بن مروان پنجمين خليفه اموى ماءمور مقابله با ابراهيم بن مالك اشتر و حركت به سوى كوفه جهت نابودى قيام مختار گرديد. عبيدالله بن زياد در راس سپاهى به استعداد بيش از 80000 نيروى رزمى از شام خارج شد و به جانب عراق به حركت درآمد.
دو سپاه در ساحل نهر خاذز در چهار فرسنگى شهر موصل به هم رسيده و نبرد خونينى را به راه انداختند. تعداد زيادى از طرفين كشته شده و تعداد فراوانى زخمى و از كار افتاده شدند. ولى تلفات سپاهيان شام ، بسيار سنگين و كمر شكن بود.
از لشكريان عبيدالله ، تعداد بى شمارى در ميدان جنگ به هلاكت رسيده و تعداد زياد ديگرى در هنگام عقب نشينى از رودخانه خاذر كه از رود اصلى زاب منشعب بود غرق شدند. برخى از تاريخ نگاران ، تعداد كشته هاى سپاه شام را بيش از 70000 تن دانسته اند.
سپاهيان عراق به فرماندهى ابراهيم بن مالك در اين نبرد خونين پيروز شده و به شاميان درس عبرت فراموش ناشدنى دادند.
مهم ترين رويداد اين نبرد، كشته شدن عبيدالله بن زياد فرمانده سپاه شام به دست ابراهيم بن مالك اشتر بود كه با يك ضربت شمشير، از كمر به دو نيم شد و به سزاى كردار ننگين خود رسيد.
پس از پيروزى سپاهيان عراق ، ابراهيم بن مالك دستور داد كه تعداد هفتاد سر از بدن كشته شدگان شامى به تعداد سرهاى شهيدان كربلا جدا كرده و براى مختار در كوفه ارسال كنند.
مختار به شكرانه اين پيروزى بزرگ ، فرمان داد كه سرهاى بريده جنايت كاران را در محل دارالاماره همان محلى كه سرهاى شهيدان كربلا را نصب كرده بودند نصب نمايند. پس از چند روز، سرهاى جنايت كاران را بالاى نيزه كرد و به نزد اهل بيت عليه السلام و بازماندگان واقعه كربلا، در مدينه فرستاد و موجب خرسندى و خشنودى آنان گرديد. 
امام زين العابدين عليه السلام كه جنايت هاى عبيدالله و سپاهيان ستمگرش ‍ را در واقعه كربلا از نزديك مشاهده كرده بود، هنگامى كه سرهاى جنايت كاران ، از جمله سر عبيدالله بن زياد را به نزد وى بردند، بسيار خرسند گرديد و به اين مضمون مختار را دعا كرد: خدا به مختار جزاى خير دهد كه از ما خون خواهى كرد. 
لازم به يادآورى است كه نبرد خاذر و پيروزى ابراهيم بن مالك اشتر بر سپاهيان شام ، در روز دهم محرم عاشورا سال 67 قمرى به وقوع پيوست . اين روز مصادف بود با روزى كه شش سال پيش از آن ، سپاهيان يزيد به دستور عبيدالله بن زياد، فاجعه خونين كربلا را پديد آورده و امام حسين عليه السلام و بيش از هفتاد تن از يارانش را مظلومانه و به طور فجيع به شهادت رسانيدند.
در نبرد خاذز، غير از عبيدالله بن زياد كه در 39 سالگى به هلاكت رسيد، تعداد ديگرى از صاحب منصبان شامى نيز به خوارى و هلاكت گرفتار شدند. در اين جا به نام برخى از آنان اشاره مى كنيم :
1- حصين بن نمير سكونى ، از جنايت كاران واقعه كربلا و سركوب كننده قيام توابين .
2- شر حبيل بن ذى كلاع ، از سران دربار يزيد و مروان بن حكم و قاتل شهيدان قيام توابين .
3- ابن حوشب ، از سران عالى رتبه ارتش اموى .
4- غالب باهلى ، از فرماندهان ارتش اموى .
5- ابى اشرس ، از فرماندهان ارتش اموى .
6- ابن ضعبان كلبى ، از شجاعان سپاه شام . 

روز دهم محرم - سال 226 هجرى قمرى 
درگذشت بشر حافى از بزرگان تصوف در بغداد.

ابونصر بشر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال ، معروف به بشر حافى در سال 150 يا 152 قمرى در روستاى مابرسام از توابع مرو كه هم اكنون در كشور تركمنستان قرار دارد ديده به جهان گشود. پدر و نياكانش از بزرگان و كاتبان مرو بودند. او نيز به خاطر استعدادهاى درخشان و نوآورى هايش ، جذب دستگاه خلافت عباسى شد و بدين سبب از مرو به عراق مهاجرت كرد و در بغداد مقر خلافت عباسيان ساكن شد. 
وى به خاطر تمكن مالى و برخوردارى از موقعيت سياسى و اجتماعى ، زندگى اشرافى اى براى خود به وجود آورد و از اين راه به بطالت ، هرزگى و خوش گذرانى مبتلا گرديد. ولى پس از مدتى اشتغال به لهو و لعب ، تغيير حالتى در او پديد آمد و يك باره تمامى كارهاى ناپسند و غير مشروع را كنار نهاد و در طريق عرفان و تصوف قرار گرفت و در اين راه از امتحان سختى ، سربلند بيرون آمد .وى به رياضت ، تزكيه نفس و خودسازى پرداخت و در ميان عارفان و صوفيان عصر، يگانه شد و يكى از اركان تصوف و طريقت محسوب گرديد.
بشر از طبقه صوفيان است و با صوفى معروف عصر خود فضيل بن عياض مصاحب بود و به دايى خود على خشرم ارادت تمام داشت .
وى پس از توبه ، در تمام عمر بر طريق زهد بود و در تصوف ، مشربه معامله داشت و گويند از راه زهد و تقوا، غله بغداد را نمى خورد. 
قشيرى كه از پيشوايان اهل طريقت و تصوف است درباره ارتباط روحى وى با خاندان عصمت و طهارت ، نقل كرده است : بشر گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم . آن حضرت به من فرمود: اى بشر، آيا دانى كه چرا خدا مقام و منزلتت را بالاتر از هم رديفانت قرار داد؟ عرض ‍ كردم : نه ، اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
فرمود: به خاطر اين است كه تو نسبت به سنت من پاى بند، خدمت گذار صالحان ، پند دهنده برادران ايمانى ات و دوستدار اهل بيت و اصحاب من هستى .
هم چنين روايت شده است كه بشر گفت : اميرمؤ منان على عليه السلام را در خواب ديدم . به آن حضرت عرض كردم : اى اميرمؤ منان ، مرا پندى ده . آن حضرت فرمود: چه نيكو است شفقت توانگران به مستمندان براى به دست آوردن ثواب الهى ، و از آن نيكوتر است ، روى گردانى مستمندان از توانگران و سرمايه داران برى اعتماد كردن به كرم خداى سبحان .
عرض كردم : اى اميرمؤ منان پند بيشترى بده !
فرمود: اى بشر، تو روزى نبودى ، سپس حيات پيدا كردى و زندگى دنيايى را آغاز نمودى و پس از آن خواهى مرد. خودت را به آبادى خانه اى در دار فنا دنيا سرگرم نساز و براى خود در دار بقا عالم آخرت خانه اى بساز. 
درباره علت تحول روحى و سبب توبه بشر، گفتار چندى روايت شده است . بسيارى از شرح حال نويسان گفته اند كه وى به دست مبارك امام موسى بن جعفر عليه السلام تنبه و هدايت يافت و موفق به توبه گرديد.
بنابر آن چه در اين باره روايت شده است : روزى امام موسى كاظم عليه السلام كه در آن هنگام از سوى خليفه نابكار عباسى به بغداد احضار شده بود، از خيابانى در بغداد مى گذشت ، عبورش به خانه اى افتاد كه صداى ساز و آواز از آن بلند بود و حكايت از خوش گذرانى صاحب خانه داشت . در همان هنگام كنيزى از خانه بيرون آمد، امام عليه السلام از آن كنيز پرسيد: آيا صاحب تو آزاد است يا بنده ؟ كنيز گفت : آزاد است . يعنى بنده و برده كسى نيست .
امام عليه السلام فرمود: راست گفتى ، اگر او بنده بود، بندگى مى كرد و از خداى تعالى شرم مى نمود و اين چنين در فسق و فجور غوطه ور نمى شد.
پس از اين گفت و گوى كوتاه ، كنيز به اندرون خانه برگشت و ماجرا را براى بشر بازگو كرد. بشر با شنيدن پيام و اندرز امام عليه السلام يكباره از خود بى خود شد و جرقه اى در انديشه و روانش پديد آمد و از خواب گران بيدار شد و در همان حال با پاى برهنه به بيرون آمد تا گوينده كلام را ببيند. ولى هنگامى بيرون آمد كه امام عليه السلام از آن جا رفته بود.
بشر به دنبالش دويد تا آن حضرت را يافت . از آن حضرت درخواست كرد كه بار ديگر آن كلمات هدايت گر را برايش بازگويد. امام كاظم عليه السلام با سخنى كوتاه ، وى را از خواب غفلت بيدار كرد و به سوى نور و حقيقت هدايت نمود.
بشر به دست مبارك امام عليه السلام توبه كرد و دست و پاى مباركش را بوسيد و به آن حضرت قول داد كه ديگر مرتكب معصيت و گناه نگردد. 
وى به تعهد خويش پاى بند ماند و با آخر عمرش در زهد و پارسايى زندگى كرد و هرگز به سوى معصيت ، بطالت و فجور رغبت نكرد.
سبب ديگرى كه براى توبه او، غالبا در كتب صوفيه گفته شد، اين است كه وى روزى به حالت مستى از جايى عبور مى كرد و ورق پاره اى ديد كه بر زمين افتاده و بر زير پاهايش قرا داشت و بر آن ورق ، جمله مبارك بسم الله الرحمن الرحيم نوشته شده بود. وى آن را برداشت و چند درهمى كه به همراه داشت ، عطرى خريد و آن را معطر نمود و در شكاف ديوارى گذاشت . پس از آن در خواب ديد كه كسى به او مى گويد: اى بشر، نام مرا معطر ساختى ، نام تو را در دنيا و آخرت معطر خواهم ساخت . بشر، همين كه از خواب بيدار شد، حالتى در او به وجود آمد و از كردارهاى پيشين خود شرمنده گرديد و در همان ساعت ، توبه كرد. بشر، پس از توبه ، هميشه پابرهنه بود. براى پابرهنگى اش نيز اقوال مختلفى نقل شده است . برخى گفته اند: وى هنگامى كه به دست مبارك امام موسى كاظم عليه السلام توبه مى كرد، پابرهنه بود و به اين سبب تصميم گرفت همان حالت زمان توبه را كه بهترين ساعات عمرش بود، ادامه دهد.
برخى گفته اند: وى از كفش دوزى خواست كه كفش او را تعمير كند و كفش دوز از آن دريغ كرد. بشر اين كار را منافى مقام انقطاعش ديد و كفش خود را به دور افكند و از آن پس در همه عمر پابرهنه بود. 
برخى ديگر گفته اند: علت پابرهنگى را از خودش پرسيدند، وى در پاسخ گفت : والله جعل لكم الارض بساطا، ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفش روند. 
گفته شد كه بشر داراى سه خواهر بود كه آنان نيز زاهد و عابد بودند و نام هاى آنان عبارت بود از: مفنعه ، مخه و زبده .
سرانجام اين عارف والامقام و صوفى بى بديل در روز دهم عاشورا محرم الحرام سال 226 قمرى در 74 و يا در 76 سالگى در بغداد بدرود حيات گفت و در همان جا به خاك سپرده شد و مقبره اش در اين شهر، باقى و معروف است و مزار صوفيان مى باشد. اما برخى مرقد او را در روستاى دلگشا از توابع شوشتر در جنوب غربى ايران و برخى ديگر در مرو مى دانند كه درستى آنان مورد ترديد مى باشد. 
منبع : فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی ، روزشمار تاریخ اسلام سيد تقى واردى
منبع:سایت راسخون


:: بازدید از این مطلب : 499
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.

 

آشنایی با واقعه عاشورا

اخبار،سرگرمی,آشپزی,مد,روانشناسی,اینترنت

واقعه عاشورا,آشنایی با واقعه عاشورا,ماه محرم, روز دهم ماه محرم

آشنایی با واقعه عاشورا
عاشورا روز دهم ماه محرم است. شهرت این روز نزد شیعیان به دلیل وقایع عاشورای سال ۶۱ هجری قمری است که با گاه‌شماری هجری خورشیدی این روز مطابق است با ۲۱ مهر ۵۹
در این روز امام حسین (ع) و یارانش در واقعه کربلا در جنگ با لشکر یزید به شهادت رسیدند و مسلمانان در آن روز سوگواری می‌کنند.


سابقهٔ سوگواری و برپایی عزاداری برای حسین بن علی (ع) به اولین روزهای بعد از عاشورا، در محرم سال ۶۱ هجری می‌رسد.
اولین مراسم سوگواری را حضرت زینب (س) در مسجد کوفه بر امام حسین (ع) برگزار کرد. قبل از آن در کنار اجساد شهدا در کربلا برگزار شد.


روز دهم محرم، روز شهادت سالار شهیدان و فرزندان و اصحاب او در کربلا است. عاشورا در تاریخ جاهلیت عرب، از روزهای عید رسمی و ملی بوده و در آن روزگار، در چنین روزی روزه می‌گرفتند، روز جشن ملی مفاخره و شادمانی بوده است و در چنین روزی لباس‌های فاخر می پوشیدند و چراغانی و خضاب می‌کردند.


در جاهلیت، این روز را روزه می‌گرفتند. در اسلام، با تشریع روزه رمضان، آن روزه نسخ شد.
در فرهنگ شیعی، به خاطر واقعه شهادت امام حسین (ع) در این روز، عظیم ترین روز سوگواری و ماتم به حساب می‌آید که بزرگترین فاجعه و ستم در مورد خاندان پیامبر (ص) انجام گرفته و دشمنان اسلام و اهل بیت (ع) این روز را خجسته شمرده به شادی می‌پرداختند، اما پیروان خاندان رسالت، به سوگ و عزا می‌نشینند و بر کشتگان این روز می‌گریند.


امامان شیعه، یاد این روز را زنده می‌داشتند، مجلس برپا می‌کردند، بر حسین بن علی(ع) می گریستند، آن حضرت را زیارت می‌کردند و به زیارت او تشویق و امر می کردند و روز اندوهشان بود.


از جمله آداب این روز، ترک لذتها، دنبال کار نرفتن، پرداختن به سوگواری و گریه، تا ظهر چیزی نخوردن و نیاشامیدن، چیزی برای خانه ذخیره نکردن، حالت صاحبان عزا و ماتم داشتن و ... است.


در دوران سلطه امویان و عباسیان، شرایط اجتماعی اجازه مراسم رسمی و گسترده در سوگ اباعبدالله الحسین (ع) را نمی‌داد، اما هرجا که شیعیان قدرت و فرصتی یافته اند سوگواری پرشور و دامنه داری در ایام عاشورا به راه انداخته‌اند.


از قرن‌ها پیش عاشورا به عنوان تجلی روز درگیری حق و باطل و روز فداکاری و جانبازی در راه دین و عقیده، شناخته شده است.


حسین بن علی(ع) در این روز، با یارانی اندک ولی با ایمان و صلابت و عزتی بزرگ و شکوهمند با سپاه سنگدل و بی‌دین حکومت ستم یزدی به مقابله برخاست و کربلا را به صحنه همیشه زنده عشق خدایی و آزادگی و حریت مبدل ساخت.


عاشورا گرچه یک روز بود، اما دامنه تاثیر آن تا ابدیت کشیده شد و چنان در عمق وجدانها و دلها اثر گذاشته که همه ساله دهه محرم و بویژه عاشورا، اوج عشق و اخلاص نسبت به معلم حریت و اسوه جهاد و شهادت، حسین بن علی(ع) می گردد و همه، حتی غیر شعیه، در مقابل عظمت روح آن آزادمردان تعظیم می‌کنند.


امام حسین(ع) که به دعوت اهل کوفه از مکه عازم این شهر بود تا به شیعیان انقلابی بپیوندد و رهبری آنان را به عهده گیرد، پیش از رسیدن به کوفه، در کربلا به محاصره نیروهای ابن زیاد در آمد و چون حاضر نشد ذلت تسلیم و بیعت با حکومت غاصب و ظالم یزیدی را بپذیرد، سپاه کوفه با او جنگیدند.


حسین و یارانش روز عاشورا لب تشنه با رشادتی شگفت تا آخرین نفر جنگیدند و به شهادت رسیدند و بازماندگان این قافله نور، به اسارت نیروهای ظلمت درآمده به کوفه برده شدند. هفتاد و دو تن یاران شهید او، بزرگترین حماسه بشری را آفریدند و یاد خویش را در دل تاریخ و وجدان بشرهای فضیلت خواه، ابدی ساختند.


عاشورا در مقایسه با بسیاری از رخدادهای دیگر، حجم کمی از وقایع را به خود اختصاص داده و آغاز و انجام آن، در برهه ای کوتاه اتفاق افتاده است. اما یکی از حوادثی است که در طول تاریخ خویش، بیشترین توجه را به خود جلب کرده و علاوه بر نقش گسترده وتاثیر عمیق اجتماعی تاریخی خود، به صورت فرهنگی ویژه با ساختاری منحصر به فرد در آمده است.

منبع:hamshahrionline.ir



:: بازدید از این مطلب : 585
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : loverose
ت : سه‌شنبه 13 آبان 1393
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید